![]() |
![]() |
|
| عاشق ترین ترانه ی دریاست قلب تو هر صحنه بی فروغ تو با ماست قلب تو |
|
برگی سیاه در دست ، خط خطی شده ی روزگار، در جستجوی واژه ای برای بیان احساسم میگردم، هنوز غرق در واژه ام و باز نمی یابم آن که بخواهد توصیف کند حالم را، مبهوتم از خود که چگونه در آستانۀ پایان حضوری دائمی ام، انگار که این سکوت نمی خواهد بشکند.! تنهایم ،به خود مینگرم،او که می بایست اینجا باشد هم، ارزش ماندن ندارد، در مقابلم هیچ نیست جز نقش چشمان اشک آلود کسی که بی من خواهد ماند، او که برای پیدا کردنه آرامش گم شدۀ شبهایش باید به شبگردی هایم پایان دهم! نمی شود ماندن را با رفتن طاق زد! وقت آن رسیده،که قصه ام را پایانی دهم بدونه آغازی دگر، اما چگونه بیابم واژه ای را که مفید و مختصر باشد، مملوء از دلیل برای همه، و آرامشگر دل خویش باشد، اینجا مهر شدۀ کسی بود که گفته بود هرگز نباید این گل پژمرده گردد، اما او با وجود آن عهدی که گرفت خود تنها گذاشت این دشت را! میان آن همه گذشته و این همه واژه، چه می توان جست؟ میان این همه اوراق سیاه که سفیدی با آنها نا آشناست، چرا بغضی به این سنگینی راه سینه را می بندد؟ چرا پلکهایم خسته است؟ دستهایم می لرزد! نمی دانم معنای لغوی آن چیست ؟ اما از کودکی به من آموختند برای پایان از آن استفاده کنم؟! شب همیشه این حس را به من می دهد! من همان فردای گم شده و خاموشم، من امشب در برابر آغاز تنهایی ای دگر در حال پایانم، امشب آغاز بیداری همیشگی من است، در این روزگار وحشی که جایز نیست لباس غم را از تن خود بدرم، که می گویند با این کار جز لغزیدنه نگاهه چشمانی پر خشم به تنم چیزی دگر حاصل نخواهم کرد، قصد ماندن ندارم تا ماندنم راز سیاهی وجودم را بر ملا نکند! او که اینجا را همیشه آباد می خواست، او که این دشت را پر بار واین گل وحشی را شاد می خواست، او که قولی گرفت تا این جا همیشه باشد، خود ویران کرد هر چه را ساخته بودم و ساخته بود! نه سر به بالا میگیرم وافتخار میکنم نه رفتنم را فریاد می زنم، سخت است باور طلوع بی تکرار و بی انکار دوباره قد کشیدنه من در برابر چشمانت، آنجا که به خودخواهی خط برنگاه چشمان سیاه و پر غمه من کشیدی، و می دانم پس از غروبی آنچنان ویران طلوعی صادق خواهم داشت! قصد نوشتن کردم، قصد یادگار گذاشتن از خود بر این اوراق کردم، ذهن با این انتها کنار آمد و دل هنوز در زجه زدن، ثانیه ها به سرعت گذشتند فصل گم شدن آغاز گشت، و به این پی بردم که دوستت دارم بدونه آنکه بخواهم تو را، دست بر سفیدی کاغذ بردم ، قلم بر آن نشست واژه ای از خود به یادگار گذاشت، فکر میکنم همین بود که در جستجویش بودم، همان که تو هنوز هم آن را نمیخواهی! دستانم را برداشتم،چشمانم با دیدن آن واژه ی بی رحم پرز اشک شد، با لبخندی تلخ رنگ به لب ، با صدای بلند زمزمه کردم، .......خداحافظ....... اما من هنوز هم ناتمامم..! همه چیز به پایان می رسد اما همواره ادامه خواهد داشت.! ...... این جدائیها قصه ی روزگاره زندگی هنوز خوشگلی هاشو داره! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 4:41 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به نام آنکه تو را شیداء و مرا دیوانه آفرید.
عزیزم می نویسم از آنچه که در اعماق قلبم نسبت به شما نهفته است. ای کاش می توانستم یک دسته از گلهای دنیا را برایت هدیه دهم ولی افسوس که نمی توانم و حال شما به عنوان یک گل زیبا و خوشبو در قلب من جا داری و خواهی داشت. قلم را برسینه ی خشک کاغذ می دوانم و به او التماس می کنم تا بیانگر احساسات درونی من باشد. عزیزم از همان لحظه ی اول که شما رو دیدم نهال عشقت در دلم جوانه زد صبحگاهان که شبنم سحری بر رخسارت سایه افکنده بود در گلستان بدیدارت آمدم هیچگاه شما را با آن صفاء و شگفتی ندیده بودم زاین بیش به خویشتن فکر نمی کردم که موجود واهی در دام تخیلات تلخ و غوطه ور در ناکامیهای خویش بودم دنیا و زیبائیهایش را ندیده گرفتم ولی اکنون با داشتن شما دیگر اینگونه نیست. من از یاران عاشق می نویسم نه از اسرار حقایق می نویسم نه از شبنم نه از باران ونه از گل من از داغ شقایق می نویسم |
|
RSS
|