![]() |
![]() |
|
| عاشق ترین ترانه ی دریاست قلب تو هر صحنه بی فروغ تو با ماست قلب تو |
|
كاش آسمان حرف كوير را مي فهميد و اشك خود را نثار گونه هاي خشك كوير مي كرد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 4:55 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
برای تو ...................... اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم
چند وقتست كه هر شب به تو مي انديشم
به تو ، آري به تو يعني به همان منظر دور
به همان سبز صميمي به همان باغ بلور
به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري
كه سراغش ز غزلهاي خودم ميگيري
به تبسم، به تكلم ، به دل آرايي تو
به خموشي ، به تماشا ، به شكيبايي تو
به نفسهاي تو در سايه سنگين سكوت
به سخنهاي تو با لهجه شيرين سكوت
شبحي چند شبي آفت جانم شده است
اول نام كسي ورد زبانم شده است
در من انگار يكي در پي انكار من است
يك نفر مثل خودم عاشق ديدار من است
يك نفر ساده چنان ساده كه از سادگيش
مي شود يك شبه بي پرده به دلدادگيش
آه اي خواب گران سنگ سبكبار شدي
تو كه بر روح من افتاده و آوار شدي
آه اي بيرنگ تر از آينه يك لحظه بايست
راستي اين شبح هر شبه تصوير تو نيست؟
اگر اين حادثه هر شبه تصوير تو نيست
پس چرا رنگ تو و آينه اينقدر يكيست؟
آري آن سايه كه شب آفت جانم شده بود
آن الفبا كه همه ورد زبانم شده بود
اينك از پشت دل آينه پيدا شده است
خود تماشا گه اين خيل تماشا شده است
آن الفباي دبستاني دلخواه ، تويي
عشق من ، آن شبح شاد شبانگاه ، تويي
حتم دارم كه تويي آن شبح آينه پوش
عاشقي جرم قشنگي است به انكار مكوش
انعکاسی از پیج ثمین دوست مهربان |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 4:46 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
مرا چه خواهی خواند باز دلم در شب تو پر گرفت زمزمه عشق تو از سر گرفت کشتي عشقم به تو پهلو گرفت بيشه چشمم ز تو اهو گرفت عشق تو روشنگر راه من است چشم تو جادوي سياه من است اين دل تنگم همه جا زار توست ني که دلم در پي آزار توست دست نيازم به تمناي توست چشم دلم محو تماشاي توست باز وجودم همه آتش شده است غرقه ي درياي مشوش شده است باز خيالت ره خوابم ببست آتش جان را ره آبم ببست جامه تن بهر تو چاکي شداست کاخ وجودم زتو خاکي شداست شور جواني زدلم پر کشيد زان که مي عشق تو را را سر کشيد حسرت عشق تو مرا پير کرد مرغ دلم را هدف تير کرد عشق مني وقتی تنهاییم دنبال یک دوست می گردیم، وقتی پیداش کردیم دنبال عیب هاش می گردیم انگار نامِ من هم نامِ سکوت گشته است برگرفته از Blog.360 |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 4:35 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
اگه بگم قول می دم تا همیشه باهات باشم... اگه بگم که حاضرم فدای اون چشات بشم... اگه بگم تو آسمون عشق من فقط تویی... اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تویی... اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت می کنم... اگه بگم زندگیمو بذر بهارت می کنم... اگه بگم ماه منی٬ هر نفس راه منی... اگه بگم بال منی٬ لحظه ی پرواز منی... میشی برام خاطره ی قشنگ لحظه ی وصال... میشی برام باغبون میوه های تشنه و کال... میشی برام ماه شبای بی سحر... میشی برام ستاره ی راه سفر... ولی بدون هر جا باشی یا نباشی...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 خرداد1388ساعت 5:27 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
از یک عاشقِ شکست خورده پرسیدم: بزرگ ترین اشتباه؟ گفت: عاشق شدن... گفتم: بزرگ ترین شکست؟ گفت: شکستِ عشق... گفتم: بزرگ ترین درد؟ گفت: از چشمِ معشوق افتادن... گفتم: بزرگ ترین غصه؟ گفت: یک روز چشم های معشوق رو ندیدن... گفتم: بزرگ ترین ماتم؟ گفت: در عزای معشوق نشستن... گفتم: قشنگ ترین عشق؟ گفت: شیرین و فرهاد... گفتم: زیباترین لحظه؟ گفت: در کنارِ معشوق بودن... گفتم: بزرگ ترین رویا؟ گفت: به معشوق رسیدن... پرسیدم: بزرگ ترین آرزوت؟ اشک توی چشماش حلقه زد و با نگاهی سرد گفت: مرگ....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 خرداد1388ساعت 5:20 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
اساسي ترين كيفيت عشق، ماندگار بودن است.
زندگی بی رحم نیست...عشق بی رحم نیست...این ما هستیم! ما انسان ها که بی رحمانه در حق خود و احساسات خود ظلم می کنیم. با تو ای همدرد ای عشق با تو درمان یافت این دل خانه ات جاوید اباد از تو سامان یافت این دل ای سراپا عاطفه جز یاریت یاری ندارم ای کلامت شعر بوسه بی تو غمخواری ندارم اسمان خانه ات یک کهکشان رنگین کمان است ان نگاهت روشنی چون نو عروس اسمان است .زندگانیت ترانه گریه هایت هایت عاشقانه واژه هایت ساده گویی گفتگوی کودکانه با تو ای همدرد ای عشق با تو بارم در بهاران مثل یک قطره تو دریا گم شدن در جمع یاران با تو ای همزاد همدل با توام بی باده مستم سر مپیچم هرگز از ان عهد و پیمانی که بستم ای سراپا بی نیازی در کنارت بی نیازم با تو رودم با تو ابرم هم نشیبم هم فرازم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 خرداد1388ساعت 3:9 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
شبی از پشت یک تنهایی نمناک وبارانی تورا با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از این جستجوی نوین در کوچه های آبی احساس تو را در بین گلهای تنهاییم که میرویید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیرا ن و سرگردان چشمهایست رویایی ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشت تنهایی وحسرت رها کردم همین بود آخرین حرفت ومن بعد از عبور تلخ وغمگینت حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس بلور ساکت و نارنجی خشک وا کردم کاش ميشد ساده تر ميبودم حتي ساده تر از ايني که اکنون هستم زندگيم به سادگيه زيستن يک پرنده و منطق بودنم به سادگيه بودن يک قاصدک مسافر پرده ي پنجره را کنار نمي زنم که مبادا تابش داغ خورشيد بالهاي تنهايي مرا بسوزاند وديگر نتوانم بپرم گوشه ي پايين پيراهن تنهاييم از خون سرخ است آري يک زخم کوچک دارد در دل تنهاييهاي من که مرحمش سکوت است سکوت را لاي يک پارچه ي سپيد با کمي برگ درخت صبر ضميمه ميکنم و روي زخم دلش مي گذارم شايد اندکي التيام يابد عشق به تنهاييهايم يعني اگر از من بپرسند زندگي يعني چه ميگويم: من + تنهايي = زندگي اگر بپرسند اميد يعني چه ميگويم : من +تنهايي+داشتن فرداهايي پراز تنهايي = اميد اگر بپرسندمعناي عشق چيست ميگويم: من + دوست داشتن تمام تنهاييهايم = عشق اگر بگوين وفا يعني چه ميگويم من و تنهاييهايم + مرگ = وفا انگار تمام زمين در تنهايي دفتر من است و تمام آبها جوهر خودنويسم تا هر آنچه که دل مي گويد بنويسم حتي آرزويم اين است وقتيکه آخرين نفس هاي عمرم را ميکشم تنهاي تنها باشم وتنها جان دهم و اشکي برايم ريخته نشوداز براي رفتنم شايد با خودت بگويي اين ديوانه دارد وصيت نامه مي نويسد ولي باور کن باور کن مرا و احساس تنهايي مرا که اگر تنهاييم را از من بگيرند روزي خواهم مرد اشک هاي تنهاييم تنها براي دلم نيست که براي تمام دل هاييست که بي هيچ بهانه اي زندگی می کنند. تنهايي ها ، تنهايي هايم يعني تمام زندگي براي من تنهايي من آنقدر برايم مقدس و باارزش است که با تمام دنيا عوضش نميکنم دوستش دارم بيشتر از خودم بيشتر از جانم که اگر او نباشد من هم نيستم يک عالم ديگرست وراي اين دنيا و زمان کنوني حال حاضر زندگيمان ميدانم شايد بگويي ديوانه شده ام اما اما به خدا حاضر نيستم حتي لحظه اي از لحظه هاي تنهاييم وحتي ذره اي از ذره هاي احساسش را با کسي يا چيزي تقسيم يا عوض کنم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 خرداد1388ساعت 2:18 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
آدم برفی کوچکی بودم در تابستان میوه های یخ زده در یخچال های قطبی ... فانوس کشدار دیشب « من» بودن از خرافاتی گرم لبریز می شود که جنازه ی تمام این روزها را آواره ام میکند. این متن کولی هیچ تصویری از سالهای پا برهنگی ام را در خود رها نکرده بود جز تو که نمی دانم بر پشت کدام تک شاخ سپید آمدی.... بخند! خنده ی کوچک تابستانی ام من باد مهاجری هستم در میان فصل این غروب بدون تقویم که گیلاس و سیب و انار و انگور را یک جا در طعم نگاه تو پیدا می کنم و در گوشه ای از همین نمی دانم ِ گرم ِغروب ِ تابستان با تو آواز های کولی های غریبه ی مهاجر را زمزمه خواهم کرد و بعد... آب می شوم. تا پایان تابستان راه زیادی نیست و من دوباره از تو به دنیا خواهم آمد ابر ِآفتابی ِهر روز..... ...............................!!! بگذارید و بگذرید، ببینید و دل نبندید، چشم بیاندازید و دل نبازید، که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 9:0 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
.... بگذار عاشق بمانم !
این لحظات زیبای عاشقی را از من مگیر !
بگذار عاشق بمانم ٬این قلب عاشق را از من مگیر !
دستهای گرمت را از من جدا مکن !
بگذار دوستت داشته باشم ٬مرا در به در این دنیای بی محبت مکن !
می خواهم از عشق تو بمیرم ...
بگذار بمیرم ٬مرا پشیمان از این عاشق شدن مکن !
خیلی دوستت دارم !
این کلام مقدس را باور کن !
دل من عاشق تو هست ٬
مرا دلتنگ لحظه های .....مکن !
قلب من برای تو ٬این قلب بی طاقتم را زیر پاهایت له مکن !
این لحظات زیبای عاشقی را از من مگیر
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 خرداد1388ساعت 11:14 AM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
گاهی وقت ها سکوت رساتر از فریاد است و آن سکوت...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 8:33 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
من و تو یعنی عشق بیا در میان عاشقان بهترین باشیم ، ما می توانیم عاشقترین باشیم... من و تو یعنی عشق ، عشق یعنی ما ، ما یعنی یک دنیا خوشبختی! تو یعنی بهترین ، زیباترین ، عاشقترین ، لایق ترین.... تو یعنی برای من ، برای قلبم ، تا ابد و برای همیشه... تو یعنی اسیر ، یک اسیر در این قلب بی طاقت... من و تو با هم یعنی یک قصه بی پایان... من برای تو ، تو برای من ، ما برای هم ، چقدر قشنگ است این عشق من و تو.... تو گل من ، من باغبان تو ، تو دریای من ، من ساحل تو .... تو طلوع من ، من وجود تو ، تو نفس من ، من هوای تو.... تو باران من ، من سرپناه تو ، تو مهتاب من ، من آسمان تو... تو اسیری در قلبم ، خیلی عزیزی برایم ، باور کنی ، باور نکنی برایت میمیرم! بیا در میان عاشقان دیوانه ترین باشیم ، ما می توانیم برترین باشیم.... تو دنیای من ، من دیوانه تو ، تو بمان تا بگویم همه زندگی ام فدای تو.... من و تو در میان عاشقان عاشقترینم ، من و تو از عشق بالاترینیم.... عشق بدون تو عشق نیست ، این زندگی بدون تو زیبا نیست.... با تو شادم ، بی تو پریشانم ، با من بمان تا همیشه لبخند عشق بر روی لبانم باشد... زیباترین لحظه زندگی ام با تو ، قشنگترین خاطره هایم در کنار تو ، زندگی ام ، عشقم ، نفسم فقط تو! اینهمه احساس عاشقانه تقدیم به تو ، این قلب کوچک و بی طاقتم فدای تو ، یک دنیا عشق و محبت برای تو ، یک کلام پرمحبت دوستت دارم عزیزم از طرف عشق تو....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 2:38 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
در اندیشه آنچه کرده ای مباش، دراندیشه آنچه نکرده ای باش
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 2:21 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 12:13 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
سلام عزیزم، دلم برات تنگ شده. دلم می خواد با تو باشم، کنارت باشم. دلم می خواد دستات تو دستام باشه در حالی که سرم رو می ذارم رو شونه هات. دلم می خواد تو چشای خوشگلت زل بزنم و دنیا تو این لحظه متوقف بشه برا همیشه. دلم می خواد تمام خیابون های شهر رو باهات قدم بزنم در حالی که از خودمون برا هم می گیم. دلم می خواد تو رستوران روی میز دستات رو بگیرم. دلم می خواد هر کی تو رستورانه از عشقی که به هم داریم حسودیش بشه. دلم می خواد بدونی از نظر من چقدر خوشگلی. دلم می خواد بدونی چقدر عاشقتم و دوستت دارم. دلم می خواد قلبم رو پیشت جا بزارم و دلت مال من باشه برا همیشه. دلم همه ی اینارو می خواد و از همه بیشتر تو رو ... شوخی شوخی گذاشتی رفتی و نفهمیدی جدی جدی دلم برات تنگ می شه. حالا من اینجا موندم تنهای تنها، دلم برات تنگ شده، برا لبخندای خوشگلت، برا نگاه های عاشقونت -------------------------------------------------------------------------- اگه کسی دلت رو شکوند، بازم دوسش داشته باش ولی هیچوقت دل کسی رو نشکون که دوستت داره. پس یادت باشه دل منو نشکونی چون دوستت دارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 خرداد1388ساعت 2:50 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به نام آنکه تو را شیداء و مرا دیوانه آفرید.
عزیزم می نویسم از آنچه که در اعماق قلبم نسبت به شما نهفته است. ای کاش می توانستم یک دسته از گلهای دنیا را برایت هدیه دهم ولی افسوس که نمی توانم و حال شما به عنوان یک گل زیبا و خوشبو در قلب من جا داری و خواهی داشت. قلم را برسینه ی خشک کاغذ می دوانم و به او التماس می کنم تا بیانگر احساسات درونی من باشد. عزیزم از همان لحظه ی اول که شما رو دیدم نهال عشقت در دلم جوانه زد صبحگاهان که شبنم سحری بر رخسارت سایه افکنده بود در گلستان بدیدارت آمدم هیچگاه شما را با آن صفاء و شگفتی ندیده بودم زاین بیش به خویشتن فکر نمی کردم که موجود واهی در دام تخیلات تلخ و غوطه ور در ناکامیهای خویش بودم دنیا و زیبائیهایش را ندیده گرفتم ولی اکنون با داشتن شما دیگر اینگونه نیست. من از یاران عاشق می نویسم نه از اسرار حقایق می نویسم نه از شبنم نه از باران ونه از گل من از داغ شقایق می نویسم |
|
RSS
|