![]() |
![]() |
|
| عاشق ترین ترانه ی دریاست قلب تو هر صحنه بی فروغ تو با ماست قلب تو |
|
تند خوئی و بی اعتنایی و خونسردی تو همیشه اوقات مرا چنان در هم می کوبد که تاکنون نتوانسته ام آنچه درباره تو می اندیشم بزبان آرم ، سعی می کنم بوسیله ی این مکتوب مکتوبات قلبی خود را برایت فاش سازم مکتوباتی که همه شب چون آتش گداخته ای قلب و در نتیجه هستی مرا می سوزاند و مرا همانند محتضرین تب دار به وادی فنا می کشاند به سرزمینی که نیستی و سکوت و سردی ، لحظات آتشین حیات را چون اقیانوسهای یخ بسته سرد و منجمد می سازد از تو می خواهم این مکتوب را که صورت نامه های عادی ندارد و در پاکتی قرار نگرفته و تمبر بر روی آن نخورده است بپذیری و بگذاری عشاق شوریده حال جهان نامه ی مرا که از صمیم قلب ترا دوست دارم و از تو هرگز رنجیده نشده ام بخوانند و قطره ی اشکی بر دل رنجیده ی من از دیده بریزند شاید قطرات اشکهای گرم خوانندگان این مطالب ، دل سرد تو را برحم آورد. نمی دانم در سر لوحه ی نامه چه بنویسم از کلمه ی محبوبم فراری و بیزارم چون درمحبوب یکطرفی وجود دارد عزیزم را برای این انتخاب نمی کنم که همگان به همه کس این کلمه را خطاب می کنند در پی آنم کلمه ای که برازنده ی شما باشد را بیابم دوست دارم آنرا بیافرینم همانطوری که خداوند بزرگ مرا آفرید و رنجهای دنیا را چنان بارم کرد که هرگز از سنگینی ان کمرم راست نشد آری می خواهم کلمه ای بوجود بیاورم که همان یک کلمه معنای این نامه طولانی را داشته باشد. میل دارم در این کلمه از کشتار بیرحمانه از جفای تو ، از خنده های بی موقع و بالاخره از نگاه سرد و بی فروغ اطرافیا نم با تو سخنها گفته باشم. ساعتها می گذرد و کاغذهای بیشماری سیاه شده و پس از پاره شدن تسلیم بادهای شمال گشته و بر روی امواج رقصان رودخانه ی خروشان سپرده شده است ولی هنوز این کلمه را نتوانسته ام به وجود بیاورم و یا شاید نخواسته ام زیرا با تمام این شکوهها دوستت می دارم و میل ندارم هرگز دل زودرنجت سر موئی از من برنجد بگذار این کلمه ی لعنتی هیچوقت بوجود نیاید زیرا از آن ترس و وحشت دارم ترس مبهم که به اشکال ظلمانی شبهای تیره و تار زمستان شبیه است ترسی که چون وحشت در پناه ابرهای سیاه ، جهان را مسخر می کند. اندیشیدم بهتر است نامه را بدون سر لوحه و اسم شروع کنم زیرا دوست ندارم مردم بفهمند من ترا می پرستم عجیب است اگر بنویسم بهمین اطلاع دیگران نیز حسادت می ورزم زیرا نمی پسندم نام ترا اگر چه یکبار هم شده کسی بر زبان آرد و حتی در فکر خود نیز آنرا مجسم بسازد. می بینم نامه پایان می یابد و من هنوز در انتخاب سر لوحه ی آن باقی مانده ام ممکن است تقاضا کنم در یک شب مهتابی مانند انوار ماه که لرزان و گذران از پس موانع گذشته و جهان هستی را روشن می کند به آغوشم بیایی و ضمن اینکه دل تاریک و غم زده ی مرا روشنی می بخشی نامی را که باید در مکتوب بعدی آنرا عنوان کنم در گوشم زمزمه کنی ؟ در جهان گریاندن آسان است اشک را پاک کن غمهای جهان همه در آغوش من است
تقدیم به بهترینها و بهترین آرزوها برای بهترین دوستان
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 1:6 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
بنام تک نوازنده ی تار عشق و بنام آنکه مروارید عشق را در صدف قلبها آفرید.
آن آرزوی گریز پا دیشب بسراغم آمد خنده آور است که بنویسم آرزوی من خواب شیرینی است که با رویای دیدار تو همراه باشد. دیشب خداوند بزرگ بمن رحم کرد و بخواب رفتم و ترا بشکل تابش نوری از مهتاب که از میان ابرها بشکل ستونهایی کشیده گذشته و به من نزدیک میشدی مشاهده کردم از خداوند بزرگ خواستم هرگز مرا از این خواب بیدار نسازد زیرا می ترسیدم بار دیگر با آن دیدگان زیبا که پر از نگاه سوزاننده است به من بنگری و چون سایه ای که مانند نسیم صبحگاهی زودگذر باشد از نظرم محو شوی از تو می پرسم به من بگو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به من بگو چه قوه ای ترا بر میان گرفته که به آزار من همت گماری تو می اندیشی مرا که عاشقت هستم باید آنقدر شکنجه دهی تا به وادی جنون کشانده شوم ؟! و یا بمانند منتظری که چشم به راه باشد دیده بر در دوزم که تو برای آزارم از در کی در می آیی ؟ نازنین بهترینم به امید پایان جدائیها شما را می پرستم نباید دل بهر دلدار بستن که باشد کار او پیمان شکستن ولی مشکل بود از بهر عاشق بیک باره دل از دلبر گسستن |
|
+ نوشته شده در
شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 12:38 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
ای سیمای خسته دلان یار کیستی ؟ ای جان فدای تو دلدار کیستی ؟ زاهد نماز و رند نیاز آردت به پیش ای بی نیاز از این دو خریدار کیستی ؟ کاری به کار غیر نداری و ای عجب بی کار هم نداری ز پی کار کیستی؟ پروانه وار دل و جان زما ربوده ای روشن نشد که شمع شب تار کیستی ؟ سیمای غمگین دل و جان خلق عالمی اما عیان نشد که تو خود یار کیستی ؟ آن کیست کز تو ای شه خوبان ربوده دل ای فتنه ی جهان پی دیدار کیستی ؟ راستی راه عجیبی در پیش گرفته ام در این راه تاریک که روشنایی از ظلمت شکایت دارد و روزها همیشه از شبهای طولانی هجران حکایت می کند و سپیده دم اشکهای درخشان بر برگ زرین درختان سر سبز بنام شبنم سحری می افشاند چه سودی عاید من می شود ؟ آیا من شبیه آن مسافر سرگردانی نیستم که بیهوده جهان را می پیماید و بار دیگر بهمان نقطه ابتدا میرسید ؟ این جواب را هرگز مایل نیستم از زبانت بشنوم بگذار اعتراف مقدس خود را که بنام تو شروع کرده ام بپایان برسانم آنوقت اگر من وجود داشتم می توانی پاسخ مرا به صراحت بدهی ؟ اگر در گفتارت یاس و ناامیدی باشد راهی را که من می پیمایم بدست تو به عالم تصور و خیال منتهی می شود که در آنجا نه سفری است و نه مسافری ، نه عاشقی است و نه معشوقی همه چیز در نیستی و فنا و بالاخره در ظلمت و تاریکی فرو می رود و در کام عدم ناپدید می شود ؟ روزی شنیدم با خود زمزمه می کردی محبت و دوستی ، عشق و وفا اگر حقیقت داشته باشد باید در دل مدفون شود ! آیا مبنای این جملات تو همان نیست که من بنام اعتراف مقدس می نویسم آیا از این گفتار و از آن رفتار تو بوی جدایی ابدی بمشام نمی رسد ؟ آیا مقصود تو از بیان این جمله شبیه آن شعر نیست که گفته اند : یک عمر بی یار دویدم بس است جز چهره اغیار ندیدم بس است گفتیم ره مسواب مسی باید رفت آخر بخطای خود رسیدیم بس است اولین شبی که بمنزل من پا نهادی بیکبار عالم تاریک من بروشنائی گرائید کوه و دشت و دره و هامون از زیر پرده ظلمت و نیستی بدر آمد و دنیا با تمام زشتیهایش بمن لبخند شیرین زد و من از آنروز در همه چیز حیات ابدی و روح و نشاط پرثمری مشاهده کردم ! از آنروز دوستها و دوستی های اطرافم را کم کم از یاد بردم و صفحه خاطرم را از عشق ها و محبت ها پاک کردم تا تو بتوانی چون نوعروسی که برایش حجله ی پر از زیبایی و صفا آماده می کنند بقلب من راه یابی و تمام آنرا به اختیار خود بگیری ! تو می دانی در این راه کوشش مداومی به خرج دادم و حقا موفق هم شدم تا روزی که از تو پرسیدم کسی را دوست می داری ؟ پاسخ دادی نه ........ گفتم تاکنون زنی در زندگی تو وجود داشته است گفتی نه ....! می خواستم بپرسم آیا می توانی مرا دوست داشته باشی ؟ زبان من در دهان بحرکت درنیامد هر چه سعی کردم کلمات بجملات مبدل نگشت و بالاخره پس از یک مبارزه شدید طولانی اینهمه سوال بشکل آه عمیق و سردی که از ته قلبم بیرون می آمد بگوش تو رسید ولی تو از آن هیچ نفهمیدی ؟! و اینک نیز انتظار ندارم در این خصوص پاسخی از تو دریافت کنم برای اینکه جواب را دریافته ام و حق هم با تو است زیرا تو نباید زنی را که هیچ ندارد و هیچ هم نیست دوست داشته باشی این گناهکار منم که با یک دیدار شادی ها را بجای غمها گماردم و ابرهای سیاه زندگی ام را بکنار زدم و بی جهت به عشقی که پایدار نخواهد بود دلخوش داشتم...... مطمئن باش که از تو بجر خاطره ای که توانست به مدت زمان کوتاهی مرا بزندگی امیدوار و پای بند کند چیز دیگری بیاد نخواهم داشت. از کام در این جهان بجز نام نبود زیرا که در او بغیر ناکام نبود پاتا سر این عروس رعنا دیدم آرام دلی در این دلارام نبود
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 3:38 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
بیگانگی تهی کند از خود برای من و زانتظار سوخت ای بیسوای من محبوب عزیز من همیشه هراس داشتم خورشید عشق من چون سپیده ی صبحگاهی زودگذر باشد ، می ترسیدم دوران تابندگی محبت تو نتواند از میان ابرهای تیره و تار بگذرد و روان مرا روشن سازد. بدین جهت این روزها احساس می کنم نگاه تو در عین اینکه پر از خنده و شادی است غم عمیقی را همانند اسرار اعماق دریاهای بیکران در خود حفظ می کند با اینکه درخشش چشمان زیبایت جان به من بی جان می بخشد ولی از یک دوری مبهم احساس رنج و اندوه می کنم و در عین وحشت می فهمم که هر کس در زندگی دوبار می میرد یکبار آنوقعتیکه می ترسد معشوقه زیبایش را از دست بدهد دیگر بار آنوقتی است که زندگی را برای همیشه وداع می کند از تو می خواهم با ابراز عشق خود مرا در برابر این فاجعه ی عظیم یعنی ترس از آینده مطمئن کنی ؟ تو خوب دانسته ای که دیگر جسم و جانم قدرت دوری ترا ندارد و تا من امید دیدار ترا شب و روز در مخیله خود نپرورانم هرگز نمی توانم دقایقی چند در آسایش باشم بگذار مردم هر آنچه که می خواهند بگویند زیرا عشق من اگر بیش از عشق لیلی نباشد کمتر از عشق او نیست. با اینوصف من نه از نگاه مردم و نه از سخنان آنان باکی دارم بلکه نمی خواهم هیچوقت چشمان زیبای ترا در زیر پرده ای از غم و اندوه مستور ببینم. ولی باز از مرگ و نیستی عشق زمینی خود می نالم زیرا روح من هنوز آرزومند وصال توست پس بیا مرا ترک مکن بمن فرصت بده تا ترا تا واپسین لحظه حیات ببینم تا بتوانم آنچه در دل دارم برایت بیان کنم مطمئن باش بی رحمترین و ستمگرترین انبای بشر چون درد و رنج مرا بدانند فتوی نخواهند داد که تو اینچنین از من گریزان باشی. می دانی ... گناهی است که کرده ایم عشقی است که خداوند به ما ارزانی داشته که همانند آتشی ما را بسوزاند و چون طوفان وجودمان را در هم نورد و چه بسا بمثل سیل که خروشان می آید و همه چیز را با خود می برد و به نیستی می سپارد مرا نیز از لذت تماشای چشمان زیبایت محروم سازد؟ از تو سوال می کنم اگر خداوند بحکم شکستن دل رنجور عاشقی چون من ترا شکنجه دهد آیا این مردمی که تو همیشه به خاطر خوش آمدن آنان اسرار مرا رنج داده ای در کنارت حضور خواهند یافت که قسمتی از دردهای جسمی و روحی ترا تحمل بکنند . من در راه تاریکی بمسافرت پرداخته ام که پایانش را نمی شناسم و هیچ روشنایی در این صحرای بی پایان ظلمت بجز پرتو دیدگان دلفریب تو وجود ندارد من ترا با تمام ذرات وجود خود می پرستم و دوستت دارم و اینک بیش از تحمل یک بشر زنده رنج می برم بیا زندگی مرا بعنوان هدیه ای بپذیر و از نیستی نجاتم ده یا اشاراتی کن تا از هستی چشم بپوشم و بی صدا بجانب گور و سرد و آرام که خود با دست خویشتن ساخته ام بروم و از خدا بخواهم هنگامیکه من می میرم رحمت خود را از من دریغ ندارد !
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 9:6 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
زمانیکه متولد شدم صدائی در گوشم طنین افکند گفتم : تو کیستی ؟
گفت من غمم... در آن موقع احساس می کردم که غم عروسکی است
که می توانم با آن بازی کنم اما حالا فهمیدم که خود عروسکی هستم
بازیچه ی غم. نگاهم خیس از باران غمهاست وجودم غرق طوفان غمهاست |
|
+ نوشته شده در
شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 6:13 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
شبی به دیدن این دل شکسته می آیی ********** و لحظه ای که دل از پا نشسته می آیی برای دیدن من ، منکه خسته ام از تو ********** تو هم زخویشتن ، خویش خسته می آیی کسی که قید مرا زد،تویی که می دانی ********** تمام قید بلا را گسسته می آیی در آن زمان که فراموش می شوی از یاد ********** درآن روزهای رهایی،خوب و خجسته می آیی و آن شبی که خیالم درون تابوت است ********** و کوچه های دلم ، سوگ بسته می آیی نیا ، سکوت مرا تلخ تر نکن با عشق ********** برای دفن دلی سر شکسته می آیی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 9:34 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
این کلمه ی وداع چقدر حزن آور و کشنده است نمی دانم شما وداع پسری را با مادرش و یا محبوبی را با معشوقش و پدری را که در بستر مرگ افتاده با عزیزانش را تماشا کرده ای ؟ مادر هنگام مسافرت جگر گوشه اش در عین حال که به ظاهر می خندد به باطن خون گریه می کند می ترسد از اینکه عمرش کفاف ندهد و مراجعت پسر را بچشم نبیند. معشوق هنگامیکه از محبوبش جدا می شود و او را وداع می گوید همچون مستانی می شود که بر اثر آشامیدن الکل فراوان بی حس شده باشد و هیچ نفهمد و هیچ چیز نشنود. و بالاخره آن پدری که در بستر مرگ افتاده با اینکه می خواهد نشان دهد که از مرگ وسیله ایکه راحتی و آسودگی بشر را در اختیار دارد نمی ترسد ولی با چشمان اشک آلود خود نگران فرزندانش است. اینهمه احساسات رنج آور بشری و اینهمه حالات روحی درد آور انسان اشرف مخلوقات در وداع شمع نهفته است ، شمع هنگامیکه آخرین پرتو لرزان خود را بر چهره های تابناک دو موجود جوان زنده می افکند با حالت متشنج و متحرک خود می خواهد از پایان رنج آور زندگانی کوتاه بشری صحبتها کند شمع موقع ایکه پرتو درخشانش بزردی می گراید نمایش آخرین صفحه حیات بشری را به این وسیله به معرض تماشا می گذارد آب شدن جسم نحیفش بی شباهت به اشک چشم افراد اجتماع و یا عاشقان بی معشوق نیست سوختن و حرارتش عیناً به مانند سوختن دل بشر است که در عشق جانان و یا از دست دادن زیبا رخ جانان می گذارد. شمع می سوزد و عمرش آهسته آهسته پایان می پذیرد هم چنانکه من می سوزم و بهار جوانی ام به خزان پیری و سپس به نیستی می گراید.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 8:56 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
بنام تک ستاره ی عشق در کلیسای قلبم. با چشمانی پر از اشک به طبیعت بی انتها می نگرم و چیزی را که شایسته ی شما خوبان باشد نمی یابم به ناچار قلبم را می شکافم و قطره ی خونی را به عنوان سلام تقدیمتان می دارم. سلام بر گل چشم سیاهم و سلام بر غریبه ی دیروز و آشنای امروز. عزیزم می دانی من کیستم ؟ من غریبه ی دیروز ، آشنای امروز و فراموش شده ی فردایم. پس در آشنایی امروز می نگرم تا در فراموشی فردا یادم کنی نمی دانم چه کلماتی را در باب علاقه ام بنویسم پس نگاهم را تقدیمت می دارم. نگاهم را از چشمانی بپذیر که زیبا نیستند اما زیبایی را خوب می فهمند در حجم مهربانیت جوانه زدم و با نسیم صدایت به بار نشستم. دستانت مرا به بی نهایت رسانید اکنون می رود تا به پایان برسد این را نوشتم تا بدانی چقدر دوستت دارم دلم می خواهد شما نامه ی این دل غریبه را بخوانید و جواب آن را به نشانی تمام غریبان جهان بفرستی آرزو دارم در دل شما خانه ای داشته باشم اگر چه مساحت یک قلب هنگامی که کبوتران خیالم در آسمان ناامیدی بال پرواز می کشانید و دستانم التماس را می خشکاند اشک را به پهنای بی کسی می ستایم و خسته ترین نگاهم را به پیچکهای یاد شما تقدیم می کنم. هر قطره اشک با قطره ی دیگر آمیخته و غزل خداحافظی من و شما را می نوازد شما را بیش از غزالی که چشمانش عشق و درخشندگی است دوست دارم. عزیز جانم اگر پاکی شبنم را سرخی گلبرگهای لاله را ، دلتنگی غروب را ، زیبایی ستاره را باور داری مرا هم باور کن که دوستت دارم ، دوستت دارم مثل پروانه ای که شمع را دوست دارد ، دوستت دارم مثل لیلی که مجنون را دوست می داشت و می ستایمت که غروری سالم داری و من حقیر مهر و صمیمیت گرم را همچون سلام عاشق بر معشوق را به تو بهترین تقدیم می دارم تا ابراز احساسم را درک کنی. در هر لحظه و همه حال از زندگی فراموشت نمی کنم پس شما هم مرا فراموش نکنید. بکوی عشق تو شرمنده ام من ترا از جان و دل می پرستم که مهرت را بدل آکنده ام من
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 3:28 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به نام آنکه تو را شیداء و مرا دیوانه آفرید.
عزیزم می نویسم از آنچه که در اعماق قلبم نسبت به شما نهفته است. ای کاش می توانستم یک دسته از گلهای دنیا را برایت هدیه دهم ولی افسوس که نمی توانم و حال شما به عنوان یک گل زیبا و خوشبو در قلب من جا داری و خواهی داشت. قلم را برسینه ی خشک کاغذ می دوانم و به او التماس می کنم تا بیانگر احساسات درونی من باشد. عزیزم از همان لحظه ی اول که شما رو دیدم نهال عشقت در دلم جوانه زد صبحگاهان که شبنم سحری بر رخسارت سایه افکنده بود در گلستان بدیدارت آمدم هیچگاه شما را با آن صفاء و شگفتی ندیده بودم زاین بیش به خویشتن فکر نمی کردم که موجود واهی در دام تخیلات تلخ و غوطه ور در ناکامیهای خویش بودم دنیا و زیبائیهایش را ندیده گرفتم ولی اکنون با داشتن شما دیگر اینگونه نیست. من از یاران عاشق می نویسم نه از اسرار حقایق می نویسم نه از شبنم نه از باران ونه از گل من از داغ شقایق می نویسم |
|
RSS
|