![]() |
![]() |
|
| عاشق ترین ترانه ی دریاست قلب تو هر صحنه بی فروغ تو با ماست قلب تو |
|
من زنده به اندوهم
از منظومه های زنده یاد سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 فروردین1391ساعت 9:48 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
به یاد تو سیگار هم چاره نیست
کسی مثل من آخه بیچاره نیست
اگه کل دنیا رو دستت بدن
واسه آدم اونی که دوست داره نیست
جلوم عکسته! داخل پاکته!
بهم زل زده! صاف و بی حرکته
می خوام تیکه پارش کنم خالی شم
ولی نه! همون عکستم برکته
نمی خوام دیگه حستو تن کنم
می خوام زندگیمو پر از من کنم
بیام تا امام زاده قلب تو
واسه ترک تو شمع روشن کنم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 5 اسفند1390ساعت 5:57 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
در خلوت دلم ، در همنشینی با غمها ببین که چگونه میریزد اشک از این چشمها این چشمهای خیس ، همان چشمهاییست که تو خیره به آن بودی در لحظه دیدار میفهمی معنای دلتنگ شدن را ، میفهمی معنی انتظار را؟ نه ! دلتنگی آن نیست که مرا اینگونه محکوم به سکوت کرده است انتظار آن نیست که اینگونه مرا محکوم به بیقراری کرده است خیالی نیست ، من همچنان با خیال تو سر میکنم پس بیخیال... بگذار در حال خودم باشم ، بگذار همچنان من دیوانه دیوانه ات باشم مزاحم خلوتم نشو ، اگر مرا میخواهی سد راه اشکهایم نشو.... بگذار آرام شوم ، بگذار هر چه غم در دلم انباشته ، خالی شود.... این همان راهیست که هم تو خواستی در آن باشی و هم من خواستم تا آخرش با تو بمانم پس چرا به بیراهه میروی، چرا مرا جا گذاشتی و برای خودت میروی؟ مرحبا ، تو دیگر کیستی ، دست هر چه بی وفاست را از پشت بستی.... خودم میدانم بد دردیست عاشقی و همچنان بیمارم ، تا کجا میخواهی بمانی ؟ تا هر جا باشی من نیز میمانم...
برگرفته از دفتر عشق
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 بهمن1390ساعت 9:20 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
بهترينم و سلول های بدنم نام تو را فریاد می کشند.
و قلبم تنها با عطر یاد تو و برای تو می تپید. گویی عمر کوتاه آشنایی ما چنان در قلب رنجورم غوغایی به پا کرده که گاهی می اندیشم سالهاست می شناسمت.
و من در این سکوت دلنشین فقط در چشم های افسونگرت دیده می دوختم و سخت دل را در آن جاری می ساختم . چون تنها در سکوت است که موج احساس ناگهان می جوشد، می غرد و در یک آن هزاران واژه عاشقانه بر روی محبوب می ریزد. مگر در هر ثانیه چند کلمه می تواند از میان لبان بیرون بریزد تا بیانگر احساس دروني عاشق باشد؟
مقابل محبوب زیبای خود می داند تا فدایش کند.
چرا که تو با دل مهربانت لیاقت والاترین محبت های روی زمین را داری....
ارزش تو را تنها با فرشتگان درگاه خداوند باید بسنجم.
که از او جز تن بیتاب و توان و بال و پر سوخته کنج قفس نمانده است. باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش، نگذار در این قفس تنگ پرپر بزنم. از این مي ترسم روزی بیایی که از این مرغک بی جان در کنج قفس عشقت جز مشت پری نمانده باشد.
در مقابل دیدگانت دلم را از سینه بیرون می کشم تا ببینی درون قفس سینه ام آتشفشانی برپاست که دلم را می سوزاند و دل بیچاره ام در صیقل عشق تو چون آیینه ای شده که جز نقش تو در خود ندارد و تو را اولین و آخرین می داند که در آن جای دارد و سپس در برابر چشمان نافذت پر پر می زند و فدای خاک پای نازنینت می شوم.
ببین این زخم های جانکاهی است که با دست زندگی به دلم نشسته و این نیز زخم های گوارایی است که دست عشق تو بر آن نهاده است.
افکار زندانی از لابه لای میله های تنم پر گشودند. خاطره ها صدایم زدند و سوار بر نسیم خیال از سراب جدایی پریدم. کاغذی آوردم تا در مقابل هجوم واژه ها چنين بنویسم:
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 آذر1390ساعت 8:29 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
شاعر نیستم! حرف های تازه هم ندارم *********** ای رهگــذر!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 آذر1390ساعت 0:12 AM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
چقدر ثانیه ها نامردند تو هم بگذر از من تنها
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 آبان1390ساعت 11:14 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
دور از نگاه تو ،خواب من پریشان است مثل تشنه در صحرا ،هرطرف هراسان است ظاهرا" کنار ما ، باطنا" گریزان است در سپهر من خورشید ، سالهاست پنهان است در نگاه من گهگاه چهره اش نما یان است درپس سیاهی ها ، یک فروغ تابان است این نبرد بی پایان ، سرنوشت
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 آبان1390ساعت 8:27 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
دلم قدر تمام تکیههای شهر غم دارد شبیه نیزن پیری... که آوای نفسگیری چه عاشورای بیپایان و تلخ و رقتانگیزی طنابت را بکش بالا... بگو مقتول، شاعر بود دست نوشته فاطمه شمس |
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 مهر1390ساعت 1:3 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
این غصهی بیانتها، گفتن ندارد که! شب، تیک-تاک استخوانهای نفسگیرت *** تغییر محسوس دما گفتن ندارد که!! سال هزار و سیصد و هشتاد و... هر چه بود سخت است رفتن، کندن از "جان" و "دل"ت سخت است دیگر نپرس از من کجا، کِی زندهگی گم شد دست نوشته فاطمه شمس |
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 مهر1390ساعت 1:2 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
سلام بهونه قشنگ من براي زندگي
فداي مهربونيات چه مكني با سرنوشت
ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه از غصه هام هر چي بگم جون خودت بازم كمه ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون فرياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسون فداي تو! نمي دوني بي تو چه دردي كشيدم حقيقت رو واست بگم به آخر خط رسيدم رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگي نمي دوني چه قدر دلم تنگه براي ديدنت براي مهربونيات نوازشات بوسيدنت به خاطرت مونده يكي هميشه چشم به راهته يه قلب تنها و كبود هلاك يه نگاهته من مي دونم همين روزا عشق من از يادت ميره بعدش خبر ميدن بيا كه داره دوستت ميميره روزات بلنده يا كوتاه دوست شدي اونجا با كسي بيشتر از اين من و نذار تو غصه و دلواپسي يه وقت من و گم نكني تو دود اون شهر غريب يه سرزمين غربته با صد نيرنگ و فريب فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نكنه غم غريبي عزيزم زرد و شكستت نكنه چادر شب لطيف تو از روت شبا پس نزني تنگ بلور آب تو يه وقت ناغافل نشكني اگه واست زحمتي نيست بر سر عهد مون بمون منم تو رو سپردم دست خداي مهربون راستي ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم از وقتي رفتي آسمونمون پر كبوتره زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بد تره غصه نخور تا تو بياي حال منم اين جوريه سرفه هاي مكررم مال هواي دوريه گلدون شمعدوني مونم عجيب واست دلواپسه مثه يه بچه كه بار اوله ميره مدرسه تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره ؟ دلت مي خواد مي اومدم يا تنها رفتي بهتره از وقتي رفتي تو چشام فقط شده كاسه خون همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون يادت مي آد گريه هامو ريختم كنار پنجره داد كشيدم تو رو خدا نامه بده يادت نره يادت ميآد خنديدي و گفتي حالا بذار برم تو رفتي و من تا حالا كنار در منتظرم امروز ديدم ديگه داري من رو فراموش مي كني فانوس آرزوهامونو داري خاموش ميكني گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست با اين كه من خوب مي دونم جواب نامه با خداست عكساي نازنين تو با چند تا گل كنارمه يه بغض كهنه چند روزه دائم در انتظارمه تنها دليل زندگي با يه غمي دوست دارم داغ دلم تازه ميشه اسمت و وقتي مي آرم وقتي تو نيستي چه كنم با اين دل بهونه گير مگه نگفتم چشمات رو از چشم من هيچ وقت نگير حرف منو به دل نگير همش مال غريبيه تو رفتي و من غريب شدم چه دنياي عجيبيه زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه ديوار خونمون پر از سايه ي غصه و غمه تحملي كه تو دادي ديگه داره تموم ميشه مگه نگفتي همه جا ماله مني تا هميشه دلم واست شور مي زنه اين دل و بي خبر نذار تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار فكر نكني از راه دور دارم سفارش ميكنم به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش ميكنم اگه بخوام برات بگم شايد بشه صد تا كتاب كه هر صفحه ش قصه چند تا درده و چند تا عذاب مي گم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات كنن نورشونو بدرقه پاكي خنده هات كنن يه شب تو پاييز كه غمت سر به سر دل مي ذاره مريم همون كسي كه بيشتر از همه دوست داره
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 28 مهر1390ساعت 7:39 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند معنی کور شدن را گره ها می فهمند قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند نوشته شده توسط طنین |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 28 مهر1390ساعت 2:53 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
یادم باشه به سلام ها دل نبندم و از خداحافظی ها غمگین نشم ، یادم باشه باید عادت کنم به تکرار یکنواخت روزگار یادم باشه اگه با دروغ و خیانت و دورنگی فریبم دادن ، صادق و روراست بمونم ، یادم باشه اگه قلبمو شکستن ، اگه طرد شدم و اگه غرورم رو له کردن ، اگه تحقیر شدم ، به جای نفرین ، دعاشون کنم . چون همیشه میگن خدا را جا به دلهای شکسته ست ، یادم باشه روی چهره ی غمگینم یه نقاب شاد با لبخند بذارم تا کسی نفهمه پشت این چهره چی میگذره ، یادم باشه به هیچ کس و هیچ چیز اعتماد نکنم و هیچ حرف قشنگی رو باور نداشته باشم ، یادم باشه دوست داشتن تاریخ مصرف داره و تا وقتی دوستت دارن و بهت علاقه نشون میدن که چهره جدیدی پیدا نشده باشه ، یادم باشه فریادمو توی گلو خفه کنم و اشکهامو توی خلوت تنهائیم ببارم ، یادم باشه خودمو پیش هیچکس زود ورق نزنم ، سفره دلم رو پیش هیچکس باز نکنم و حرفها و درد دلهامو پیش خودم نگه دارم ، یادم باشه تنهائی و خلوت رو به عشق های دروغین ترجیح بدم ، و حالا باید یه چیز جدید یاد بگیرم ، باید یاد بگیرم سکوت کنم . آره . دیگه در مقابل همه ی تهمت ها ، همه ی دروغ ها ، همه ی فریب ها ، همه ی ریاها و دورنگی هائی که می بینم و می شنوم و حس می کنم فقط و فقط سکوت میکنم ، سکوت ... ************* گفتم،گفتی گفتي ميبوسم ترا گفتم تمنا ميكنم گفتي اگر ببيند كسي گفتم كه حاشا ميكنم گفتي زبخت بداگر ناله رقيب ايد زره گفتم كه با افسون گري او را از سر وا مكينم گفتي اگر ناگوارا ايد تلخي هاي مي در كامم گفتم با جام لبم انرا گوارا ميكنم گفتي چه ميبيني در چشم اينه ام گفتم كه من خود در ان شريان تماشا ميكنم گفتي كه پيوند مرا با نقد هستي ميخرم گفتم كه ارزانتر از اين من با تو سودا ميكنم گفتي اگر روزي تو گويم برو از كوي من گفتم كه صد سال دگر امروز فردا ميكنم گفتي اگر روزي از پاي خود زنجير عشقت وا كنم گفتم كه داني از تو ديوانه تر پيدا ميكنم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 27 مهر1390ساعت 6:35 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
سهم من شبهای تاریک است و سهم تو فردایی روشن ذهن آشفته ام ياريم نمي كند تا انچه در دل غمديده ام پنهان دارم به روي سينه كاغذ منتقل کنم اي كاش لحظه ها متوقف مي شدند و سپس به گذشته ها باز مي گشت تا گرماي ان عشق آتشين را مشتاقانه تر درك و لمس مي كردم . تو كه با دست هاي گرم و نجيبت عشقي جاودانه را برايم به ارمغان اوردي اكنون كجايي تا بار اينهمه اندوه را از پشت خم شده از درد و رنجم برداري و دلم را كه چون پرنده اي در كنج قفس غمها اسير گشته از بند غصه ها برهاني و با اتكا به صندوقچه قلب سرشار از عشقت ، دل مرا از رنج ها آزاد سازی و با دست هايت دل مرا از قفس غم ها نجات دهي و در كنار گنجينه هميشه نهان سينه گرمت بگنجاني اگر تقدیر به دست من بود می خواستم که در همین لحظه دست از این دنیای فانی و ریا کار و به ظاهر زیبا بشویم و به تو ای یار همیشه جاودان بپیوندم اما افسوس که حتی به اندازه ذره ای هوا از خود قدرتی ندارم و همیشه و همه جا و در همه حال محتاج به محبت و کمک و یاری تو هستم از تو ای یار وفادار عاجزانه می خواهم دستی که عاجزانه به سویت دراز میکنم را چون همیشه بگیری و مرا تنها مگذاری ... گفتم بیا با من باش ، گفتی مگر هستی تو ، من بودم و تو ندیدی ، رفتی و من ماندم با خاطراتت ، بیا مرا دریاب تا با آمدنت زخمی که روحم را جریحه دار کرده مرحمی باشی ولی افسوس که نیامدی.......
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 مهر1390ساعت 8:26 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
با اجازه تو جای خالیت را به انتشار بوی شاخه گلی هدیه کردم بدون تو اینجا"قلبم"ته مانده آرزوهایش را بدرقه میکند و امیدم نا امیدانه نفسهای گرمت را بر روی کاغذ سفید مقابلش حک میکند و بعد به اجاق خاموش خاطرات خویش پرتاب میکند از تو چه پنهان دوباره بغض کرده ام باید وضو بگیرم از بس اذان چشمهای تو را شنیده ام تمام نمازهای نگاهم قضا شده است برگرفته از وبلاگ ............ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 مهر1390ساعت 8:3 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
داغونم همانند برگهای زرد پاییزی ،همانند برگهای سرگردان در باد که به زیر پای رهگذران و عشاق شوریده حال خورد می شوند ..... چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن برای دیگران چون کوه بودن ولی در چشم خود آرام شکستن برای هر لبی شعری سرودن ولی لبهای خود همواره بستن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 مهر1390ساعت 2:56 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
خیلی سخته آدم سعی کنه واسه کسی که دوستش داره بهترین باشه به دردودل همه گوش بده و باهاشون همدردی کنه ولی خودش نتونه با هیچ کس دردودل کنه کسی نباشه که بتونه درکش کنه یا به حرفها و احساساتش اهمیت بده روزهای تلخی رو دارم می گذرونم دلم گرفته از خودم ، از اطرافیانم ، از این دنیا از همه چیز احساس ناامیدی وجودم را به تاراج برده خسته ام ، احساس تهی بودن و پوچی دارم مثل اینکه دیگه توی این دنیا هیچی ندارم انگار اصلا دنیایی ندارم خیلی عجیبه ولی احساس می کنم تنهای تنها شدم کاش می توانستم تمام احساسم را بیان کنم ولی نمی توانم هر چقدر سعی می کنم کلمات را به جملات تبدیل کنم نمی شود و نمی توانم دیگر نمی خواهم زنده باشم در این دنیای خاکی که جز درد و اندوه چیز دیگری برایم به ارمغان نیاورد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 مهر1390ساعت 2:54 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من چه جنونی،چه نیازی،چه غمی است یا نگاه تو که پر عصمت و ناز بر من افتد چه عذابی،ستمی است دردم این نیست ولی... دردم این است که من بی تو دگر از همه دورم و بی خویشتنم تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم مگرم سوی تو راهی باشد چون فروغ نگهت ور نه دیگر به چه کار آیم من؟! بی تو! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 مهر1390ساعت 2:40 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم. دلم چون دفترم خالی قلم خشكیده. در دستم گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم . رفیقان یك به یك رفتند مرا با خود رها كردند. همه خود درد من بودند. گمان كردم كه همدردند ............................ چه لحظه شیرینی است شنیدن حرف دل و چه آرامش بخش است آن هنگام.... آن هنگام که عشق خشت اول را می نهد. دلت را محک می زنی برگرفته از وبلاگ ..................... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 مهر1390ساعت 4:57 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
سلام بر صدای غم میخواهم بر تابش نور خورشید آفرین بگویم که تابشش رفتار بد ما را در خود محو می کندمیخواهم به کوه های بلند درود بگویم که با غرور تو خالی ما همچنان استوار و سرافرازند اصلا میخواهم به خدای خویش به خدایی که ما هنوز نتوانستیم او را ان چنان که هست بشناسیم ستایش کنم که وجود بی وجود ما را با این همه گناه و افکار بی بنیان هنوز دوست دارد ... آخر تا کی میخواهید او را در مقابل خود نبینید و از کنارش راحت بگذرید ... خدای مهربان من تو را نتوانستند برای من بشناسانند ولی میخواهم فقط و فقط برای لحظه ای با تمام وجود درکت کنم ... و بدانم که بی تو هیچم و بی تو نیستم و بی تو درمانده ام هنوز عذاب وجدان سراسر وجودم را گرفته ... میخواهم اینجا بگویم تا نفس می کشم از تو یاد می کنم با اسمت و با خوبی هایت تا بدانی که می دانم دل پاک تو برایم اثبات شده بود ولی همین مشکلات پوچ دنیا آن چنان مرا گرم خود کرده بود که به یاد تو نمی افتادم و این همیشه عقده یی در نهادم خواهد ماند .. سلام بر محبت گر میخواهی بدانی چقدر در اینجا تنهایی به سمت کوه و دشت روانه شو ... جایی که کسی تو را نتواند بیابد و آنگاه بنشین و زانوهایت را به قلبت نزدیک کن و به دور دست خیره شو و ببین که اگر فریاد سر کنی دیگر فریاد رسی برایت نیست با هر مقام و پولی که داری دیگر تنهای تنهایی ... اکنون بدان تو گر چه اطرافت شلوغ است و همه به دنبالت می آیند ولی تو در درونت تنهاترینی .. این بزرگی شهر ها ما را فریب داده اند .... این هیاهوی دروغین ما را از اصل مطلب دور کرده اند ... آخر تا کی این گونه خواهید زیست و البته چاره ایی جز این نداریم و باید در این مسیر بی مسیر راه رفت ... گاهی وقتی از خواب بیدار می شوم و چشمانم باز نیست به مرگ و به امدنم می اندیشم و یادم می افتد روزی خواهم رفت و همه چیز برایم تمام می شود و انگار از ریشه نبودم و تمام وجودم ناگهان سست می شود و نس می خواهم فریاد بزنم و بگویم خدای مهربان من چه بر سرمان می آید و چه خواهد شد و چقدر رفتارمان در این سرا مضحک است .. برای ثروت برای علم و برای چیز های بسیار با هم می جنگیم در حالی که می دانیم به زودی خواهیم رفت و همه چیز تمام خواهد شد ... دوست داشتن را از کسی درخواست نخواهم کرد چرا که نمی خواهم فاتح تنفرهای عظیم باشم عشق را دیگر به کسی هدیه نخواهم داد چرا که نمی خواهم فاتح لحظه های رفتن خویش باشم من دیگر تنها به فتح خود می اندیشم و این تنها نبردیست که در آن برنده همواره نزد من است و برای آنان که مرا از من می رانند اکنون نیشتری دارم به تیزی اراده اراده ای که رقصیدن بلد است و خواستن می داند *********** زانو نمیزنم حتی اگر سقف آسمان کوتاه تر از قد من باشد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 مهر1390ساعت 11:37 AM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
در دل شب دعای من، گریه بی صدای من، بانگ خدا خدای من
این همه بی پناهیم، این همه سر به راهیم، این همه بی گناهیم
سوز من و گداز من، اشک من و نیاز من
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 مهر1390ساعت 11:1 AM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
من كه هر روز روزه ی خیالت را با ترسیم تبسمت به افطار دعوت می كردم تو خود برایم بازگو كن چگونه برای زكات، عشقت راتقدیم کنم. باورش سخت است كه احساسی كه با تو جان گرفت زیر چكمه های بی توجهیت له میشود،كاش باورت نداشتم تا اینچنین بی باوری را با داس اشك از مزرعه چشمانم درو كنم . عزا دارم برای غروری كه خودكشی كرد. نمیگویم كاش عاشقت نشده بودم چون بهترین و زیباترین حس را برایم القا كردی ولی میگویم كاش عاشق می بودی یا عاشق باشی تا بدانی چه میگویم. كاش مرزها اینگونه تو را از من نمی ربودن. كاش تو هم قیام میكردی برای این احساس و تنها در هجوم سرنوشت و تقدیر نمی گذاشتی. كاش بازیچه نمی بودم كاش میدانستی چقدر برایم این درك نكردن ها سخت است كاش احساس دوست داشتن را لمس میكردی و می دیدی دلی را ساده و صادقانه برایت قربانی می دهد. کاش تو هم همرزم زمان به نابودیم نمی شتافتی. کاش دستانت رهایم نمی کرد در ترافیک نگاهها . کاش دلت را اجاره میدادی به یک لبخند و سادگی. کاش خورشید نگاهت بارانی ام نمی کرد. كاش یك لحظه شانه هایت را برای تمام هق هق هایم امانت میدادی!!! كاش !!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 مهر1390ساعت 10:58 AM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
پای در خلوت تنهایی یک گل نهادم گل هم از جنس بلور و دلش قطره شبنم آن صبح طراوت را داشت صبحی از جفا بی چیز،صبحی از صفا لبریز آن صبح از عشق لب پر می زد، بلبلی از وفا برای گل دم می زد. اما مانند کابوس بود آن روز... روزی که بلبل برای گلی دیگر از عشق تازه ای دم می زد. آری،چقدر بی وفایی و جفا کاری... آن گل در شب تنهایی خود با من گفت: دیگر عشق را باور نخواهم کرد،تا ابد عاشق نخواهم شد... مگذار که عشق به عادت دوست داشتن تبدیل شود ! مگذار که حتی آب دادن گلهای باغچه ، به عادت آب دادن گلهای باغچه تبدیل شود عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست ... پیوسته نو کردن خواست نیست که خود ، پیوسته ، خواهان نو شدن است ، و دگرگون شدن . تازگی ذات عشق است وطراوت بافت عشق چگونه میشود تازگی و طراوت را ازعشق گرفت ؟! و عشق همچنان ، عشق بماند ؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 مهر1390ساعت 10:56 AM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
پرواز تنها و زیباترین راه برای گریز از بیهوده زیستن است ... این روزها کسی به فکر پرواز کردن نیست ... همه خود را غرق در بیهودگی نموده اند ... آری من بیهوده می نویسم و بیهوده می اندیشم ولی دوست دارم پرواز کنم و از قفس تنگ روزگار رهایی یابم ... میخواهم مسافر آسمان ابدیت شوم و از این سرا دور شوم تا که شاید بیهوده نباشم ... دستانی گرمی باید مرا یاری کند تا که برای من بیاموزد چگونه اوج بگیرم و چگونه به هدف نزدیک شوم ... آشفتگی و غرور خستگی عمر چند سال من است ... دلم میخواهد در رختخواب نرم آرامش آرام بگیرم و کمی به رویای رنگین خویش بیندیشم ... تو چطور؟؟؟تو هم میخواهی با من همراه شوی ... ولی می دانی همراه شدن با من یعنی دیوانگی ..... البته دیوانه بودن به از دیوانه نبودن است .. چون دیگر نخواهی فهمید چه بر سر دل نازنینت می آید و همین برای پرواز کافی است .... حرفی را نمی توانم به راحتی بپذیرم مگر آنکه در آن حرف صحبت از این سرا نباشد ... چقدر زود خسته از این دنیا شدم ... و خدا چه خوش می دانست که دل بستگی به این دنیا شایسته من نیست و اکنون باید برهنه پای رو به سوی پرواز کرد و دیگر هیچ ...... در هر حال خواهم نوشت تا زمانی که بتوانم پرواز کنم .... و این را بدانید باید سکوت کرد همچون خدای مهربان که در برابر همه چیز سکوت می کند و من هم از او می اموزم که سکوت بهترین پاسخ برای عمل دیگران است |
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 مهر1390ساعت 10:46 AM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
مدت هاست كه دست به قلم نبرده ام در اين بين اندك اندك از خود دور شدم تا كه خود در ميان حجم پوسيدگي ها و گنگ ها گم كردم خيلي اندوه دارم ميدانم ديربازيست كه به ما گفته اند زندگي سرگذشت درگذشت آرزوهاست شايد نتوان به گذشته بازگشت و يك اغاز زيبا ساخت اما مي توان هم اكنون آغاز كرد و يك پايان زيبا ساخت پس مي نويسم تا باز جويم خود را ؛ نوشتن برايم جرات مي آورد جرات و هدف براي خوب ديدن خوب شنيدن خوب فكر كردن پس مي نويسم از براي خودم از براي زيستن از براي بودن همانگونه كه ققنوس بود همانگونه كه ققنوس زيست آزاد زيبا عاشقانه و افسانه اي.............. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت 8:20 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
به تو اندیشیدن را عادتی ساخته ام بهر تنهایی خویش دل به دل راه ندارد هرگز ,مردمان میگویند دل به دل راه دارد که درونش همه عشق است و وفا ..و ندارد راهی به در بسته خاموش جفا حال من میگویم , دل به دل راه ندارد هرگز به یقین دل به دل راه اگر داشت تو می دانستی ... که دلم را به قشنگی نگاهت بستم و چقدر محتاج نگاهت هست
دل به دل راه اگر داشت تو میدانستی...من قلب خالی از احساس تو را می دانم و پای عهدم تا ابد می مانم ....دل به دل راه ندارد هرگز ...به یقین دل به دل راه اگر داشت تو می دانستی ...که نباید بروی ...که نباید بروی به خدا بی تو دلم می میرد به خدا بی تو دلم مرده است.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت 8:16 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
باز سفر باز دل کندن و باز وداع وداع با لحظه های با تو بودن ... تو برو فکر تنهایی قلب من مباش توی قلبم چیزی جز قصه بی کسی و تنهایی نیست بعد تو کسی جز من کنار من نمی مونه رفیق غصه هام دیگه قلب پر درد و تنهامه ******** دلم به بهانه همیشگی گریست ، بگذار بگرید و بداند هر آنچه خواست همیشه نیست ! نبودن هیچ کس سخت نیست ، فراموش کردن یک بودن سخت است ...
*********** بودن و نبودنت مرا دلتنگ می کند در بودنت هراس رفتن می رود و در نبودنت انتظار آمدن چه دو راهی دشواری است چرا نفسم در نمی آد ؟ چرا نمی تونم فریاد بزنم ؟ کاش نفسهایم هم مانند اشکهایم شهامت داشتند ! تا از این سکوت مرگبار رها می شدم .... *********** سینه سرخ به یاد بیار که زمستان ماندنی نیست . این روزها می گذرداما همچنان در سکوت به سر می بری نکنه روزه سکوت گرفتی ؟ یادت میاد کوکو گفت از یه جایی شروع کن ؟ مهم نیست کجا .... مهم شروع دوباره است می دونم دلتنگی اما ... سکوتت رو بشکن *************** در درونم دو شمارنده دارم ؛ نفسم و نبضم. هر دو گذر زمان را ، نزدیکتر و بلندتر از همیشه یاد آور می شوند و از دست رفتن فرصت ها را گوشزد می کنند. و من بی اعتنا ، همچنان در كوچه هاي گمراهي ، بيهوده مي دوم. ****************** هرچقدر هم خودت را به سنگ دلی بزنی و وانمود کنی که آدم بی تفاوتی هستی اما در اعماق وجودت نمی توانی خودت و تنها خودت را گول بزنی از خسته شدن هم خسته شده ام
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت 8:12 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
آری ! با تو ای کبوتر مشکین پوش خیال ! با تو ای
عاشقانه ی زیبا ! با تو که اگر ندای دلتنگیم به گوشت راه یابد ، بی جوابش نخواهیی گذارد و دل غمگینم را از دوریت رهایی خواهی بخشید ! با توأم ... ای یگانه همدم قایق زندگی ... ای امید پارو زدنم ... و ای نیروی بازوان ناتوانم ... انگار که قرن هاست ، دیدارت برایم میسر نیست ... اما هنوز دلم از نگاه تو لبریز است ! و هنوز قلبم ... با آوای خوش آهنگ دلت هم آواز ... میدانم که خوب میدانی چقدر زیباست دیدارت در دلم ... در حالی که امکان دیدارت بر چشمانم ممنوع و ناشدنی است ! و نمیدانم که میدانی یا نه ... که چقدر سرودن خودت ... نگاهت ... زندگیت ... و تمام عشقت ، در بیتی ناموزون به دل نشستنی است . ای کبوتر مشکین بال ! ای کاش میدانستی که چقدر جایت در این قلب پر از غصه که باعث دلتنگیم شده ، پر است ... و اما من آرزوی همیشه بودنت را در چشمانم دارم ... (چرا که مدت هاست در دل سکنی گزیدی!) در چشمانی که زیبایی سیرتت را در جهره ی هر که میجویند ، هیچ نمی یابند ... و جز تو ... و خدایت ... معبودی دیگر ندارند ! چشم ، تمنای نگاهت را دارد و دل نیز ... دنیا در مقابل هر دو قرمز مینماید ... و این رنگ نه نشانه ی عشق ، که برایشان نشانه خوشی بی دلیلی را دارد که غمی بس بزرگ را در پشت خود نهان کرده ! آری کبوترم ... غصه هایم را بس بی همتا و غریب میدانم ... چرا که هر که به این درد آشناست ، غصه هایش به گونه متفاوت نمایان خواهد شد ... هنوز در تکاپویم ای سیاه بال ! هنوز در تکاپویم تا که شاید خالی چشمانم را که مسببش نبود توست ، با وجودی دیگر پر کنم ... و هر دم با دل میگویم که میتوانم دوریت را باز هم صبور باشم ...اما تا به کی ؟ای کاش ... میدانم .. فقط میتوانم از خدایی که هم از آن من است و هم از آن تو ، صبوریمان را برای این دوران نه چندان مدید خواستار باشم. دست نوشته یکی مثل خودم از تبیان |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 3:26 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
ای کاش می دانستم بعد از مرگم اولین اشک از چشمان چه کسی جاری خواهد شد
فراموشی می سپارد چه کسی خواهد بود... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 شهریور1390ساعت 10:46 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
ذهنم بد جوری آشفته است نمی دانم در جستجوی چیستم نه هوایی در سر دارم و نه سودایی مانده ام در راهی تاریک که جز خودم کسی رو نمی یابم تا مرحمی بر جسم و روح زخمی ام باشد دلگیرم از خودم و اطرافیانم چرا که نه درکم کردند و نه دوست داشتنم رو باور هر چه بودم و هر چه هستم می خواهم اینجا سکوت کنم و تمام حرفهایم را در پشت سکوتی که تمام فریادها را در خود جای داده پنهان نمایم کاش مرگ و زندگی دست خودم بود آن وقت یه لحظه هم در این دنیا نمی ماندم خسته ام از این زندگی خسته ام در انزوا ماندن و تنهایی می دونم برات اصلا هیچ ارزشی نداره نه خودم و نه حرفهام ولی باز هم می نویسم از خواستن و دوست داشتن و عشق باشد روزی که باور کنی همه چیز را
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 شهریور1390ساعت 1:33 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
عید فطر ؛ ماه پیروزى برطاغوت نفس ![]() عید فطر؛ یعنى بازگشت به فطرت و سرشت عید فطر روز تولد دوباره انسان است عطر دل انگیز ایمان در دل ها به مشام می رسد. گلبوته های صبر و مبارزه با نفس در جان ها شکفته می شود. روز عید فطر همه چیز رنگ و بوی خدایی دارد. هر چه اعمال نیک، تقوا و پرهیزکاری انسان بیشتر باشد، در روز عید به خدا نزدیک تر و عطر و بوی عید برای او دلپذیرتر است. عید فطر زمان شکفتن گل های ایمان در دل و جان انسان است. تحفه خداوند به مؤمنانی است که با سلاخ روزه به غبارروبی خانه دل پرداخته اند. آنان که پلیدی را از جان خود بیرون رانده اند و به جای آن اخلاص و ایمان را جایگزین کرده اند. آری عید سعید فطر روز تولد دوباره انسان است. عیدتان مبارک |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 شهریور1390ساعت 1:25 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خاطره هایم را با خود به گور خواهم برد تا نماند باقی در این دنیای غریب
تنها قلمی در دست دارم. آن هم نمی نویسد. جوهرش را در میان دفترهای مدرسه جا نهادم. تو را دیدم دستانم جان تازه ای گرفت و شروع کردند به نوشتن اما نه با قلم بلکه با قلبم من از یاران عاشق می نویسم نه از اسرار حقایق می نویسم نه از شبنم نه از باران ونه از گل من از داغ شقایق می نویسم ×××××××××× در گذرگاه زمان،خیمه شب بازی دهر با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد عشق ها می میرند و رنگ ها ،رنگ دگر میگیرند و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ دست نخورده به جا می مانند ××××××××× بار دیگر نگاه کن مرا دست هایم منتظرند چشم هایم به راه و وجودم لبریز از بی تو بودن مرا دریاب که بسیار خسته ام |
|
RSS
|