![]() |
![]() |
|
| عاشق ترین ترانه ی دریاست قلب تو هر صحنه بی فروغ تو با ماست قلب تو |
|
سلام ! وقتی قلم به دست می گیرم تا برای تو بنویسم رنگین کمانی از دل بیقرار من تا حضور همیشگی تو پل میزند و بارانی با طراوت عاشقانه بر دفترم می بارد. همیشه پنجره کلبه تنهایی ام به سمت شکوفایی دستهای با سخاوت تو باز است. گاهی یک کبوتر سفید بر لب این پنجره می نشیند و پاسخ این نامه های ماندگار را برایم می خواند. راستی تا یادم نرفته است بنویسم که از چند وقت پیش - شاید همان وقت که احساس کردم خوشبخت ترین عاشق روی زمینم- می بینم زبان پرنده ها و گلدانها را می فهمم. دیروز دردودل یک شاپرک را با خوشه انگور شنیدم. امروز هم یک چلچله از زشتی مرداب برای سپیده صبح می گفت. ... یاد زلال تو نسیمی ست که گندمزار خیالم را به رقص آورده است و عطر " دوستت دارم " را به مشام عشق هدیه می دهد. ... و من به برکت حضور آفتابی ات همه چیز و همه کس را دوست دارم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 31 تیر1386ساعت 12:25 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
من برای تو مینویسم... برای تویی كه تنهایی هایم پر از یاد توست... برای تویی كه احساسم از آن وجود نازنین توست...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 31 تیر1386ساعت 12:22 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
ای همراه بهترین روزهای زندگیم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 31 تیر1386ساعت 12:18 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
دلم از این همه تنهایی تنگه ؟ بي تو دلتنگي هايم را كجا پنهان كنم؟ و براي اشك هاي گاه و بي گاهم چه بهانه اي بياورم؟ هميشه از فاصله مي ترسيدم اما اكنون روزها و شبهايم را با شمردن فاصله ها سر مي كنم. به پرنده ها حسودي ام مي شود كه هميشه با همند و حتي كوچ آنها را از هم جدا نمي كند! مدتهاست احساس تلخي دارم احساس گنگ تنهايي، غم در تمام وجودم رخنه كرده ومن به دنبال جرعه اي محبت خودم را غمگين تر از قبل مي كنم. كاش من قاصدكي بودم كه از كنار تو رد مي شد و يا گلي كه از باغچه مي چيدي... كاش من پرنده اي بودم كه شب هنگام از پشت پنجره ات به تو خيره ميشد، حتي جاي خورشيدي كه هر صبح با تلا لواش صورتت را بوسه باران مي كند! من دلم براي خنده هاي با دليل و بي دليل براي غصه هاي تصنعي و واقعي، براي بد قولي ها و گله ها براي سكوت هاي پر مفهوم تنگ شده! بي تو خودم را گم كرده ام و در درياي غم هايم غرق شده ام ديگر فاصله ها هم دلشان به رحم آمده از اين هم دوري انداختن بينما |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 31 تیر1386ساعت 11:32 AM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
پیوند تو با دیگران
آرزو داشتم...تو با آن دیدگان درخشنده ات که نمونه ای از صافی قلبت است عشق مرا بر پایه ی ناپایدار بنا ننهی و پیمان خود را با گرهی سست حلقه نزنی .... ؟ آرزو داشتم تو با آن لبان خندانت که نمونه ای از عشق و وفایت بود شعله درخشان آتش عشق مرا که از دل بر می خواست بر دل نشانی و برای ابد حفظ کنی تا حرارت و سوزش آن مانع نفوذ تیر عشق دیگران شود. آرزو داشتم... شما از درختی که با انواع و اقسام میوهها پیوند پذیرد پیروی نکنی و دلت را در گرو عشق دیگران ننهی... امّا ...ای دلبر افسونگر سیمین تن این سست پیمانی تو آتشی بر جانم زد که خاموشی آن جزء سوختن و ساختن میسر نگردد. روی پنهان می کنی از من تا بار دیگر چشمان سست پیمان ترا نبینم ولی ندانستی که تماشای دل از دیده نیست بهر جا که روی و در پس هر مانعی که پنهان شوی دیده ی دل من ترا می آید و بتو می نگرد و از جفا و بی وفایی تو می نالد. بجز وفای بی ریا از من چه دیده ای که دل بدیگری باختی و آتشی بر جان دلداده ای زدی در آنجا که عشق خدایان بر عالم عشاق حکوت می کند برای سنگدلی... بی وفائی... یک یار جانی شکوهها خواهم کرد که دلبری در قبال وفای عاشقی راه جفا پیشه می کرد... دل من بی تو گورستان غمهاست نگاهم خیس از باران غمهاست عزیزم رفته از پیشم پس از تو وجودم غرق طوفان غمهاست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 4:41 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به نام آنکه تو را شیداء و مرا دیوانه آفرید.
عزیزم می نویسم از آنچه که در اعماق قلبم نسبت به شما نهفته است. ای کاش می توانستم یک دسته از گلهای دنیا را برایت هدیه دهم ولی افسوس که نمی توانم و حال شما به عنوان یک گل زیبا و خوشبو در قلب من جا داری و خواهی داشت. قلم را برسینه ی خشک کاغذ می دوانم و به او التماس می کنم تا بیانگر احساسات درونی من باشد. عزیزم از همان لحظه ی اول که شما رو دیدم نهال عشقت در دلم جوانه زد صبحگاهان که شبنم سحری بر رخسارت سایه افکنده بود در گلستان بدیدارت آمدم هیچگاه شما را با آن صفاء و شگفتی ندیده بودم زاین بیش به خویشتن فکر نمی کردم که موجود واهی در دام تخیلات تلخ و غوطه ور در ناکامیهای خویش بودم دنیا و زیبائیهایش را ندیده گرفتم ولی اکنون با داشتن شما دیگر اینگونه نیست. من از یاران عاشق می نویسم نه از اسرار حقایق می نویسم نه از شبنم نه از باران ونه از گل من از داغ شقایق می نویسم |
|
RSS
|