![]() |
![]() |
|
| عاشق ترین ترانه ی دریاست قلب تو هر صحنه بی فروغ تو با ماست قلب تو |
|
می خواهم بنویسم از شب ازسکوت از تو و خدا ؛ می خواهم بنویسم از صدایی که یکبار سکوت چند ساله ی قلبم را شکست.از شبی که درآن چشمهایت غرق شدم و نگاهی كه پر از حرف بود می خواهم از رفتنت بنویسم.رفتنی پر از سکوت اما بی انتها ... در دل سياه شب با دلي پر از عشق چشماني لبريز از اشک دستاني لرزان مي نويسم براي تو اي نازنين دلم مي نويسم از عظمت و شکوه شب... .تو نوري هستي که همچو نسيم خوش رقص عشق بر دل مجروح من مرهم نهادي.در هياهو و ازدحام روز تو ، اي ديرآشنا آمدي آمدي تا نقطه پاياني باشي بر انتظار هاي بي دريغ من.نگاهت برايم آشنا بود گويي مدت ها بود که با آن نگاه ها زندگي کرده بودم.باخود گفتم که چشم انتظاري به سرآمد؟ با خود گفتم آیا مظهر عشق پروانه پيدا شد؟باور کنم که شمع وجودم اميد زندگيم گرما دهنده زندگي سرد من بالاخره رو به من کرد؟به فکر فرو رفتم...آن زمان که در اوج جواني در کوره راه زندگي به دنبال او بودم با اسب سپيد تند رو از کوچه پس کوچه هاي زندگي گذر کردم تا او را بيابم همراه با نسيم عشق شدم و با او پر کشيدم تا بلکه همراه با اين رايحه خوشبو به وصالش نايل شوم ولي نسيم خسته شد و دست از پرواز کشيد.همراه با غزال تندرو عشق شدم تا با تکيه به سرعت پسنديده او به حريم عشقش نزديک شوم ولي او آنقدر دور از دسترس بود که باید تا آخر عمر برای وصلش می دویدم . روزي غزال با نگاهي معصوم و پر از اشک در حالي که پروانه خسته را زمين مي گذاشت نگاهي به چشمان منتظرش کرد و نالان گفت:مگر نه اينکه پروانه سمبل عشق بي پروا است مگرنه اينکه پروانه ديوانه وار در اطراف شمع خود مي چرخد تا با دلي دردناک و پرهاي سوزان پاي عشق خود جان مي دهد.پس تو هم وادي عشق را به تنهايي طي کن....بالاخره تنها ماندم نيم خوش الحان و اسب زيبا و غزال خوش خرام اين پروانه عاشق را تنها گذاردند تا خود به تنهايي قدم در راه عشق گذارد اين بود که به خود آمدم و خرامان خرامان گام برداشتم و به دنبال نگاهت شتافتم تو را بوييدم تا روزي که تو را در غوغاي روزگار ديدم ولي شب هنگام که شهر را سکوتي زيبا فرا گرفته است در افق نا محدود شب نور نگاهت به قلبم تابيد.اين است که شب را دوست دارم.اين است که شب را دوست دارم. این است که شب هنگام تا سپيده دم تا سحر چشم از سياهي بر نمي دارم چون تنها درآن زمان است که نور زندگي را لمس مي کنم اري در سياهي شب..... « اي دوست به جز عشق تو در سر من هوسي نيست جز نقش تو بر صفحه ي دل نقش كسي نیست » زندگی زیباست زشتیهای آن تقصیر ماست، در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست! زندگی آب روانی است روان میگذرد... آنچه تقدیر من و توست همان میگذرد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 8:28 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
* * * سلام عاشقانه گر نفس بود از هوس نیست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 7:38 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به نام آنکه تو را شیداء و مرا دیوانه آفرید.
عزیزم می نویسم از آنچه که در اعماق قلبم نسبت به شما نهفته است. ای کاش می توانستم یک دسته از گلهای دنیا را برایت هدیه دهم ولی افسوس که نمی توانم و حال شما به عنوان یک گل زیبا و خوشبو در قلب من جا داری و خواهی داشت. قلم را برسینه ی خشک کاغذ می دوانم و به او التماس می کنم تا بیانگر احساسات درونی من باشد. عزیزم از همان لحظه ی اول که شما رو دیدم نهال عشقت در دلم جوانه زد صبحگاهان که شبنم سحری بر رخسارت سایه افکنده بود در گلستان بدیدارت آمدم هیچگاه شما را با آن صفاء و شگفتی ندیده بودم زاین بیش به خویشتن فکر نمی کردم که موجود واهی در دام تخیلات تلخ و غوطه ور در ناکامیهای خویش بودم دنیا و زیبائیهایش را ندیده گرفتم ولی اکنون با داشتن شما دیگر اینگونه نیست. من از یاران عاشق می نویسم نه از اسرار حقایق می نویسم نه از شبنم نه از باران ونه از گل من از داغ شقایق می نویسم |
|
RSS
|