![]() |
![]() |
|
| عاشق ترین ترانه ی دریاست قلب تو هر صحنه بی فروغ تو با ماست قلب تو |
|
دلم تنگ است از این همه بی کسی ... از این همه بی وفایی و از این همه دروغ...
عزیز جانم می خواهم از حرفهای ناگفته ام برایت بنویسم ولی شما رو به خدایی که می پرستی حرفهایم را باور کن چون من از دروغ متنفرم. از شما می خواهم بگویی. کیستی و از کجا آمده ای ؟ چرا نمی گویی چه کسی شما را همچون فرشتگان آسمانی برای من فرستاده تا خود را در دلم فرو کنی و با قلب شکسته ام ستیز نمایی. عزیز جانم یا نمی آمدی و حالا که آمده ای و مرا عاشق خود ساختی بمان اگر نمی دانی بدان که بیشترین جا را در دلم گرفته ای ... عزیزم من معنی حرفهای شما را بخوبی می فهمم شما مرا به بی وفایی محکوم می کنید در حالی که من عاشقانه شما را می پرستم . از روزی که در جاده ی عشق، عشقم را شعله ور کردی دریای خون در دلم جاری شده و اشک حسرت بی اختیار از چشمانم سرازیر است و من خاطرات شما را همچون کعبه روزی هزاران مرتبه زیارت خواهم کرد. ای یار بی ریا بدان همیشه عاشقانه دوستت خواهم داشت و برای یک لحظه دیدنت جانم را فدا خواهم کرد. عزیزم باور کن من شما را همون جوری که هستی دوست دارم و این دوست داشتن را بر حساب ترحم نگذار که از شما دلگیر می شوم پس مرا باور کن که شما را چون جان حتی بیشتر از جان دوست دارم و فراموشم نکن و مرا بی وفا نشمار که وفاداری در خون من است پس ای یار نازنین شما را فقط دست خدا به امانت می سپارم و تا آخرین نفس یادت را در دلم زنده خواهم داشت. از وطن دور و غریب و در به در کردی مرا
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 31 فروردین1386ساعت 9:25 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
بی خبر از هر چیزی راز غم دل را به همه گلی گفتم ، زیر همه درختی شکوه سر دادم و کنار جویبار نالیدم و گریستم امّا همه ی ناله ها و شکوهها را بیهوده می پنداشتم زیرا همه رنج مرا فراموش کردند و غمم را از یاد بردند حالا دیگر گلها و درختان از شما بی خبرند؟دیگر جویباران چیزی چیزی از شما نمی دانند و فقط دل من ؛ دل شکسته ی من است که همچنان به یاد شماست و عاشقانه شما را می پرستد. عزیزم نمی دانم منی که بی نام و نشانم ، اسمم چیست و هویتم کیست؟ آیا من هویتی ندارم ؟ اگر چه آنرا نداشته باشم باز هم زندگی کردن با شما را دوست می دارم ..... محبوبم به امید پایان جدائیها شما را می پرستم . که خجالت زده باز آیی و بگویی بس است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 31 فروردین1386ساعت 8:0 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
که با سلام .
سلام من به روشنایی بخش وجودم. محبوبم آرزو دارم ... تو با آن دیدگان درخشنده ات که نمونه ای از صافی قلبت است عشق مرا بر پایه ی ناپایدار دل بنا ننهی و پیمان خود را با گرهی سست حلقه نزنی؟ آرزو دارم ... تو با آن لبان خندانت که نمونه ای از عشق و وفایت هست شعله درخشان آتش عشق مرا که از دل بر می خیزد را بر دل نشانی و برای ابد حفظ کنی تا حرارت و سوزش آن مانع نفوذ تیر عشق دیگران شود. آرزو دارم ... شما از درختی که با انواع و اقسام میوه ها پیوند پذیرد پیروی نکنی و دلت را را در گرو عشق دیگران ننهی ... اما ... ای دلبر سیمین تن این آرامش و غرور تو آتشی بر جانم زد که خاموشی آن جزء سوختن و ساختن میسر نمی گردد. روی پنهان می کنی از من تا بار دیگر چشمان سست پیمانت را نبینم ولی ندانستی که تماشای دل از دیده نیست بهر جا روی و در پس هر مانعی که پنهان شوی دیده ی دل من تو را می آید و بتو می نگرد و از جفایت می نالد....
دوستان از همتون ممنون که بهم سر می زنید و نوشته های طولانیم را می خونید. بی نهایت سپاسگذارم از همرا یتان و این تکه شعر را تقدیم می کنم به همه ی شما خوبان : |
|
+ نوشته شده در
جمعه 31 فروردین1386ساعت 1:55 AM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
عزیزم نمی دانم چه شد که به سراغت آمدم نمی دانم کدامین بهانه به من جرات حضور در خلوتگاه شما
را داد شاید با همان قصه ی قدیمی عشق که انگیزه ی نگارش عالم به دست خالق بود قدم در حصار دلت گذاشتم و آنجا بود که دریای طوفانی نگاهت به من بشارت رایحه ی باغهای بهشتی داد و من به طمع بوی زندگی، خودم را در حضور شما غرق کردم. آری روزها روزهای عروج ملکوتی وصال یار است و من به دنبال راهی که سرانگشتان عشقم را ترسیم کرده و در لابه لای عشق آسمانی به آن جا رسیدم که بیان نموده اند که به یاد عشق بودن غفلت را دور می سازد پس به سراغ شما آمدم منی که قربانی غفلتی تلخ شدم این را من نمی گویم بلکه نگاه اشکبار و سکوت من است که تنهایی ام را در اوج شیطنت های دیوانگی ام فریاد می کند. باید اعتراف کنم که خوب می دانم از تو سخن گفتن آسان اما با تو سخن گفتن سخت و دشوار است . ولی وقتی برای اولین بار حضور خود را در قالب نگاهت حس کردم به من لبخندی زدی آن لحظه آرزو کردم کاش آغوش من به اندازه ی تمامی بی کسیم وسعت داشت. افسوس که نوازش های شما رنگ و بوی نسیم یاسهای وحشی را نداشت. این را هم تو می فهمیدی هم من، اما به روی هم نمی آوردیم چون من می خواستم در کنار هیاهوی غریب اما دل نشین و دل خراشم باشی و تو زیر سایه ی لرزان محبت یک غریبه. زمانی که مرا پشت آن پنجره های قفس شده تنها گذاشتی چشم انتظار و چشم نیازم منتظر بود تا بشکفی و همواره دل پژمرده ی مرا با شکفتن دلت التیام بخشی. می خواهم بدانی که من می روم چون دل من به اندازه ی آتش شعله ور پرسشهای شما تاب نداشت من می روم چون دنیای خاکی به من و رویاهایم میدان تاخت نداد اما من شما را به آسمان می سپارم به مردی بی همتا به کسی که سایه ی نور در سجده ی عبادتش می درخشید. بدان شما رو من به کسی می سپارم که هر چشمی که در این برهوت زندگی گسترده می شود به دنبال روزنه ای خواهم بود که به تماشای چشمان نرگسیت مست شوم من نیز از این دنیای چرکین غمگینم. به این خاطر پاهایم را از زمین خاکی و دستهایم را از دستهای خاکی رها کردم دل در گرو کسانی سپردم که تقوای نیاز نذر می کنند تا تو بودنت را با ظهور تقوای عشقم باور کنی. I LOVE YOU |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 8:13 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
عاشقترین ترانه دریاست قلب تو هر صحنه بی فروغ تو با ماست قلب تو بیمار بالغی است در این قلبهای سرد اقرار می کنم که معماست قلب تو آن حرفها هنوز مرا گیج می کنند شک دارم ای رفیق مصلاست قلب تو درانحنای قلب تو حرفی شنیدنی است سیارۀ نفیس فجر است قلب تو اما به اعتقاد من ای بی وفاترین تعبیری از سرودن سیماست قلب تو
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 فروردین1386ساعت 1:27 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
عزیزم می خواستم برایت از زندگی و انگیزه ی آن مطالبی بنویسم !
زندگی تو هستی و انگیزه ی آن نیز باز تو هستی ! تو هستی که می توانی مرا به زندگی و رموز آن آشنا کنی برق درخشان چشمان تو اسرار مبهم زندگی را بخوبی نشان می دهد هنگامیکه مژگان بلند و کشیده ات سایه بر صورت چون ماهت می افکند وقتیکه چشمان درشت و گیرایت در حدقه ی خود حرکت می کند هنگامیکه لبان کمی رنگ پریده ات تکان محسوسی می خورد زمانیکه با آن هیکل چون بت تراشیده ات در برابر دیدگان لرزان و بی جان من چون کبک قدم بر می داری و خرامان و خرامان ناز می گذاری و می گذری، انگیزه ی زندگی را بخوبی برایم مجسم می سازی! با اینوصف زندگی و انگیزه ی آن تو هستی دیگر چرا از من می پرسی؟ روزی اگر دل این عاشق زار را بشکنی و نورامید کوچکی را که بر دلش تابیده و با ادامه ی حیات برانگیخته است قطع کنی آنوقت زندگی را بدرود می گوید همان زندگی را که شما مانند جان شیرین دوست می داری و من از عذاب و رنج آن به جان آمده ام! مگر شما جان دادن پروانه را در کنار شمع ندیده ای؟ انگیزه ی آن روشنی شمع است که مانند آتش بجان پروانه می افتد و او را دوان دوان به کنار معشوقه اش می کشاند و سپس با حرارت عشق خود او را کم کم آنقدر می سوزاند که بخاکستر تبدیل می کند و با عشق زندگی را از او می گیرد. پس سعی نکن تو نیز مانند من و پروانه در پی شناسائی انگیزه ی زندگی برآیی زیرا اگر دل حساس داشته باشی کشف راز و رموز انگیزه، زندگی شیرین ات را بر باد می دهد و به خاکستر سیاهت می نشاند! تقدیم به بهترینها |
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 فروردین1386ساعت 1:15 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
نگاه شما آخرین نشانه ی حیات و مظاهر زندگی... پرده ی تاریکی را از دل من محو کرد و عمر کوتاهم را با شکنجه همراه نمود از شما می خواهم به شما التماس می کنم مرا تنها نگذاری؟ عمر من در بیگانگی گذشت کی دانی ای رفیق که یار یگانه چیست؟ گردیده بودی آن لب شیرین و دلفریب می گفتمت که زندگی جاودانه چیست؟ آن ستاره ی کم نور و دورافتاده که چون شمعی آهسته آهسته از درخشندگی و روشنایی اش کاسته می شود ستاره ی عمر من است. ستاره ایست که مدتها دل و دیده ام روشن ساخت تا تو را ببینمو به عشق و وفای شما دل خوش کنم. ولی افسوس که آن ستاره زحمت بیهوده کشید چون شما هرگز ببالین دل رنجور من نخواهی آمد تا من چون غمام بگویم. که آمده ببالین جان خسته ی من |
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 فروردین1386ساعت 7:42 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 فروردین1386ساعت 7:16 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
زندگی زیباست ای زیبا پسند زنده اندیشان به زیبایی می رسند آنقدر زیباست این بی بازگشت
کز برایش می توان از جان گذشت منکه می دانم شبی عمرم به پایان می رسد نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد منکه می دانم به دنیا اعتمادی نیست. بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست پس چرا عاشق نباشم پس چرا ؟ عزیز جان هوی و هوس و آرزوهای زودگذر همچون آتشی خرمن وجودی انسان را نیست و نابود می کنند و انسان را در مسیر دیگری مسیر می دهند !!!!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 فروردین1386ساعت 2:25 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
ماه از پنجره نگاه می کند و خواب درختان
باغ را روشن می کند تویی که خوابیده ای تویی که نگاه می کنی برای فردای من... سبز بادی وزید رو به چشمان صبح ماه آب ریخت تویی که خواب را نگاه می کنی تویی که از پنجره به خواب زمستانی می نشینی...و باز سوال لعنتی تکرار می شود این ماه فرزند کدام عشق نافرجام است ؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 11:12 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
هستی را بهانه کردم آنقدر گریستم تا کسی نداند عاشق و دیوانه کیستم به خدای عاشقان
قسم اگر روزی بدانم که دگر دوستم نداری نخواهم گریست فقط آرزو خواهم کرد که دوستش داری دوستت نداشته باشد گفته بودی تا آخرین لحظه ی عمرم کمکم می کنی ولی حالا چرا می خواهی مرا در سختترین لحظات زندگیم تنهاییم بگذاری چرا ؟ حال می دانم که زندگی بدون عشق دردآور است. ای سوخته ی سوخته ی سوختنی آموختنی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 9:18 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
راستی که ما در دنیای عجیبی زندگی می کنیم دنیایی در حال گذر
انسانهای زیادی را اطراف خودمان می بینیم که می آیند و می روند و شما هم مثل بقیه از میان ما می روید اما یادتان همیشه زنده است آمدن اسمش زندگی نیست و رفتن مرگ که برای همه است خیلی ها از دنیا رفتند که ما فراموششان کردیم اما هستند کسانی که هرگز از یاد نمی روند کسانی که چیزی را در قلب ما به یادگار می گذارند و شما هم یکی از آنها هستید بزرگمردی که با عشق آسمانیش قلبم را به تپش وا داشت و من به نوعی به شما مدیون هستم به خاطر اینکه زندگی کردن با عشق را به من آموختی. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 7:58 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
عزیز بهترینم تنها بودم تا به سرزمین عشق تو روی آوردم سرزمینی که خیال می کردم پر از شور و
امید است حرارت خورشید بوی عطر باران را داشت و بهار گل جاویدان. اما افسوس که مرغ غریب نمی دانست که روزی این سرزمین را امیدی نیست روشنایی را دیری نمی پاید امشب تمام ستاره های آسمان گریه می کنند امشب اشکی می ریزد و امشب قلبی می شکند و صدای شکسته شدنش تا آسمانها می رود ولی نمی دانم چرا به گوش تو نمی رسد. دوست دارم فریاد بزنم آخر به که بگویم درد این قلب شکسته را آری عزیزم من و تو همسفر راه درازی هستیم که زمانه می خواهد بین ما دیواری به اسم جدائی بکشد. آفاق را گردیده ام مهرتان را ورزیده ام بسیار خوبان دیده ام
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 3:57 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
عزیزم زندگی نقش است و ما نقاش آن مرگ حق است و ما خواهان آن پرستنده ی زیبای
من تو چیستی و کیستی ؟ که این چنین محو تماشای رخ زیبایت شده ام پرستوی نغمه خوان در چشمهایت چه دریائیست که این چنین قایق شکسته ی قلبم را تکان می دهد آخرین لرزشهای شدید به قلبم ثمر می دهد که به شما خواهم رسید به خدا قسم آخر از خوشیهای دنیا می گذرم و به پاکی و صداقت شما خواهم رسید. شبی در بستر خود آرمیدم بر دریا جلوه ی روی تو دیدم چنان محو تماشای تو گشتم که از هر دل برآیی دل بریدم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 3:7 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
از پنجره ی کوچک تنهائیم با تو حرف می زنم از
پشت دیوارهای دلتنگی هر شب با قایق غمهایم در رودخانه ی اشکهایم برای یافتن شما در انتهای ظلمت پارو می زنم هر شب از چشمان مهربان شما از لابه لای شهر غم می گویم : هیچ گاه از نظرم دور نخواهی شد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 2:55 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
تو ای خیالم قرنهاست که در زیر خاک خفته ام در این خواب ابدی هیچ نمی دانم که آیندگان بعد از من نیز همچو من در نیستی و ظلمت فرو رفته و بار دیگری جزء غم و اندوه برای بهشت یا دوزخ نمی بندند . اگر شما در طول زندگانی از بت پرستان کنشت بیزار شده باشید من در جوانی از زندگانی و هر آنچه در اوست بیزار و متنفر شدم بیزارم تا آنجا که یار صمیمی و بی نظیری را که مرگ نام دارد در تنهایی و سکوت برای خود انتخاب کرده ام تا باشد دل بر من بسوزاند و بشتابد و مرا از این زندگی که تنفس را هم برایم مشکل ساخته نجاتم دهد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 7:10 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به نام آنکه تو را شیداء و مرا دیوانه آفرید.
عزیزم می نویسم از آنچه که در اعماق قلبم نسبت به شما نهفته است. ای کاش می توانستم یک دسته از گلهای دنیا را برایت هدیه دهم ولی افسوس که نمی توانم و حال شما به عنوان یک گل زیبا و خوشبو در قلب من جا داری و خواهی داشت. قلم را برسینه ی خشک کاغذ می دوانم و به او التماس می کنم تا بیانگر احساسات درونی من باشد. عزیزم از همان لحظه ی اول که شما رو دیدم نهال عشقت در دلم جوانه زد صبحگاهان که شبنم سحری بر رخسارت سایه افکنده بود در گلستان بدیدارت آمدم هیچگاه شما را با آن صفاء و شگفتی ندیده بودم زاین بیش به خویشتن فکر نمی کردم که موجود واهی در دام تخیلات تلخ و غوطه ور در ناکامیهای خویش بودم دنیا و زیبائیهایش را ندیده گرفتم ولی اکنون با داشتن شما دیگر اینگونه نیست. من از یاران عاشق می نویسم نه از اسرار حقایق می نویسم نه از شبنم نه از باران ونه از گل من از داغ شقایق می نویسم |
|
RSS
|