![]() |
![]() |
|
| عاشق ترین ترانه ی دریاست قلب تو هر صحنه بی فروغ تو با ماست قلب تو |
|
سهم من از دوری تو چیزی جز دلتنگی به اندازه دریاها ؛ نگاهی تاریک همچون شبهای بدون مهتاب و لحظه هایی که ثانیه به ثانیه می گذرند نیست پس ای دوست بشنو صدای دلتنگی مرا.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 مهر1387ساعت 2:19 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
با عشق زمان فراموش می شود و با زمان هم عشق
از من آزرده مشو، ميروم از خانه ي تو، قبل رفتن تو بدان عاشق و بي تقصيرم، تو اگر خسته اي از دست دلم حرفي نيست، امر كن تا كه بميرم به خدا مي ميرم.. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 شهریور1387ساعت 12:38 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
« برای تو می نویسم که عاشقانه میخوانی درد دلم را » برای تو مینویسم ، برای تو که میدانم عاشقی یا در غم عشقت نشسته ای. مینویسم تا بخوانی ، من با یک دنیا احساس نوشته ام ، تو نیز با چشمان خیست بخوان..برای تو می نویسم که عاشقانه دفتر عشق را ورق میزنی و آنچه که برای دلها مینویسم ، با یک عالمه احساس میخوانی....صفحات دفتر عشق را یکی یکی ورق بزن ، دفتری که صفحه به صفحه آن جای قطره های اشک در آن پیداست...این قطره های اشک ، قطره های اشک من و آنهاییست که از ته دل متنهای مرا میخوانند.... بخوان همراه با همه ، من نیز می نویسم برای تو و برای همه....دفتر عشق ، این دفتر کهنه که هر صفحه از آن با کلام عشق آغاز شده برای همه است ، برای عاشقان وبرای آنهاییست که در غم از دست دادن عشق نشسته اند و آنها که تنها در گوشه ای خسته اند...دفتر عشق ، دفتریست که هیچگاه صفحات آن که همه از جنس دل است به پایان نمیرسد اما شاید روزی این دستهایم خسته از نوشتن کلام عشق شود...بخوان آنچه برای تو و برای همه عاشقان دفتر عشق نوشته ام....بخوان تا من نیز عاشقانه برایت بنویسم...ببین عشق چه غوغایی در این دفتر عشق به پا کرده....دلی آدمی را دیوانه کرده ، یک عاشق را مجنون کرده ....برای تو می نویسم که میدانم مثل منی ، همصدا با من ، و همنشین با اشک!برای تو مینویسم که عاشقترینی ، غمگینترینی و یا تنهاترینی. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 مرداد1387ساعت 1:49 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
برگی سیاه در دست ، خط خطی شده ی روزگار، در جستجوی واژه ای برای بیان احساسم میگردم، هنوز غرق در واژه ام و باز نمی یابم آن که بخواهد توصیف کند حالم را، مبهوتم از خود که چگونه در آستانۀ پایان حضوری دائمی ام، انگار که این سکوت نمی خواهد بشکند.! تنهایم ،به خود مینگرم،او که می بایست اینجا باشد هم، ارزش ماندن ندارد، در مقابلم هیچ نیست جز نقش چشمان اشک آلود کسی که بی من خواهد ماند، او که برای پیدا کردنه آرامش گم شدۀ شبهایش باید به شبگردی هایم پایان دهم! نمی شود ماندن را با رفتن طاق زد! وقت آن رسیده،که قصه ام را پایانی دهم بدونه آغازی دگر، اما چگونه بیابم واژه ای را که مفید و مختصر باشد، مملوء از دلیل برای همه، و آرامشگر دل خویش باشد، اینجا مهر شدۀ کسی بود که گفته بود هرگز نباید این گل پژمرده گردد، اما او با وجود آن عهدی که گرفت خود تنها گذاشت این دشت را! میان آن همه گذشته و این همه واژه، چه می توان جست؟ میان این همه اوراق سیاه که سفیدی با آنها نا آشناست، چرا بغضی به این سنگینی راه سینه را می بندد؟ چرا پلکهایم خسته است؟ دستهایم می لرزد! نمی دانم معنای لغوی آن چیست ؟ اما از کودکی به من آموختند برای پایان از آن استفاده کنم؟! شب همیشه این حس را به من می دهد! من همان فردای گم شده و خاموشم، من امشب در برابر آغاز تنهایی ای دگر در حال پایانم، امشب آغاز بیداری همیشگی من است، در این روزگار وحشی که جایز نیست لباس غم را از تن خود بدرم، که می گویند با این کار جز لغزیدنه نگاهه چشمانی پر خشم به تنم چیزی دگر حاصل نخواهم کرد، قصد ماندن ندارم تا ماندنم راز سیاهی وجودم را بر ملا نکند! او که اینجا را همیشه آباد می خواست، او که این دشت را پر بار واین گل وحشی را شاد می خواست، او که قولی گرفت تا این جا همیشه باشد، خود ویران کرد هر چه را ساخته بودم و ساخته بود! نه سر به بالا میگیرم وافتخار میکنم نه رفتنم را فریاد می زنم، سخت است باور طلوع بی تکرار و بی انکار دوباره قد کشیدنه من در برابر چشمانت، آنجا که به خودخواهی خط برنگاه چشمان سیاه و پر غمه من کشیدی، و می دانم پس از غروبی آنچنان ویران طلوعی صادق خواهم داشت! قصد نوشتن کردم، قصد یادگار گذاشتن از خود بر این اوراق کردم، ذهن با این انتها کنار آمد و دل هنوز در زجه زدن، ثانیه ها به سرعت گذشتند فصل گم شدن آغاز گشت، و به این پی بردم که دوستت دارم بدونه آنکه بخواهم تو را، دست بر سفیدی کاغذ بردم ، قلم بر آن نشست واژه ای از خود به یادگار گذاشت، فکر میکنم همین بود که در جستجویش بودم، همان که تو هنوز هم آن را نمیخواهی! دستانم را برداشتم،چشمانم با دیدن آن واژه ی بی رحم پرز اشک شد، با لبخندی تلخ رنگ به لب ، با صدای بلند زمزمه کردم، .......خداحافظ....... اما من هنوز هم ناتمامم..! همه چیز به پایان می رسد اما همواره ادامه خواهد داشت.! ...... این جدائیها قصه ی روزگاره زندگی هنوز خوشگلی هاشو داره! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 4:41 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
می خواهم بنویسم از شب ازسکوت از تو و خدا ؛ می خواهم بنویسم از صدایی که یکبار سکوت چند ساله ی قلبم را شکست.از شبی که درآن چشمهایت غرق شدم و نگاهی كه پر از حرف بود می خواهم از رفتنت بنویسم.رفتنی پر از سکوت اما بی انتها ... در دل سياه شب با دلي پر از عشق چشماني لبريز از اشک دستاني لرزان مي نويسم براي تو اي نازنين دلم مي نويسم از عظمت و شکوه شب... .تو نوري هستي که همچو نسيم خوش رقص عشق بر دل مجروح من مرهم نهادي.در هياهو و ازدحام روز تو ، اي ديرآشنا آمدي آمدي تا نقطه پاياني باشي بر انتظار هاي بي دريغ من.نگاهت برايم آشنا بود گويي مدت ها بود که با آن نگاه ها زندگي کرده بودم.باخود گفتم که چشم انتظاري به سرآمد؟ با خود گفتم آیا مظهر عشق پروانه پيدا شد؟باور کنم که شمع وجودم اميد زندگيم گرما دهنده زندگي سرد من بالاخره رو به من کرد؟به فکر فرو رفتم...آن زمان که در اوج جواني در کوره راه زندگي به دنبال او بودم با اسب سپيد تند رو از کوچه پس کوچه هاي زندگي گذر کردم تا او را بيابم همراه با نسيم عشق شدم و با او پر کشيدم تا بلکه همراه با اين رايحه خوشبو به وصالش نايل شوم ولي نسيم خسته شد و دست از پرواز کشيد.همراه با غزال تندرو عشق شدم تا با تکيه به سرعت پسنديده او به حريم عشقش نزديک شوم ولي او آنقدر دور از دسترس بود که باید تا آخر عمر برای وصلش می دویدم . روزي غزال با نگاهي معصوم و پر از اشک در حالي که پروانه خسته را زمين مي گذاشت نگاهي به چشمان منتظرش کرد و نالان گفت:مگر نه اينکه پروانه سمبل عشق بي پروا است مگرنه اينکه پروانه ديوانه وار در اطراف شمع خود مي چرخد تا با دلي دردناک و پرهاي سوزان پاي عشق خود جان مي دهد.پس تو هم وادي عشق را به تنهايي طي کن....بالاخره تنها ماندم نيم خوش الحان و اسب زيبا و غزال خوش خرام اين پروانه عاشق را تنها گذاردند تا خود به تنهايي قدم در راه عشق گذارد اين بود که به خود آمدم و خرامان خرامان گام برداشتم و به دنبال نگاهت شتافتم تو را بوييدم تا روزي که تو را در غوغاي روزگار ديدم ولي شب هنگام که شهر را سکوتي زيبا فرا گرفته است در افق نا محدود شب نور نگاهت به قلبم تابيد.اين است که شب را دوست دارم.اين است که شب را دوست دارم. این است که شب هنگام تا سپيده دم تا سحر چشم از سياهي بر نمي دارم چون تنها درآن زمان است که نور زندگي را لمس مي کنم اري در سياهي شب..... « اي دوست به جز عشق تو در سر من هوسي نيست جز نقش تو بر صفحه ي دل نقش كسي نیست » زندگی زیباست زشتیهای آن تقصیر ماست، در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست! زندگی آب روانی است روان میگذرد... آنچه تقدیر من و توست همان میگذرد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 8:28 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
سلام عاشقانه گر نفس بود از هوس نیست
اگر عاشقی به سکوت عاشقی سلام اگر عاشق عشقی بودی و غریبانه شکستی به آن چشمان پراشکت سلام اگر زخم زبان چشیدی هیچ نگفتی به صبوریت سلام اگر سوختی و خاکستر سوختی اما نسوزاندی دلی به مثال پروانه ای که سوخت دور شمع سلام اگر زندگیت زندون برات به میله های پردردت سلام اگه باده خورده ای و مستی به پاک مستی ات سلام .......... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 7:38 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
همیشه دوستت دارمای سر چشمه ی محبت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 1:53 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته می ترسم. ای بهار زندگی ام اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست اکنون که پاهایم توان راه رفتن ندارد برگرد باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده. بگذار در آغوشت آرامش را به دست آورم بدان که قلب من هم شکسته بدان که روحم از همه دردها خسته شده. این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد. بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 1:53 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
از خدا خواستممن از خدا خواستم، |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 1:50 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
اخرين لحظه ديداردر اخرين لحظه ديدار به |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 1:47 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به نام آنکه تو را شیداء و مرا دیوانه آفرید.
عزیزم می نویسم از آنچه که در اعماق قلبم نسبت به شما نهفته است. ای کاش می توانستم یک دسته از گلهای دنیا را برایت هدیه دهم ولی افسوس که نمی توانم و حال شما به عنوان یک گل زیبا و خوشبو در قلب من جا داری و خواهی داشت. قلم را برسینه ی خشک کاغذ می دوانم و به او التماس می کنم تا بیانگر احساسات درونی من باشد. عزیزم از همان لحظه ی اول که شما رو دیدم نهال عشقت در دلم جوانه زد صبحگاهان که شبنم سحری بر رخسارت سایه افکنده بود در گلستان بدیدارت آمدم هیچگاه شما را با آن صفاء و شگفتی ندیده بودم زاین بیش به خویشتن فکر نمی کردم که موجود واهی در دام تخیلات تلخ و غوطه ور در ناکامیهای خویش بودم دنیا و زیبائیهایش را ندیده گرفتم ولی اکنون با داشتن شما دیگر اینگونه نیست. من از یاران عاشق می نویسم نه از اسرار حقایق می نویسم نه از شبنم نه از باران ونه از گل من از داغ شقایق می نویسم |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 آذر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 |
| پیوندها |
|
..... بهترین پاتوق بچه های رشت ...... ..... دلباخته عشق ..... تنهایی من |
|
RSS
|