![]() |
![]() |
|
| عاشق ترین ترانه ی دریاست قلب تو هر صحنه بی فروغ تو با ماست قلب تو |
|
« گریزانم » گریزانم از این مردم که به ظاهر بامن ، همدم و یکرنگ هستند ولی از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرایه بستند وزین مردم که تا شعرم شنیدند ، چون گلی خوشبو شکفتند ولی آندم که درخلوت نشستند ، مرا دیوانه ای بد نام گفتند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 29 تیر1388ساعت 12:41 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
۱: دو بیگانه هم درد از خویش بی درد یا نا هم درد با هم خویشاوندترند
۲:انسان نقطه ای است میان دو بی نهایت: بی نهایت لجن بی نهایت فرشته ۳:آن گاه که تقدیر واقع نگردید از تدبیر نیز کاری ساخته نیست. ۴:مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد. ۵:اساسا <<خوشبختی>> فرزند نامشروع <<حماقت>> است. ۶: اگر توانستی (( نفهمی)) می توانی خوشبخت باشی ! ۷:جامعه دو طبقه دارد: ۱:طبقه ای که می خورد و کار نمی کند ۲:طبقه ای که کار می کند و نمی خورد. ۸:چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها که به این مردم آسایش و خوشبختی بخشیده است. ۹:تمام بدبختی های آدم مال این دو کلمه است یکی داشتن و یکی خواستن ۱۰:چقدر ندانستن ها و نفهمیدن ها که از دانستن ها و فهمیدن ها بهتر است. ۱۲:آن ها که از در می آیند و می روند چهارپایان نجیب و ساکت تاریخ اند حادثه ها را تنها کسانی در زندگی آدمی آفریده اند که از پنجره ها بیرون جسته اند و… یا به درون پریده اند. ۱۳:چقدر دعا می کنم که: بعضی اصوات را نشنونی بعضی رنگ ها نبینی بعضی افکار را نفهمی بعضی حالات را حس نکنی ۱۴:با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش. ۱۵:وقتی در صحنه حق و باطل نیستی وقتی که شاهد عصر خودت و شهید حق و باطل جامعه ات نیستی هرکجا که خواهی باش چه در نماز ایستاده باشی چه به شراب نشسته باشی هر دو یکی است ۱۶:حوادث انسان های بزرگ را متعالی و آدم های کوچک را متلاشی می کند. ۱۷:این سه راهی است که در پیش پای هر انسانی گشوده است: پلیدی پاکی پوچی ۱۸:شرف مرد هم چون بکارت یک دختر است اگر یک بار لکه دار شد دیگر هرگز جبران پذیر نیست ۱۹:چقدر دوست دارم این سخن مسیح را « از راه هایی مروید که روندگان آن بسیارند از راه هایی بروید که روندگان آن کم اند» ۲۰:آدم بالاخره می میره حالا من به اسهال خونی بمیرم بهتره یا به خاطر حرفم؟ ۲۲:چاپلوسی یونجه لطیفی است برای درازگوشان دمبه دار خوشحال ۲۳:گریستن خوب نیست مگر بشود جوری گریست که چشم ها نفهمند ۲۴:پروانه ی شمع اگر هم چون مرغ خانگی نه بر گرد شمع که در پی خروس می رفت زندگی در زیر پایش رام می گشت و آسمان بر بالای سرش به کام ۲۵:من از دو کار نفرت دارم : یکی درد دل کردن که کار شبه مردهاست و یکی هم از خود دفاع کردن برای تبرئه خود جوش زدن که کار مستضعفین است. شجاع به همدرد نیازمند نیست از ناله شرم دارد. ۲۶:برای خوشبخت بودن به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن و یاس انسان امروزه یاسی است ناشی از آگاهی اش به خویش و خوش بینی انسان در تاریخ زاییده ی جهلش نسبت به خویش است ۲۷:زنی که زیبایی اندیشه پیدا کرده باشد زیبایی بدنش را نشان نمی دهد. ۲۸:دو پدیده را مردم یا عوام نمی توانند از هم سوا کنند یکی شور مذهبی است یکی شعور مذهبی.که این دو ربطی به هم ندارند آن کسی که شور مذهبی دارد خیال می کند که شعور مذهبی هم دارد ۲۹:هرکس – نه تنها – به میزان معلوماتی که دارد عالم نیست بکله به میزان مجهولاتی که در عالم احساس می کند عالم است. ۳۰:انسان به میزان برخورداری هایی که در زندگی دارد انسان نیست بلکه به اندازه نیازهایی که در خود احساس می کند انسان است ۳۱:برای این که قومی خوب سواری بدهد باید احساس انسان بودن از او گرفته شود. بد است در برابر وحشی ترین تازیانه ها ، سکوت مردانه و غرور آمیز مرد نباید بشکند. در برابر هیچ دردی،لب مرد به شکوه نباید آلوده گردد. من از نالیدن بیزارم. سنگین ترین دردها و خشن ترین ضربه های آفرینش، تنها می توانند مرا به سکوت وادارند. نالیدن، زاریدن، گله کردن، شکایت، بد است
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 29 تیر1388ساعت 12:38 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 29 تیر1388ساعت 10:4 AM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
مي توان در كوچه هاي زندگي پاسخ لبخند را با ياس داد مي توان جاي غروب، عشق را به طلوع ساده احساس داد مي توان در خلوت شبهاي راز فكر رسم آبي پرواز بود مي توان با حرفي از جنس بلور شوق را به هر دلي دعوت نمود مي توان در آرزوي كودكي با حضور يك عروسك سهم داشت مي توان گاهي به رسم ياد بود در دلي يك شاخه نيلوفر گذاشت مي توان از شهر شب بو ها گذشت عابر پس كوچه هاي نور بود مي توان همسايه مهتاب شد فكر زخم غنچه اي رنجور بود
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 تیر1388ساعت 8:22 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
این را مینویسم برای کسی که بداند چقدر دوستش داشتم و خواهم داشت...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 تیر1388ساعت 7:48 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
اما نشد ... آمدم تا مست و مدهوشت کنم اما نشد ، عاشقانه تکیه بر دوشت کنم اما نشد ، آمدم تا از سر دلتنگی و دلواپسی ، گریه تلخی در آغوشت کنم اما نشد ، آرزو کردم که یک شب در سراب زندگی ، چون شراب کهنه ای نوشت کنم اما نشد ؛ نازنینم، نازنینم……. یاد تو هرگز نرفت از خاطرم ، آمدم تا این سخن آویزه گوشت کنم اما نشد ، شعله شد تا به دل خاکستر احساس تو ، لحظه ای رفتم که خاموشت کنم اما نشد ، بعد از آن نامهربانیهای بی حد و حصر ، سعی کردم تا فراموشت کنم اما نشد....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 تیر1388ساعت 7:16 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
« بذر عشق » نمی دانم بذر عشق تو را ، دستان کدام باغبان در کویر قلبم پاشید که شمیم آن ، همه ی فاخته ها و لادن ها را مست کرد . نمی دانم طراوت کدامین اقاقی را پیشکش رویاهای آبی ام کردی که کلبه ی ویران شده ی دلم ، بهشت همه ی پروانه ها شد. بگذار در آرامش دریا گونه ات غرق شوم و در احساس نقره ای ستاره ات تکثیر یابم تا شاید از زندگی ،تبسمی سبز هم نصیب من شود
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 تیر1388ساعت 7:14 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟ از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک، مجبور به زیستن هستم. از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟ از چه بنویسم؟ از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟ ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد. از چه بنویسم؟ شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،
شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم به نوعی گناهکاری شناخته شدم. نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید، یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم. که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی... امّا هیهات.... که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی... از من بریدی و از این آشیان پریدی...
امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود. امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری... باور کن... که دیگر باور نخواهم کرد عشق را... دیگر باور نمی کنم محبت را...
نمی بخشمت .... بخاطر تمام خنده هایی كه از صورتم گرفتی .... بخاطر تمام غمهایی كه بر صورتم نشاندی .... نمی بخشمت .... بخاطر دلی كه برایم شكستی .... .. بخاطر احساسی كه برایم پرپر كردی ..... نمی بخشمت .... بخاطر زخمی كه بر وجودم نشاندی ..... بخاطر نمكی كه بر زخمم گذاردی .... و می بخشمت بخاطر عشقی كه بر قلبم حك كردی...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 تیر1388ساعت 6:25 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
چاره ای ندارم باید مثل مهتاب میان آسمان تاریک تنها باشم نمی خواهم بیدارشوم دوستم داشته باش ، بادها دلتنگ اند دستها بيهوده ، چشمها بيرنگ اند دوستم داشته باش ، شهرها مي لرزند برگها مي سوزند ، يادها مي گندند
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 تیر1388ساعت 6:20 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
« وداعی دوباره با تو » وقتی که نگاهم به نگاهت خیره میشه... دوست دارم زمان بایسته واسه همیشه ...چشمامونو ببندیم بریم تا ته رویا... اونجایی که هیچ وقت گلی پژمرده نمیشه... هر چی غم داری از دل نازکت بگیرم... اگه اشک از چشات جاری بشه برات بمیرم... سر رو شونه هام بزاری و برات بخونم... یاد تــــــو باشه ورد زبونم... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 تیر1388ساعت 6:18 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
« برای تو می نویسم که عاشقانه میخوانی درد دلم را » برای تو مینویسم ، برای تو که میدانم عاشقی یا در غم عشقت نشسته ای. مینویسم تا بخوانی ، من با یک دنیا احساس نوشته ام ، تو نیز با چشمان خیست بخوان..برای تو می نویسم که عاشقانه دفتر عشق را ورق میزنی و آنچه که برای دلها مینویسم ، با یک عالمه احساس میخوانی....صفحات دفتر عشق را یکی یکی ورق بزن ، دفتری که صفحه به صفحه آن جای قطره های اشک در آن پیداست...این قطره های اشک ، قطره های اشک من و آنهاییست که از ته دل متنهای مرا میخوانند.... بخوان همراه با همه ، من نیز می نویسم برای تو و برای همه....دفتر عشق ، این دفتر کهنه که هر صفحه از آن با کلام عشق آغاز شده برای همه است ، برای عاشقان وبرای آنهاییست که در غم از دست دادن عشق نشسته اند و آنها که تنها در گوشه ای خسته اند...دفتر عشق ، دفتریست که هیچگاه صفحات آن که همه از جنس دل است به پایان نمیرسد اما شاید روزی این دستهایم خسته از نوشتن کلام عشق شود...بخوان آنچه برای تو و برای همه عاشقان دفتر عشق نوشته ام....بخوان تا من نیز عاشقانه برایت بنویسم...ببین عشق چه غوغایی در این دفتر عشق به پا کرده....دلی آدمی را دیوانه کرده ، یک عاشق را مجنون کرده ....برای تو می نویسم که میدانم مثل منی ، همصدا با من ، و همنشین با اشک!برای تو مینویسم که عاشقترینی ، غمگینترینی و یا تنهاترینی...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 تیر1388ساعت 6:17 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جستحوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهاییم روئید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی: دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم همین بود آخرین حرفت! و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم نمی دانم چرا رفتی، نمی دانم چرا شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی ندانم تاکجا، تا کی، برای چه، ولی رفتی و بعد رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت که من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد رفتنت دریا چه بغضی کرد کسی فهمید که تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد ببین! سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت: «تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب او خطا کردم.» و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است و من در اوج پائیزی ترین ویرانه ی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمیدانم چرا، شاید به رسم عادت و پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
شيشه پنجره را باران شست |
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 تیر1388ساعت 5:45 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
من بی تو دوستت دارم را من دل آويز ترين شعر جهان يافته ام, گاهی اگرچه غمگینم ولی به یاد تو ... بی تو هر ثانیه سخت است ولی میگذرد هست همسایه ی با درد ترین درد دلم ... یادت هست گفتی روی عشق من حساب کن یادت هست ، دلم را به تو دادم ولی ندانستم روزی زیر آوار غرورت خردم می شوم ...... ******************************* من نغمه ام آن نغمه ي شيداي تو ، من خنده ام آن خنده ي لبهاي تو ، من گريه ام آن گريه ي چشمان تو من حسرتم آن حسرت فرداي تو
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 تیر1388ساعت 5:21 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
وقتی نیاز به عشق داری عاشق نشو. بلکه زمانی عاشق شو که تمام وجودت سر شار از عشق هست و میخوای انرا با کسی تقسیم کنی تو آرزو میکنی وخدا هم میشنوه وهیچوقت فراموش نمیکنه؛ولی تو فراموش میکنی که اون چیزی که امروز داری،آرزوی دیروزت بوده من صبورم اما . . ...... به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم . من صبورم اما . . . چقدر با همه ی عاشقیم محزونم ! و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم . من صبورم اما . . . بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم . من صبورم اما . . . آه . . . این بغض گران صبر نمی داند چیست !!!! یادمون باشه که دل، تخته ســـــــــــیاه نیست که هر کی اومد روش بنویسه و هر کس هم رفت بشه اسمشو پاک کرد . یادمان باشدازامروزخطایی نكنیم گركه درخویش شكستیم صدایی نكنیم پرپروانه شكستن هنرانسان نیست گرشكستیم زغفلت من ومایی نكنیم یادمان باشداگرشاخه گلی راچیدیم وقت پرپرشدنش سازونوایی نكنیم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سرو پائی نکنیم با خود گفته بودم که دیگر ترک گل و گلزار خواهم کرد ، با خود گفته بودم که همچون جغد در آشیان خود مانده و چشم از خورشید عشق فرو بندم. من نمی خواستم قفس خالی باشم . من نمی خواستم باغ بی بهار باشم . اما عشق خریدنی نیست باید دل بهانه گیرد..... دوستت دارم... مثل یک پنجره که تمام شب را در انتظار خورشید به آسمان خیره می ماند دوستت دارم... مثل یک ماهی که در حوض کوچک خود به پرنده ای دلبسته است و سقف آبی اش را دریا می پندارد دوستت دارم... همچون کلامی که هنگام سکوت در نگاه ما می چرخد و در حجم بزرگ زمان شناور می ماند... زلفی که به جان ارزد هر تار بشوریدش بس مشک نهان دارد زنهار بشوریدش در شام دو زلف او، صد صبح نهان بنشست هر لحظه و هر ساعت صد بار بشوریدش آدم ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ می زنند... و گنجشکها جدی جدی می میرند... آدمها شوخی شوخی زخم می زنند... و قلبها جدی جدی می شکنند... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 تیر1388ساعت 8:9 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
خدایا کفر نمیگویم، |
|
+ نوشته شده در
شنبه 20 تیر1388ساعت 2:1 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
ای فلک ننگ به توخنجرت ازپشت زدی به کدامین گنه آخرتو به من مشت زدی؟ آه ای دوست که دیگر رمقی درمن نیست تو بگو داغتر از آتش غم دیگر چیست؟ من که خاکسترم اکنون و نماندم آتش دیگر ای بادصبا دست زبختم بردار خبر از یار نیار دل من خاک شد و دوش به بادش دادم به تو ای دوست سلام دل صافت نفس سرد مرا آتش زد کام تو نوش و دلت گلگون باد قدری از خویش بگویم که مرا بشناسی روزگاریست که هم صحبت من تنهاییست یار دیرینه من درد و غم رسواییست عقل و هوشم همه مدهوش وجودی نیکوست ولی افسوس که روحم به تنم زندانیست... ************************ دل كه رنجید از كسی خرسند كردن مشكل است شیشه بشكسته را پیوند كردن مشكل است بار حمالان به دوش خود كشیدن رنج نیست زیر بار منت نامرد رفتن مشكل است ********************** تیکه بر جنگل پشت سر روبروی دریا هستم آنچنانم که نمی دانم در کجای دنیا هستم حال دریا آرام و آبی است حال جنگل سبز سبز است من که رنگم را باران شسته است در چه حالی ایا هستم ؟ قوچ مرغان را می بینم موج ماهی ها را نیز حیف انسانم و می دانم تا همیشه تنها هستم وقت دل کندن از دیروز است یا که پیوستن بر امروز من ولی در کار جان شستن از غبار فردا هستم صفحه ای ماسه بر می دارم با مداد انگشتانم می نویسم من آن دستی که رفت از دست شما هستم مرغ و ماهی با هم می خندند من به چشمانم می گویم زندگی را میبینی بگذار این چنین باشم تا هستم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 تیر1388ساعت 9:22 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
از دنیا و زندگی گریزان شده ام احساس میکنم که مرداب عظیم درد ورنج شده ام وابرهای سیاه به من می خندند.همچون معبود نا کامیها شده ام و ارمغان آوردنده ای ناامیدی ودیگر ان همه شادی دوران خودرا احساس نمی کنم.ماننددیوانه ای شده ام که به زنجیر کشیده باشند و مانند مرغکی اسیردرتنهایی وجودم هستم و باده خوشبختی ام بر خاک ریخته شد عشق نا شکوفه هایم هراسان از آغوشم گریخته است. تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست،تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در ان نیست،تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه است،تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست،تنهایی رادوست دارم زیرا درکلبه تنهایی هایم درانتظارخواهم گریست وانتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد،شاید در سکوت سرد خودم تنهایی راپیدا کردم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 15 تیر1388ساعت 8:27 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
به قلبت بياموز هميشه عاشق باشد؛ ولي عاشق هر کسي نباشد... به چشمانت بياموز هر کسي ارزش ديدن ندارد... به چشمانت بياموز که به چشم به راه بودن عادت نکند... به چشمانت بياموز که به در خيره نماند... : به چشمانت بياموز که براي هر کسي بيخواب نماند... به زبانت بياموز که هر اسمي ارزش جاري شدن ندارد... راستگو آنکه گفت: براي تو زندهام... آن کس که گفت بهر تو مُردم، دروغ گفت... سعي کن بخاطر کسي که دوستش داري غرورتو از دست بدي..... ولي مواظب باش بخاطر غرورت کسي رو که دوستش داري از دست ندي......
ترک ما کردی برو هم صحبت اغیار باش |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 15 تیر1388ساعت 8:25 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
از یک عاشقِ شکست خورده پرسیدم: بزرگ ترین اشتباه؟ گفت: عاشق شدن... گفتم: بزرگ ترین شکست؟ گفت: شکستِ عشق... گفتم: بزرگ ترین درد؟ گفت: از چشمِ معشوق افتادن... گفتم: بزرگ ترین غصه؟ گفت: یک روز چشم های معشوق رو ندیدن... گفتم: بزرگ ترین ماتم؟ گفت: در عزای معشوق نشستن... گفتم: قشنگ ترین عشق؟ گفت: شیرین و فرهاد... گفتم: زیباترین لحظه؟ گفت: در کنارِ معشوق بودن... گفتم: بزرگ ترین رویا؟ گفت: به معشوق رسیدن... پرسیدم: بزرگ ترین آرزوت؟ اشک توی چشماش حلقه زد و با نگاهی سرد گفت: مرگ....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 15 تیر1388ساعت 8:19 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
سکوت می کنم که نگفتنم بهتر است که نفس کشیدنم بهانه است بهانه ای برای انتظار دروغ و صد دروغ که برگردی باور نکردن رفتنت از کنار من شکستن سکوت شب با گریه های من خسته ام از بی وفایی تو نمی توانم حتی گله ای کنم از حرف های تو این عشق راه گلویم را بسته چه بگویم که نگفتن و گفتنم رسواییست دلیل بر نبودن عقل است بر این عاشق تنهایی! انسان نقطه ای است بین دو بی نهایت . بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته . بنگر به طرف کدام یک می روی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 15 تیر1388ساعت 8:14 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
انچه نوشته میشود در این جا همان فریاد های خفه شده در گلوست، حرف هاییست که هیچ کس را برای شنیدن انها در کنار خود نمی بینم.
هیچ وقت دل به کسی نبند چون این دنیا این قدر کوچیکه که توش دو تا دل کنار هم جا نمیشه ... اگر هم دل بستی هیچ وقت ازش جدا نشو چون این دنیا این قدر بزرگه که دیگه پیداش نمی کنی. بیائید هیچوقت به کسی اجازه ندهیم رو دلمانون پا بذارن چون بعدا نمیشه جای پاهاشونو از رو دلمانون پاک کنیم و به جای اون همه محبتی که بهش می کنی فقط رو دلت زخم به جا می ذارن ؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 15 تیر1388ساعت 7:37 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
چرا نگاهت غمگینه ؟ نگاه غمگین بگذارید و بگذرید، بگذارید و بگذرید، ببینید و دل نبندید، چشم بیاندازید و دل نبازید، که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت
به هیچ کس اعتماد نکن دخترک به هیچ کس راز دل نگو دخترک به هیچ کس نگو که دل بسته ام به تو به هیچ کس نگو که عاشقش شدی نه، نه ،نگو نه، نه، به هیچ کس اعتماد نکن به هیچ کس نگو که یک شبی کنار پنجره گریه کردی از خاطرش به هیچ کس نگو که از دیدنش سرعت قلبت از ثانیه جلو می زند به هیچ کس نگو که روزها گذشت و پیر شدی در انتظار دیدنش به هیچ کس نگو به هر دری زدی برای باز دوباره دیدنش به هیچ کس نگو حتی کسی که چتر شد زیر باران برای تو به هیچ کس نگو حتی کسی...
دوري دوستيهاي كوچيك و از دل مي بره ولي به دوستيهاي بزرگ عظمت مي بخشه،درست مثل باد كه شعله يك شمع رو خاموش ميكنه ولي شعله آتيش رو بيشتر ميكنهيچ كس نمي تواند ما را بهتر از خودمان فريب دهد .افلاطون مي گه: اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشق واقعيه.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 15 تیر1388ساعت 7:32 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
دوست دارم عاشق زندگی كنم پس تنها همسفر عشقم باش تا بفهمی سوختن یك شمع را
بی تو توفان زده دشت جنونم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 15 تیر1388ساعت 7:25 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
غريب است دوست داشتن.وعجيب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتي ميدانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ... ونفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛ به بازيش ميگيريم هر چه او عاشقتر ، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر ، ما بي رحم تر . تقصير از ما نيست ؛ تماميِ قصه هايِ عاشقانه، اينگونه به :((گوشمان خوانده شدهاند )) عشق مجموعه ای است از احساسات و شهوات...
ای بسا شبها که لیلی در خفا خفته در آغوش مجنون بی صدا شایدا لبهای شیرین هم دوصد بر لب فرهاد عاشق بوسه زد عشق ورزی را هوسبازی مخوان هرچه میخواهی در آغوشش بمان عشق و شهوت را جدا کردن چرا؟ عاشقی را بی صفا کردن چرا؟ چون به جمع عاشقان گشتی قرین تن بده بر بوسه های آتشین تا چند صباحی دیگر شاید پایان راه زندگی ام باشد. و یا شاید آغاز دوباره زندگی آری من بیمارم. بیماری که من مبتلا شده ام پایانش مرگ است. تاریخ مرگم را می دانم و منتظر آن می مانم تا فرا رسد امیدی ندارم. تنها امیدم به خداست که دوای دردم را برایم برساند می خواهم در این لحظات که از مرگ خودم باخبرم و می دانم چه زمانی فرا می زسد وصییتی برای همگان بنویسم پس بخوانید وصییت من را در این دفتر عشق آهای آدمیان، به چشمان خود بیاموزید که نگاه به کسی نیندازد. اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اکر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند واگر نیز مجنون شدند با عقل و منطق زندگی کنند. آهای عاشقان اینک که پا به این راه دشوار گذاشته اید ، با صداقت عشق را ابراز کنید ، تنها عاشق یک دل باشید ،تنها به یک نفر دل ببندید و با یکدلی و یکرنگی زندگی کنید آهای عاشقان به عشق خود وفادار باشید ، واز ته دل عشق را دوست داشته باشید آهای عاشقان از تمام وجود عاشق شوید و با اراده و اطمینان پا به این راه بگذارید ،رسم عاشقی دروغ و خیانت نیست ، رسم عاشقی صداقت است پس سر لوحه و الگوی خود را صداقت قرار دهید. آهای عاشقان نه لازم است مجنون باشید و نه فرهاد ،تنها خودتان باشید همین و بس. آهای عاشقان ساده نباشید ، عشق را از ته دل بخواهید و انتظار عشق را حتی تا پای مرگ بکشید. آهای عاشقان عشق را برای قلبش بخواهید نه برای هوس و خوش گذرانی و گذراندن لحظه های زندگی با هدف عاشق شوید. همون طور که دوست داری من دارم طعم دلتنگی می چشم دلتنگ لباتم باز امشب هوس ديدن تو دارم من
هوس بوسه گرفتن ز لبت دارم من
با حضورت شبهايم نور باران خواهد شد
آن لب خشكيده ام بوسه باران خواهد شد
باز امشب هوس ديدن تو دارم من
هوس بوسه گرفتن ز لبت دارم من
با حضورت شبهايم نور باران خواهد شد
آن لب خشكيده ام بوسه باران خواهد شد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 15 تیر1388ساعت 4:48 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
یک قطره عشق اومد ، تو قلب من چکید دل کوچلوی شکسته ی من با این قطره خودشو دریا دید... *******************************
وقتی آدم يك نفر را دوست داشته باشد بيشتر تنهاست چون نمی تواند به هيچكس جز همان آدم بگويد كه چه احساسی دارد و اگر آن آدم كسی باشد كه تو را به سكوت تشویق مي كند، تنهايی تو كامل تر می شود با اين همه دوستت دارم و تاوان آن هر چه باشد باشد گویم دوستت دارم
شاید تصور کنی تنها چند واژه ساده را در کنار هم گذاشته ام
و جمله ای را بیان کرده ام اما این تنها یک جمله نیست دنیاییست لبریز از رویاها
همین جمله کوتاه آری همین چند واژه خود کتابیست سرشار از معنا
دوستت دارم یعنی بی حضور تو زندگی برایم بی معناست
یعنی آسمان آبی قلب من تنها با وجود تو بهاریست
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 تیر1388ساعت 6:46 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
کاش هرگزنمی دیدمت تاامروزغم ندیدنت رابخورم! کاش لبخندهایت آنقدرزیبانبودندکه امروزآرزوی دیدن یک لحظه فقط یک لحظه ازلبخندهای عاشقانه ات راداشته باشم! کاش چشمان معصومت به چشمانم خیره نمی شدتاامروزچشمان من به یادآن لحظه بهانه گیرندواشک بریزن.
كاش می دانستی زندگی محبس بی دیواریست و تو محكوم به حبس ابدی و عدالت ستم معتدلیست كه درون رگ قانون جاریست . پس پشت این پنجرها باید ماند چاره ای دیگر نیست
کاش هرگز شب نبود کاش میشد که هیچ کسی تنها نبود کاش میشد دیدنت رویا نبود گفته بودی با تو میمانم ولی رفتی و گفتی که اینجا جا نبود من دعا کردم برای .بازگشت دستهای تو ولی بالا نبود باز گفتی که فردا میرسد کاش روز دیدنت فردا نبود
ای کاش می شد...
ای کاش می شد سکوت غریبانه ی نیلوفر های اسیر مرداب را معنی کرد
ای کاش می شد صحبتهای گل با پروانه را فهمید
ای کاش می شد شکست را نوعی پیروزی دانست
ای کاش می شد بیشتر مهربان بودو باعشق،دیگران را دوست داشت
ای کاش می شد طبیعت را به خوبی درک کرد و به رازهای گل سرخ پی برد
ای کاش می شد دنیا را از دریچه ی دیگری دید و واژه ها را طور دیگری تفسیر کرد
ای کاش می شد دل را با محبت ،پاییز را با گل و آرامش را با قلب پیوند زد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 تیر1388ساعت 6:41 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
رسم زندگی اين است يک روز کسی را دوست داری و روز بعد تنهائی. به همين سادگی او رفته است
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 تیر1388ساعت 6:38 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
به کسي عشق بورز که لايق عشق باشد
نه تشنه ي عشق
چون تشنه عشق روزي سيراب مي شود.
مرگ عشق دلمو شکستی بازم دوبـــاره
چشمای تو مثه ابرااااااا ببــــاره |
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 تیر1388ساعت 6:22 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
عاشق شُدم و چوبشُ خوردم
بـرچـه گلـی بـنویـسم که هـرگز پرپر نشـود بـر چه دیواری بنویسم که هرگز پاک نشود بـر چه آبـی بنویسم که هـرگز گل آلود نشود
می خواهم روی یه دلی بنویسم که اونم درجوابم بگه "دوستت دارم"
"زندگي تكثير ثروتی است كه نامش محبت است"
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 تیر1388ساعت 5:6 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
نگاه وتمام زندگی من در نگاهی خلاصه می شود که دلم راازخوابی ابدی بيدارکرد.آن هنگام که چشمانم به نگاه تو گره خورده بود،قلبم درپس چشمانم فرياد می کشيد و ترانه ی عشق می سرود.من در عمق نگاه ها و خنده های تو زندگی آغاز کرده ام و با وجودنهيب هايی که ترس ازاين عشق کودکانه دردلم آشوب به راه می انداخت،هر روزشور عشق بيشتر و بيشتر،با هيزم دلم،آتشی می گشود،به وسعت دريای نگاهت!اين همه افسانه نيست،
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 تیر1388ساعت 10:20 AM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
مرگ عشق مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود دل من سخت شکست و چه زشت، به من و سادگی ام خندیدی به من و عشقی پاک، که پر از یاد تو بود و به یک قلب یتیم،که خیالم می گفت: تا ابد مال تو بود تو برو!! برو تا راحت تر، تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم......
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 تیر1388ساعت 10:14 AM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
از بس که سکوت کردم خسته شدم دلم مي خواد فرياد بزنم ... داد بزنم دلم مي خواد همه صدامو بشنوند ... مثل اون روزا ... دلم مي خواد داد بزنم و بگم مي پرستمت ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 تیر1388ساعت 10:13 AM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
تاحالا شده اونقدر دلتنگ بشي که نفست به سختي بالا بياد؟ تا حالا شده اونقدر دلتنگ بشي که دنيا با همه قشنگي هاش به نظرت سياه و سفيد بياد؟ تا حالا شده اونقدر دلتنگ بشي که خنده و گريه هات يکي بشه؟ تا حالا شده اونقد دلتنگ بشي که قدمهاتو سنگين برداري؟ تا حالا شده زير بار سکوت خفه بشي ؟ صدات در نياد ؟ وقتي سنگيني حرف هاي نگفتت مثل بغض راه نفست رو مي گيره چيکار ميکني؟
سکوت می کنم که نگفتنم بهتر است که نفس کشیدنم بهانه است بهانه ای برای انتظار دروغ و صد دروغ که برگردی باور نکردن رفتنت از کنار من شکستن سکوت شب با گریه های من خسته ام از بی وفایی تو نمی توانم حتی گله ای کنم از حرف های تو این عشق راه گلویم را بسته چه بگویم که نگفتن و گفتنم رسواییست دلیل بر نبودن عقل است بر این عاشق تنهایی!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 تیر1388ساعت 10:11 AM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
با كدامين واژه تو را ستايش كنم كه هر چه مي گردم جمله اي نمي يابم
********************************* زیباست بخاطر تو زیستن وبرای توماندن وبه پای تو سوختن و چه تلخ وغم انگیزاست دوراز تو بودن برای تو گریستن وبه عشق ودنیای تو نرسیدن ای کاش می دانستی بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت زندگی چه ناشکیباست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 9:20 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
***************************************************** اگه کسی برات می میره، اونقدر مرام داشته باش که یه شاخه گل سرخ ببری سر مزارش. ************************************************* ازدلم پرسیدم عشق راخلاصه کن، گفت: آغازکسى باش که پایان توباشد. ****************************************** غربت را نباید درالفبای شهرغریب جستجو کرد. همین که عزیزت نگاهش را به طرف دیگری کرد، تو غریبی. ************************************ انتظار سخت است، فراموش کردن هم سخت است. اما اینکه ندانی باید انتظار بکشی یا فراموش کنی از همه سخت تر است. ******************************** بازی روزگار را نمی فهمم، من تورا دوست دارم، تو دیگرى را، دیگرى مرا، و همه ما تنهاییم. **************************** کبوترم، لانه ی من بام توست، کجا روم؟ مرغ دلم رام توست، پادشه کشور عشقم ولی، نگین انگشتری ام نام توست.. ************************** میگن اگه میخوای تو عشقت شکست نخوری فقط یکی رو دوست داشته باش و بهش بگو تو رو بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم! ********************* تو مثل اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر، مثل تقدیر، مثل قسمت، مثل الماسی که هیچکس، واسه اون نذاشته قیمت.. **************** عشق زائیده ی تنهایی است و تنهایی نیز زائیده ی عشق! *********** برای من که دلم چون غروب پاییز است، صدای گرم تو از دور هم دل انگیز است..
********* امروز با هم بودن را تجربه می کنیم و شاید فردا به یاد هم بودن را، پس امروز را بیا زیبا زندگی کنیم، به حرمت خاطرات فردا! ******* ما می رویم، عشق می ماند، پس عاشق باش تا بمانی.. **** میگن عاشقا عشقشون رو زیبا می بینن. این دفعه که دیدمت خیلی زیبا شده بودی. نمی دونم تو هر دفعه داری زیباتر میشی یا من عاشقتر؟! *** تا نباشد این جدایی ها، کس نداند قدر یاران را، کویر خشک می داند، بهای قطره باران را.. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * بی تو در سینه ی من دل دیگه جایی نداره، زندگی بی گل روی تو صفایی نداره، از غم دوری تو ای گل یکدونه ی من، دردی افتاده به جونم که دوایی نداره.. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * خدا کند که بدانی چه قدر محتاج است، نگاه خسته ی من بر دعای چشمانت.. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
مژه بر هم نزن ای دوست که بادم ببرد، چون سبک تر شده ام از پر کاهی ز غمت!
بنویس با خط الماس، رو تن نازک شیشه، که بدون نور چشمات شب من سحر نمیشه.. تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را، میان ربنای سبز دستانت دعایم کن، که محتاج دعای جمله یارانم.. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 9 تیر1388ساعت 6:59 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
خسته ام از آرزوها،آرزوهای شعاری شوق پرواز مجازی،بال های استعاری لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن خاطرات بایگانی،زندگی های اداری آفتاب زرد و غمگین،پله های رو به پایین سقف های سرد وسنگین،آسمان های اجاری با نگاهی سرشکسته، چشم هایی پینه بسته ، خسته از درهای بسته،خسته از چشم انتظاری صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده خنده های لب پریده، گریه های اختیاری عصر جدول های خالی،پارک های این حوالی پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردم شنبه های بی پناهی،جمعه های بی قراری عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها خاک خواهد بست روزی،باد خواهد برد باری روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث در ستون تسلیت ها،نامی از ما یادگاری ای دل همه رفتند وتو ماندی در راه کارت همه ناله بود و بارت همه آه کوتاه کنم قصه که این راه دراز از چاه به چاله بود و از چاله به چاه سراپا اگر زرد و پژمرده ایم ولی دل به پاییز نسپرده ایم چو گلدان خالی لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم اگر داغ دل بود ما دیده ایم اگر خون دل بود ما خورده ایم اگر دل دلیل است ما آورده ایم اگر داغ شرط است ما برده ایم اگر دشنه ی دشمنان گردنیم اگرخنجر دوستان گرده ایم گواهی بخواهید اینک گواه همین زخم هایی که نشمرده ایم دلی سربلند و سری سر به زیر از این دست عمری به سر برده ایم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 8 تیر1388ساعت 4:7 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
در حسرت دیدار تو آواره ترینم . . . شما ای خاطرات کهنه و پوسیده و در هم ، زم من امشب چه می خواهید ! در این ظلمت که میمیرم به کنجی یکه و تنها . . . نمی خواهم شما کَس را از مردن من با خبر سازید . نمی خواهم پدر بر هم زند چشمان بازم را . نمی خواهم که مادر سختی جان کندنم بیند . نامه ای چندی پیش بنوشتم ؛ اگر افتد به مادرم اشکش فرو ریزد . اگر افتد به دست دلبرم از خود کشد فریاد . هم اکنون نامه را آهسته زیر لب می خوانم : سلام ؛ سلامِ آخر من ... دگر در دفترم شعری نخواهی دید . دگر هر نیمه شب در را برویم باز نخواهی کرد . دگر از من نمی پرسی کجا بودی چه میکردی در این ظلمت . اگر روزی رفیق مهربان آید به دیدارم ، بپرسیدت فلانی کو ، بگو در بستر ناکامی و حسرت شبی جان داد . ولی تا آخرین لحظه این سخن به سختی زیر لب می گفت : خدا حافظ عزیزم . . . خدا حافظ رفیقم . . . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 8 تیر1388ساعت 3:59 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
بگذار در آرامش دریا گونه ات غرق شوم يه نفر تو آخرين ثانيه ها از راه رسيد اون با آخرين ستاره، دست مهتابو بوسيد ، اون تو اولين قرارِ عاشقي پيشم نشست اون با چشماي قشنگش غم قصه رو شکست اون همون لحظه رسيد که عاشقي ميخواست بميره اون اومد تا عاشقي رونق بگيره ميدونست لحظه ي ديدار منه ميدونست هنوز ستاره روشنه اون سرِ ساعت عاشقي من، جوونه کرد اون منو عاشق ِ آشيونه کرد اولين قرارِ عشقو تو چشاي اون نشستم آخرين شباي عشقو تو چشاي اون شکستم دل من هنوز نداره اينو باور که قشنگترين بهارم، برسه لحظه ي آخر... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 8 تیر1388ساعت 3:58 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
تنهایی ... تنهايي بگو چگونه اسمت را بنويسم؟ وقتي اشک نمي گذارد اسمت را به همراه ستاره مي نويسم چون مرا به ياد شبهاي تارعشق مي اندازد بگو چگونه درک کنم لحظات عاشقي را؟ بگو چگونه بعد از اين تحمل کنم لحظات تنهايي را؟ با نوشتن تنهايي گريه ام مي گيرد چه برسد به اينکه تنهايم بگذاري بگو چگونه احساسم رابنويسم که ديگر دلم از تنهايي و بدون تو بودن خسته شده....؟؟ افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد... براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم يک روز عشقت را دزديدم و براي اينکه جاي مطمئني داشته باشد آن را در قلبم پنهان کردم .غافل از اينکه روزي براي پس گرفتن آن قلبم را خواهي شکست
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 8 تیر1388ساعت 3:49 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
بهر هر یاری که جان دادم به پاس دوستی دشمنی ها کرد با من در لباس دوستی کوه پا بر جا گمان می کردمش دردا که بود از حبابی سست بنیان تر اساس دوستی بس که رنج از دوستان باشد دل آزرده را جای بیم دشمنی دارد هراس دوستی جان فدا کردیم و یاران قدر ما نشناختند کور بادا دیده حق ناشناس دوستی دشمن خویش رهی کز دوستداران دوروی دشمنی بینی و خاموشی به پاس دوستی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 8 تیر1388ساعت 3:46 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
خدایا ... اشكي دگر ندارم، خنديدنم به زوراست
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 8 تیر1388ساعت 3:45 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.براي عشق خودت باش ولي خوب باش. عشق رازی است مقدس برای کسانی که عاشقند ، عشق برای همیشه بی کلام می ماند ، اما برای کسانی که عشق نمی ورزند ، عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 7 تیر1388ساعت 11:0 AM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
امشب شب آرزوهاست و آرزوی من تویی عشق من ...
میخوام که با هر نفسم بگم تویی هم نفسم
بغض تو رو داد بزنم بگم تویی هر نفسم
میخوام بگم تو بهتریـــن ستاره بخت منی
میخوام بگم که خواستمت تموم دنیای منی
میخوام که بغض سینمو درد تو درمون بکنه
دردمو درمون نکنه شاید که آرومم کنه میخوام بگم عزیز من صبروقرار من تویی
صبروقرار تــو منـــم عمرونیاز من تویی
میخوام بگم دوست دارم تموم حرفام همینه
...بیا تو این بارون غم ،چتر دلم باش
ای نگاهت رونق فردای من ................ در تو معنا می شود دنیای من |
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 تیر1388ساعت 8:54 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
بگذار سر به سینه من تا بگویمت اندوه چیست؟ عشق کدام است؟ غم کجاست؟ بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان عمریست در هوای تو از اشیان جداست بگذار سر به سینه من تا که بشنوی اهنگ اشتیاق دلی دردمند را شاید پیش از این نپسندی به کار عشق ازار این رمیده ی سر در کمند را هنگامی که از جاده های شب عبور میکنی در این اندیشه مباش که خورشید برای تو بیگانه طلوع خواهد کرد و قلبی که به هوس گفت دوستت دارم بدان هرگز معنی لغت عشق را نخواهد داشت
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 تیر1388ساعت 8:35 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
میخواهم همگام با سایه تنهایم در خیال بارانی ام قدم بزنم و چتر شکسته بغضم را بگشایم .
می خواهم شاعر لحظه های تارم باشم و غزل غزل گریه کنم میخواهم در کنار دریای دلواپسی انتظار، در انتهای جاده غربت بنشینم و نگاهم را به روزی بدوزم که همه تلخیها و ناباورانه ها از دیارم کوچ کنند.
میخواهم آنقدر اشک بریزم تا که ابرها نزد چشمم خجل شوند دلتنگی من وقتی به پایان میرسد که انتظار سرآید و اتاقم از عطر حضور او لبریز شود ! من هنوز هم منتظر آمدنت در روز با خورشید مینشینم و آنگاه که خورشید غروب کند، باز هم در شب و دست در دست ستاره ها تا صبح هَجی میکنم واژه انتظار را ... ! تا تو برگردی ...
چقدر دلم گرفته ... بی تو... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 تیر1388ساعت 8:31 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
به نام كسي كه يادش در بهار من ، نامش در انديشه من ، عشقش در قلب من ، كلامش در دفتر من ، ديدارش آرزوي من است
تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند
گوش کن ...یک نفر ...آنطرف پنجره ی بسته...تورا میخواند! و نسیم...لای این پرده ی آویخته رامی کاود... تا تو را در یابد، نورخورشید که از منزل پر مهر خدا آمده است...لب درگاه تو در یک قدمی می ماند... قلب این پنجره از دست غم پرده، به تنگ آمده است! پرده را برداریم ، دل این پنجره را باز کنیم..! هرگاه شادم ياد تو غمگينيم مي كند. هرگاه غمگينيم ياد تو شادم مي كند
زندگي يعني بازي سه ، دو ، يک ? سوت داور............ بازي شروع شد!!! دويدي ، دست و پا زدي ، غرق شدي ، دل شکستي ، عاشق شدي ، بي رحم شدي ، مهربان شدي? بچه بودي ، بزرگ شدي ، پير شدي سوت داورــــــ0?ــــــــــ بازي تمام شد... زندگي را باختي
مثل باران بهاري به پايت مي گريستم اگر گل بودم شاخه اي از وجودم را تقديم وجود عزيزت ميکردم اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مينواختم ولي افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق اما هر چه هستم دوستت دارم
فقط او را صدا کردم نیامد/ تمام شب دعا کردم نیامد/ به من گفت باید با وفا بود / به عهدش هم وفا کردم نیامد
لحظه ها در پي هم مي گذرند و ميان آنها تو فقط مي ماني . لحظه اي با من باش تا ابد در دل من مهماني چه لطيف است حس آغازي دوباره،
زندگي هنر نقاشي كردن است بدون استفاده از پاك كن سعي كن هميشه طوري زندگي كني كه وقتي به گذشته برميگردي نيازي به پاك كن نداشته باشي
روزها ميگذرند و در آغوش تو بودن احساس من را قويتر ميکند ، بيشتر از اين نميتوانم صبر کنم ، توي چشمهاي من نگاه کن ، خواهي ديد که حقيقت داره ، روز و شب به فکر تو هستم . . .
یک شمع می تواند هزاران شمع را روشن کند، بدون آن که چیزی از دست بدهد، مانند شادی که هیچ گاه با تقسیم کردن کم نمی شود.
خدايا شاهد تنهايي ام باش بين غم ها تنها ناجي ام باش پر پرواز من ديريست بسته، تو بگشا و در آزادي ام باش، اسير موج هاي تند خشمم ،تو آرام دل دريايي ام باش، دل خسته خريداري نداره، تو خواهان صفاي ذاتي ام باش، در اين آشفته بازار محبت تو تنها شاهد ارزاني هم باش.
خبر به دور ترین نقطه ها برسد، نخواست او به من خسته بی گمان برسد، شکنجه بیش از این که پیش چشم خودت، کسی که سهم تو باشد به قلب تو نرسد...
می دونست دلم اسیره ولی رفت . می دونست گریم میگیره ولی رفت . می دونست تنهایی سخته می دونست،مي تونست باهام بمونه نتونست . مي دونست دلم شكسته ولي رفت . غم اون توو دل نشسته ولي رفت
پروردگارا! در آفتاب کم رنگ زندگیم و پیاده رویی که نمی دانم به کدامین خیابان منتهی می شود و در طلاطم شاخه های بی برگ، زیر چتری که مرا از باران مهربانت جدا می کند به دنبال نیمکتی می گردم که لبریز از رویاهای کودکانه و آرامش دل های بی قرار باشد آنگونه که بتوانم تو را در ذره ذره وجودم احساس کنم.
افسوس مي خورم ....چرا؟چرا با رفتن تو..............بهار مي ايد ؟...امدي در سرماي زمستان... به سردي زمستان بودي..... به غم انگيزي شبهاي تنهايي..... به خشکي برف ...مي روي..... بهار مي ايد ...به نظر معامله خوبي است....اميد ان دارم بهار گلي بر چهره ات بنشاند ...چه اميد مبهمي...گردش روزگار خطا ندارد ....زمستان هيچ گاه بهار را نمي بيند...
*کيه که آخر ديوونگيه واسه چشات* *کيه جز من که ميميره واسه لحن خنده هات* *کي واست قصه ميگه شبا که خوابت نمي ره* *کيه پا به پات مياد وقتيکه بارون مي گيره* *کيه وقتي تشنته تو ابرا بلوا مي کنه* *اگه يک جرعه بخواي کوير و دريا مي کنه* *يه شب موي تو رو به صد تا مهتاب نمي ده* *پات مي سوزه ولي تن به سايه و آب نمي ده* *اون منم که عاشقونه شعر چشمات و مي گفتم* *هنوزم خيس ميشه چشمام وقتي ياد تو مي افتم* *هنوزم مياي تو خوابم تو شباي پر ستاره* *هنوزم مي گم خدايا کاشکي بر گرده دوباره*
چقدر غریبانه به لحظه هایم رنگ شادی زدی و رفتی. تو را هیچ وقت از خاطر نمی برم که تو آشناترین غریبه من بودی
یادته روز اول بهت گفتم میخوام با یک دروغ بزرگ حرفامو شروع کنم؟ تو اخم کردی، گفتم:"دوست نداااارم!" بعد هر دو تامون زدیم زیر خنده.. اما دیروز گفتی که میخوای با یک دروغ بزرگ خداحافظی کنی و بعد فریاد زدی: "دوست داااارم!" هر دومون بغض کردیم.. و تو رفتی، برای همیشه..
هر ثانیه که می گذرد چیزی از تو را با خود می برد. زمان غارتگر غریبی است،همه چیز را بی اجازه می برد. تنها یک چیز را همیشه فراموش می کند: "حس دوست داشتن تو را.."
به که گویم که تو منزلگه چشمان منی، به که گویم تو نوازشگر دستان منی، گر چه پاییز نشد همدم و همسایه ی من، به که گویم که تو باران زمستان منی؟..
بیا تا باورت گردد که بی تو کمتر از خاکم ولی با تو به افلاکم، بیا باآرزوهایم بسازم خانه ای در دل، سراغم را نمی گیری، مگر بیگانه ای با دل؟!
نمی دونم چرا دلم مدتیه غصه داره، مدتیه از تو چشام بارون سختی میباره، نمی دونم چرا شبا با غصه هم خونه میشم، وقتی ستاره درمیاد راس راسی دیوونه میشم، شاید به آخر رسیدم، رفتن علاج دردمه، واسه همین دنیا دیگه برام مثل جهنمه...
بی تو طوفان زده ی دشت جنونم، صید افتاده به خونم، بی من از کوچه گذر کردی و رفتی، بی من از شهر سفر کردی و رفتی، قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم، تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم، تو همه بود و نبودم، تو همه شعر و سرودم، من و یک لحظه جدایی؟! نتوانم! بی تو من زنده نمانم..
تو دریا بودی و من قایقی خرد، که هر جا خواست امواجت مرا برد، دلم پارو زن بیچاره ای بود، که در امواج عشقت یک شبی مرد..
خيلي ها با كمك ستاره راهشون و پيدا كردن و رفتن ستاره تا يادشه تو سياهي گم بوده ولي براي شادي راه يافته ها باز هم با تمام وجود مي درخشه؛ حتي از پشت ابر، حتي تو روشني صبح ...
اگر در صحنه ی زندگی یکی از تارهای سازت پاره شد آهنگ زندگی را آنچنان بنواز که هیچکس نفهمد بر تو چه گذشته است
نكردي رحم و رفتي صبر و تابم را كجا بردي؟ زدل آسايش و از ديده خوابم را كجا بردي؟ تو رو گرداندي و در چشم من تاريك شد دنيا چه كردي بي مروّت آفتابم را كجا بردي؟
برات مینویسم دوستت دارم آخه میدونی؟ آدما گاهی اوقات خیلی زود حرفاشونو از یاد می برن ولی یه نوشته به این سادگیا پاک شدنی نیست.گرچه پاره کردن یه کاغذ از شکستن یه قلبم ساده تر..ولی من مینویسم....من مینویسم دوستت دارم
کاش می شد قلب ما از یاس بود تک تک گلبرگ آن احساس بود پاک و سبز و ساده و بی ادعا کاش می شد بهتر از الماس بود کاش می شد عشق را تفسیر کرد عاشقی را با محبت سیرکرد
حدیث عشق من و تو،حدیث ابر بهاریست،تو از قبیله لبخند،من از قبیله اندوه.فضای فاصله صد آه،فضای فاصله صد کوه،تو از سپیده و نوری،من از شقایق گلگون.
بدون اراده متولد می شویم،با حیرت زندگی میکنیم و سپس با حسرت میمیریم،اما آنچه که هرگز فروغش رنگ فنا نمی پذیرد دوستی های پاک و بی آلایش است.تقدیم به بهترینم.
باید آهسته نوشت ، با دل خسته نوشت ، با لب بسته نوشت گرم و پررنگ نوشت... روی هر سنگ نوشت تا بخندند همه که اگر عشق نباشد دل نیست من در این شهر غریبم و در این خاک فقیر به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر آتش عشق چنان در دلم افروخته بود دیده گر آب نمی ریخت جگر سوخته بود...عشق با غرور زیباست ولی اگر عشق را به قیمت فروریختن دیوار غرورت گدایی کنی ، آن وقت که دیگه عشق نیست صدقه هست !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 5 تیر1388ساعت 11:27 AM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
دلم برای همه چیز تنگ شده، دلم برای همه چیز تنگ شده حتی خودم . تو این مدت اتفاق های زیادی افتد هم خوب ، هم بد . اما من بدا رو بد نمیدونم .میگم شاید خدا نخواست .به صلاحم نبود شاید یه چیز بهتر برام داره . من پذیرفتم شکست خویش را پندهای عقل دور اندیش خویش را من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد اشنا دیوانه است میروم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم اغوشت کنم میروم از رفتنم دل شاد باش از عذاب دیدنم ازاد باش گر چه تو تنهاتر از من میروی ارزو دارم تو هم عاشق شوی ارزو دارم بفهمی درد را تلخی این برخوردهای سرد را
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 5 تیر1388ساعت 11:14 AM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
یه کسی بود که ما دل به نگهش دادیم نگهش سرد و عجیب است بیا برگردیم... شاید ان روز که سهراب نوشت تا زندگی اجبارست ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 5 تیر1388ساعت 10:57 AM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به نام آنکه تو را شیداء و مرا دیوانه آفرید.
عزیزم می نویسم از آنچه که در اعماق قلبم نسبت به شما نهفته است. ای کاش می توانستم یک دسته از گلهای دنیا را برایت هدیه دهم ولی افسوس که نمی توانم و حال شما به عنوان یک گل زیبا و خوشبو در قلب من جا داری و خواهی داشت. قلم را برسینه ی خشک کاغذ می دوانم و به او التماس می کنم تا بیانگر احساسات درونی من باشد. عزیزم از همان لحظه ی اول که شما رو دیدم نهال عشقت در دلم جوانه زد صبحگاهان که شبنم سحری بر رخسارت سایه افکنده بود در گلستان بدیدارت آمدم هیچگاه شما را با آن صفاء و شگفتی ندیده بودم زاین بیش به خویشتن فکر نمی کردم که موجود واهی در دام تخیلات تلخ و غوطه ور در ناکامیهای خویش بودم دنیا و زیبائیهایش را ندیده گرفتم ولی اکنون با داشتن شما دیگر اینگونه نیست. من از یاران عاشق می نویسم نه از اسرار حقایق می نویسم نه از شبنم نه از باران ونه از گل من از داغ شقایق می نویسم |
|
RSS
|