![]() |
![]() |
|
| عاشق ترین ترانه ی دریاست قلب تو هر صحنه بی فروغ تو با ماست قلب تو |
|
||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 2:50 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
واپسین نفس مي ميرم و هنوز نگاهم به سوي توست لب بسته ام ولي به دلم گفتگوي توست بر لب رسيده جان و دل از تن نمي كند مسكين هنوز متصل تار موي توست هر آرزو كه در دلم آمد ز ياد رفت آن آرزو كه مانده به دل آرزوي توست از باغ عشق اگرچه نچيدم گل مراد دل برنمي كنم كه پر از رنگ و بوي توست اي ماه محترم شمر اين چشم اشكبار كاين اشك اعتبار من و آبروي توست جورت كشم به مهر كه اين خلق وخوي من سوزي دلم به قهر كه آن خلق وخوي توست نقش تو آنچنان شده برجسته در خيال دل رو به هر طرف كه كند روبروي توست اي همنفس بيا كه درين واپسين نفس چشمم به راه مانده و در جستجوي توست زود است آن نفس كه صبا نيز بي صدا خشتي ز خانه ي تو و خاكي ز كوي توست ************************* ز زندگی آموختم که به هر نگاهی دل نبندم چون هر نگاهی پیام آور عشق نیست
او هرگز منتظر نمانده تا معنی انتظار را بداند...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 مهر1388ساعت 9:57 AM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
خیال تازه در سرم هر لحظه مي آيد خيال تازه اي
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 مهر1388ساعت 1:54 AM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
تلاش پوچ چه آسان بر نگاهت دل سپردم به یکباره دلم را گم نمودم میان حرفهای پوچ مردم تو را هر لحظه در قلبم سپردم چه آسان تو مرا از یاد بردی نگاهم را پر از اندوه کردی چه بی خود من تلاش پوچ کردم ندانستم که بی خود پل شکستم تمام آرزو های دلم را به یکباره به دست باد دادم.....
من آنم که در پشت چهره ای خندان ،خون دلها میخورم من آنم که با خنده های تلخ ، روز را به شب می سپارم نفرین بر تو و
سرنوشتم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 مهر1388ساعت 6:0 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
خدایا!... نفسهای من هیچ نیستند؛ به جز شمارش معکوس دیدار من و تو... در این جا هیچ خبری نیست. معبد من، بوی تو را دارد... ملتمسانهترین نگاه خیس ساکتم از آن توست... من لباسهای کهنهام را به شوق میهمانی تو با وسواس میشویم... ای عطش آب آگاهی! ای آتش عشق دل دریایی طوفان زدهام! آغاز و پایان من تویی... عاشقانهتر از تو، چه کسی را میتوان دوست داشت؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 مهر1388ساعت 8:15 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
همه دار و ندارم را میبخشم من همه دار و ندارم ، همه گلهای بهارم دل پاک و بیقرارم همه را همه را، به نگاه چشم زیبای تو میبخشم یار من همه هفت آسمان را ، همه پیدا و نهان را هم زمین و هم زمان را همه را همه را، به تبسمهای شیرین لبت میبازم همه را میبخشم، همه را میبازم ، من برایت قصهها میسازم من به سوی عشق تو میتازم ، من تمام عاشقان را همه دل خستگان را ، خوشه ستارگان را همه را همه را، به شب یلدای گیسوی تو میخوانم یار معنی سرخ غروب و ، همه گفتههای خوب و حرم شبهای جنوب و همه را همه را، به طلوع روشن صبح تو میبخشم یار من همه دستان پاک و ، همه اعتبار خاک و ظهر و سینه هلاک و همه را همه را، به وجود سبز و پربار تو میبازم یار همه را میبخشم، همه را میبازم من برایت قصهها میسازم من به سوی عشق تو میتازم خداوندا! عشق الهی، نور ایمان و عشق آهورایی را به ما عطا کن
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 مهر1388ساعت 8:13 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
از این پنجره ، هر روز تو را میبینم برای خانهام پنجره دیگری ساختم. از این جا، شهر زیباتر است. از این جا، گلهای همیشه بهار را میشود دید. از این جا ، میشود دنیا را بیشتر دوست داشت ؛ میتوان پرندههای مهاجر را ستود ؛ میشود خستگی روز را به عظمت غروب بخشید. از این جا ، میشود دید که در دل این همه تاریکی، هنوز هم دلهای روشن هست ؛ هنوز هم گذشت هست؛ هنوز نجابت نمرده ؛ هنوز در کنج گذرگاههای خاکستری، برق نگاه عابری خدا را میجوید. از این جا میتوان دید که سادگی هنوز هم طرفدار دارد؛ هنوز هم میشود با یک دوست پیر شد. دوست داشتن، هنوز هم از عشق برتر است؛ هنوز میتوان بالغ شد؛ محبت کرد؛ شاعرانه پرستید؛ عاشقانه دل سپرد ... من از این پنجره، هر روز تو را میبینم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 مهر1388ساعت 8:0 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
برای تو می نویسم........
بس که دیوار دلم کوتاه است ، هرکه از کوچه ی تنهایی من می گذرد به هوای هوسی هم که شده سرکی می کشد و می گذرد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 5:2 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
بانتظار دیدار در زندگی مواقع انتظار تلختر از سایۀ مرگ است که آهسته و آرام ببالین محتضری پیش بیاید تو این عذاب را برای من فراهم مکن که تحملش از عهدۀ من خارج است. هنگامیکه زیر سایۀ درختان بانتظار ملاقات تو دقیقه شماری می کنم رنج مشقت بی پایان نصیبم می شود که جز سرشک سوزان مداوا نمی پذیرد . تو این رنج و مشقت بی پایان را نصیب من مکن که ریزش اشک چون شعلۀ لرزندۀ شمعی جانم را بسوزاند و عمرم را پایان بخشد. جوانی عمرم بانتظار دیدار تو به پیری رسید و آخرین شب تار من به سپیدی صبح نیانجامید. در آن ظلمت شب چشم بدر دوختم تا از آن بدر آئی و دیده ام را هنگام جان دادن روشنی بخشی ! تو این آخرین تمنای مرا رد مکن زیرا که دوست دارم در مردمک چشم ، رویایی از صورت زیبایت برای ابد باقی بماند!!!
انسان در نهایت شكست باز هم تكیه گاهی همچون خدا دارد
قلب سرزمین عجیبی است. . زیرا هم زادگاه عشق است . . هم آرامگاه آن
قلب شکستن هنر انسان هاست ، گر شکستی قلبی فردا میشکند دگری قلب تو را . . .
گاهی باید کم باشی تا کمبودت احساس شه ، نه اینکه نباشی تا نبودنت عادت شه
دیروزها کسی را دوست می داشتی این روزها دلتنگی ، این روزها تنهایی تمام عمر ما به همین سادگی گذشت .
مانند سایه ناپایداریم و مانند خاک بی مقدار از کجا بدانیم که تا فردا زنده خواهیم ماند..
وقتی ناله های خرد شدنت زیر پای باران نوای دل انگیزی شد، چه فرقی می کند برگ سبز کدام درختی
زندگی حكمت اوست ، زندگی دفتری از حادثه هاست ، چند برگی را تو ورق خواهی زد مابقی را قسمت . نفرین به قسمت و سرنوشت !!!
با تو ای همدرد ای عشق با تو درمان یافت این دل خانه ات جاوید آباد از تو سامان یافت این دل ای سراپا عاطفه جز یاریت یاری ندارم ای کلامت شعر بوسه بی تو غمخواری ندارم آسمان خانه ات یک کهکشان رنگین کمان است ان نگاهت روشنی چون نو عروس اسمان است زندگانیت ترانه گریه هایت هایت عاشقانه واژه هایت ساده گویی گفتگوی کودکانه با تو ای همدرد ای عشق با تو بارم در بهاران مثل یک قطره تو دریا گم شدن در جمع یاران با تو ای همزاد همدل با توام بی باده مستم سر مپیچم هرگز از ان عهد و پیمانی که بستم ای سراپا بی نیازی در کنارت بی نیازم با تو رودم با تو ابرم هم نشیبم هم فرازم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 2:11 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
اساسي ترين كيفيت عشق، ماندگار بودن است.
نيستي. وارد دنياي معنوي و مقدس مي شوي. البته تو به همان شيوه معمول زندگي ات را خواهي گذراند. حتي معمولي تر و طبيعي تر از هر زمان ديگر خواهي بود، زيرا همه رياكاري ها و رفتارهاي خودمحورانه ات را ترك گفته اي. همه چيز را در مورد كسي بودنت فراموش كرده اي و كاملا فراموش شده اي.
سرشار از عشق هستي. هميشه آماده اي تا از خود ببخشي، زيرا به منبعي پايان ناپذير دست يافته اي. ديگر ممكن نيست...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 5:10 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 شهریور1388ساعت 7:46 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
کوله بار عشق تو را من میگذارم بر زمین بار عشق تو بر دوش کشیدن سنگین است جان فرساست در زیر این کوله بار سنگین شکسته ام ، خسته ام و خستگی روحم از صبوری عشقم بزرگتر است عشق تو گردبادیست من تکیه بر باد داده ام.... در گلویم آنچنان بغضی نشسته که هیچ گریه ای از سر بازش نمیکند روبروی دری گشوده به ناکجایی نشسته ام..... تمام زندگیم چون آینه ای در دستم میشکند و این گونه است که زندگی میگذرد در هر گذری چاهی در کمین و بدنبال آن افتادنی سنگین چگونه زیستم این همه درد را و چگونه بر دوش کشیدم بار سنگین تحمل را عشق تو گردبادیست من تکیه بر باد داده ام.... من به استواری یک کوه اما شکستنی همچون بغض من تابش خورشید گرفتار نفس ظلمت من به پهنای آسمان اما در تنگی یک قفس من در سنگینی یک فاجعه اما سبکبال چون لبخند حس سبز جوانی در برگریز خزان....... عشق تو گردبادیست من تکیه بر باد داده ام.... گاه از پشت نفسهای اژدهای وحشت از بطن نا سرانجامی می وزد عشق تو گردبادیست من تکیه بر باد داده ام....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 شهریور1388ساعت 6:20 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ... ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ... کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ... کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم... کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم... میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ... انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ... شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي ! تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد! تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛ هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... ! براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!! متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم از انتظار ... از انتــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 شهریور1388ساعت 6:18 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه گويا قبل از هر فريادي لازم است من تمام هستي ام را در نبرد با سرنوشت ، در تهاجم با زمان آتش زدم، كُشتم من بهار عشق را ديدم اما باور نكردم، يك كلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم. من ز مقصدها پي مقصودهاي پوچ افتادم ، تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم من به عشق منتظر بودن ، همه صبر و قرارم رفت... بهارم رفت... عشقم مُرد...يارم رفت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 7:23 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
سکوت سرخ شقایقها را در این ویرانی، تو میدانی غم پنهان نگاه مارا در این حیرانی تو میخوانی....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 7:6 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
مي ترسم از نبودنت... و از بودنت بيشتر!!! نداشتن تو ويرانم ميكند... و داشتنت متوقفم!!! وقتي نيستي كسي را نمي خواهم. و وقتي هستي" تو را" می خواهم. رنگهايم بي تو سياه است ،و در كنارت خاكستري ام خداحافظي ات به جنونم مي كشاند... و سلامت به پريشانيم!؟! بي تو دلتنگم و با تو بي قرار.... بي تو خسته ام و با تو در فرار... در خيال من بمان از كنار من برو من خو گرفته ام به نبودنت
تنها برای چشمان تو می نویسم که نگاهت تکراری از آسمان است… تو همانی هستی که بهار را برایم به ارمغان آوردی و من همانی هستم که به عشقت وفادار مانده ام و روزهای بی تو را در دفتر دلم شمارش کردم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 6:54 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
عشق مرگ نيست زندگي است. سخت نيست عين سادگي است. عشق عاشقانه هاي باد و گندم است . اولين پناهگاه کودکي آخرين پناهگاه آدم است. زندگي زيباست حتي اگر کور باشي ؟ خوش آهنگ است حتي اگر کر باشي مسحور کننده است حتي اگر فلج باشي؟ اما بي ارزش است اگرثانيه اي عاشق نباشي اگر مي دانستي دل ترک خورده ي من با ياد چشمان باراني ات شکسته تر مي شود هيچ گاه به من پشت نمي کردي اگر مي بيني کسي به روي تو لبخند نمي زند علت را در لبان فرو بسته خودت جستجو کن.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 6:42 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
کاش به جای جدایی مردن بود ، چون مردن یک لحظه است و جدایی ذره ذره مردن .
![]() از دوست داشتن گفتم ازمن بیزار شدی . ازعشق گفتم از من متنفر شدی .
از ماندن گفتم ازمن دور شدی توای دوست بیا به من بیاموز چگونه دوست داشتن را .
بیاموز معنی عشق را و همیشه درکنارم بمان.
![]() آخر ای دوست نخواهی پرسید که دل از دوری رویت چه کشید ؟
سوخت در آتش و خاکستر شد وعده های تو بدادش نرسید .
![]() گل بودم در ایام جوانی ، جوان بودم نکردم زندگانی .
![]() خداوندا تو تنهایی من نیز تنهایم.
تو یکتا و بی همتایی ولی من نه یکتایم نه بی همتا
ولی تنهای تنهایم
تو خودت برس به فریادم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 1:27 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
هر لحظه هر کجا
من تو را می خواهم عاشق عاشق شدن باش و دوست داشتن را دوست بدار از تنفر متنفر باش به مهرباني مهر بورز با آشتي آشتي كن و از جدايي جدا باش..........
ترنم باران را می شنوم و به یاد تو در زیر باران غزل عشق را می سرایم ، اینک من در بهاری پر از خون نشسته و سرود شقایق را زمزمه می کنم .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 1:20 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
رفت واحساس مرا با خود برد غنچه های التماسم را فشرد گریه کردم تا حوالی سحر که بیا تنها مرا با خود ببر یاد تو هر شب صدایم می کند در کنار شب رهایم می کند تو چه هستی لطف بی پایان عشق یاور شب های بی پایان عشق من به پای عشق تو فانی شدم طرحی از اندوه و ویرانی شدم سروری رخسار زردم را ببین بیا این گل پژمرده باغم را بچین
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 4:49 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به نام آنکه تو را شیداء و مرا دیوانه آفرید.
عزیزم می نویسم از آنچه که در اعماق قلبم نسبت به شما نهفته است. ای کاش می توانستم یک دسته از گلهای دنیا را برایت هدیه دهم ولی افسوس که نمی توانم و حال شما به عنوان یک گل زیبا و خوشبو در قلب من جا داری و خواهی داشت. قلم را برسینه ی خشک کاغذ می دوانم و به او التماس می کنم تا بیانگر احساسات درونی من باشد. عزیزم از همان لحظه ی اول که شما رو دیدم نهال عشقت در دلم جوانه زد صبحگاهان که شبنم سحری بر رخسارت سایه افکنده بود در گلستان بدیدارت آمدم هیچگاه شما را با آن صفاء و شگفتی ندیده بودم زاین بیش به خویشتن فکر نمی کردم که موجود واهی در دام تخیلات تلخ و غوطه ور در ناکامیهای خویش بودم دنیا و زیبائیهایش را ندیده گرفتم ولی اکنون با داشتن شما دیگر اینگونه نیست. من از یاران عاشق می نویسم نه از اسرار حقایق می نویسم نه از شبنم نه از باران ونه از گل من از داغ شقایق می نویسم |
|
RSS
|