![]() |
![]() |
|
| عاشق ترین ترانه ی دریاست قلب تو هر صحنه بی فروغ تو با ماست قلب تو |
|
براي خريدن عشق هركس هرچه داشت آورد ديوانه هيچ نداشت وگريست گمان كردند چون هيچ ندارد مي گريد اما هيچ كس ندانست كه قيمت عشق اشك است
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 مرداد1388ساعت 4:41 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
دوستت دارم ، بی آنکه مرا دوست داشته باشی ... دوستت دارم حتی اگر به چشمان خیسم بخندی و بی خیال این باشی که دلم شکسته است...دوستت دارم حتی اگر دلت سنگ باشد ، حتی اگر هیچ احساسی بر من نداشته باشی با اینکه میدانم در دلت یک دنیا محبت است و احساست مثل آب پاک و زلال است...عزیزم باور کن به تو نیاز دارم ، منی که قلبی ویرانه دارم و دلی سوخته ، منی که ساحل دریای دلم طوفانی است و امواج غم و غصه در دلم زیر و رو می شود نیاز به تو دارم که قلبم را با محبت و عشقت صفا دهی ، دل سوخته ام را با عشقت جان بدهی و ساحل دریای دلم را آرامتر از همیشه کنی...عزیزم مرا باور داشته باش ، حتی برای یک لحظه هم که شده قلب مرا با تمام وجودت حس کن ... بیا تا تنهایی دوباره به ویرانه دلم نیامده است! تا تنهایی قاب خالی و بدون عکسش را در طاقچه قلبم نگذاشته است، تو بیا و قاب زیبای عکست را در آنجا بگذار! بیا در قلبم با صدای مهربانت بگو درد دلت را به من و با فریاد اسم مرا صدا کن و بگو مرا دوست میداری تا سکوت تلخی که مدتهاست اعماق قلبم را فرا گرفته است و قلبم را غم زده کرده است شکسته شود! قلبم را پر از محبت و عشق و صفای خودت کن ! بگذار آن خونی که در رگهای خشک من جاری می شود خون تو باشد و بگذار آن وجود من وجود تو نیز باشد!عزیزم اینک که مینویسم دوستت دارم چشمانم خیس است ، به خدا خیس است ، پس چشمهای خیس مرا باور کن و تو نیز به من بگو مرا دوست میداری با آهنگ دلنشین عشق و با یاد تو و با عشق به قلب تو با چشمانی خیس و قلبی پر از امید اگر نخندی و اگر بی خیال این دل عاشق من نباشی می نویسم که دوستت دارم... این بار نه از حفظ میگویم و نه تکرار میکنم ، این بار برای آخرین بار میگویم این کلمه را !!!! چونکه دوست داشتن به عمل است نه به گفتن! پس برای آخرین بار میگویم که مرا بفهمی و قلب شکسته و عاشق مرا باو ر داشته باشی ! ! ! !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 مرداد1388ساعت 4:28 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
برایت مینویسم بار دیگر می گویم از این حدیث مکرر نا شناخته می گویم و مینویسم می گویم که دلم تنگ است از رفتنت می گویم غبار دوری ات آینه دلم را در بر گرفته فریاد میزنم تا بشنوی بشنو فریاد دلم را ای با وفا بشنو و این فاصله را کم کن بشنو و مرا از این غمکده ی روزگار رهایی ده نازنینا؟! نازنین یارم تو هستی عشق و هستی ام تو هستی پس مرا دریاب تا گذر زمان سر نوشتی دیگر برایمان نسازد مرا دریاب تا در این آتش عشق نسوزم مرا دریاب تا از این ظلمات راهی برای پر گشودن بیایم راهی بیایم تا برای هم آشیانه ای را در حقیقت خویش سازیم تنها در یاب مرا تا از این تنهایی بدر آیم تنها دریاب مرا
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 مرداد1388ساعت 4:20 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
زيباترين تصويري كه در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 7:25 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
یا چه کردم که نگه باز به من نمیکنی ای دوست دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست تا نگویند رقیبان که تو منظور منی دیگران چون بروند از نظر از دل بروند تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی ***************************************
نازنینم نمی روم تا بودنم را باور کنی.
می مانم تا بدانی نمی توانی اینگونه آسان مرا از خود برانی. می دانم هنوز لحظات بسیاری باید در کنار تو باشم تا به من عادت کنی. اینگونه از کنارت نمی روم. اگر نگاهت را به زیر پایت بیاندازی مرا می بینی. همیشه همانجایم. به تو نزدیک و به تو دور. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 7:9 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
اون چقدر ساده ازم برید و رفت
وانمود كرد كه منو ندید و رفت همه گفتن اون ازت بیخبره به خدا گریههامو شنید و رفت رخصت بده که بشکنم غرورمو به پای تو... فرصت بده که جون بدم به
حرمت صدای تو... مهلت بده تو شهر تو دوباره دربدر بشم... از اشتعال بوسههات یه تل خاکستر بشم... بزار که رنگ گونههات منو به مسلخ بکشه... بختک سرد بی کسی از رو دریچه رد بشه... با رخصت نگاه تو البرز و از جا میکنم... رو خواب شب خط میکشم به قلب فردا میزنم... نمیزارم دست نسیم به گرد عطرت برسه... برای از طرح رد شدن فکر نوازشت بسه... بودن تو غنیمته حتی برای یه نفس.... نزار که بی تو کم بشم تو ازدحام این قفس... فرصت بده کنار تو به خواب گل پا بزارم... جراحت هجرتت و پشت سرم جا بزارم... کمی کنار من بمون فرصتمون خیلی کمه... بدون همراهی تو شکستنم دم به دمه.. ![]() نگاهم کردی پنداشتم دوستم داری، نگاهم کردی در نگاهت هزاران شوق عشق را خواندم، نگاهم کردی دل به تو بستم، نگاهم کردی...
اما بعدها فهمیدم فقط نگاهم میکردی ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 6:49 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
برای درک عشق نخست باید عشق بورزی تنها آنوقت است که عشق را درک می کنی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 5:45 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
دستانم تشنه دستان توست، شانه هايت تكيه گاه خستگي هايم،
با تو مي مانم،بي آنكه دغدغه هاي فردا را داشته باشم،زيرا مي دانم فردا،بيش از امروز دوستت خواهم داشت.. قطرات درشت باران بر ناودانهاي چشمم فرود مي آيد،در ميان انبوه مژگانم ميزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را براي هميشه مي بندم تا دگر دوريت را حس نكنم.. ************************ تو را دوست دارم! مگر خاموشی من راز دلم را برای تو نمی گوید! تو را دوست می دارم! مگر ذرات وجودم با تو حدیث عشق نمی گوید! تو را دوست می دارم! مگر دیدگانم اسرار عشق جوانی را پیش تو آشکار نمی سازد! تو را دوست می دارم! مگر نمی دانی که دل من آفریده شده برای اینکه برای اینکه تو را دوست داشته باشد. آری روزی که تو را دیدم دبگر علاقه ام از همه چیز سلب شد و عشق تو مانند ستاره درخشانی در قلب من جایگزین شد. وقتی که عشق تو در دلم راه یافت دیگر صبر و قرار از من ربود. وقتی که زبان من خاموش است دل دیوانه ام می نالد و رنج می کشد. عشق تو بود که چشم و دل و عقلم را در مقابل تو مغلوب و مطیع نمود. من تو را بیشتر از همه چیز دوست دارم.محبوبم همیشه به یادت هستم ******************* خوب من برای دیدنت تمام لحظه های تنهایی ام را به جان می خرم و از جان و دل مشتاق دیدارت هستم و در شبی غریب چشمانت بر تاریکی دلم تابید و بی کسی هایم آتش گرفت.شقایق نگاهت در پیکر خسته ام رویید ومن با دیدن چشمانت تازه شدم و من به وسعت دریای مواج نگاهت دوستت دارم پس ای تکیه گاه من سر به شانه هایت می گزارم که تکیه گاه من است.من از امواج نمی هراسم که صدای مهرآمیز تو همراه من است
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 3:48 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 3:39 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
مگر مي شود با سنگ انداختن پي اپي در آب ، ماه را از حافظه آب گرفت ؟ دیشب وقتی با بوی دلتنگی هایم آمدی ماه هم مثل من هول کرده بود! چهره اش را دیدی؟!زرد زرد بود... هیچ نگفتی و باران نگاهت را بر چشمانم باریدی نپرسیدی از حالم می خواستم بگویم... می خواستم از انتظار تو بگویم... که چه زجری بود اما این دلم صدایش در نمی آمد انگارلال شده بود !! دیدمت که می روی دوباره خواستم فریاد بزنم نه !! انتظار دوباره نه!! وقتی از خواب پریدم بالشم بوی دلتنگی می داد دوباره کی برمی گردی؟
رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را نزن ، ابتداي يک پريشاني است حرفش را نزن ، دوست داري بشکني قلب پريشان مرا ، دل شکستن کار آساني است حرفش را نزن
دلم گرفته،از اونایی که زیر بارون برات میمیرن و وقتی افتاب میشه همه چیز یادشون میره
ببين سيل اشكها را در خانه ي متروك دل مگو ميخواهمت تورا تا انتهاي راه كه اين ويرانه دل ندارد راهي جز تا به بيراه
امشب من تنها ابري پر بارانم زندگي تلفيقي از عشق و صداقته و ارامشي كه متعاقب اين دو به وجود خواهد آمد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 12:50 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
دست های تنها آقا نگاهت جای آهو هاست می دانم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 12:43 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
هر جور فکر می کنم، می بینم نه می تونم تو رو از دستت بدم نه مال خودم بکنم.
تو همین الانشم، هم مال من هستی هم مال من نیستی !!!! این چه معادله ایه؟ همیشه از معادله های چند مجهولی بدم می اومد... تو خدای زمینی من شدی... چه جوری نپرستمت؟ چقدر دوستت دارم تو شاید نه حتما آخرین عشقمی... چقدر سخته... چقدر سخته نداشتنت افسوس... عاشقت شدم ناجور ! حتی برگ های سپید هم برای سیاه شدن توسط اسم تو عجله دارند... حتی قلبم بی مهابا می زنه ... چقدر دوستت دارم چقدر سخته ندیدنت ندیدن چشمای تو .
چقدر عجیب است: تو در قلب منی در کنار منی اما نیستی ! نه در قلبم ... و نه حتی در کنارم چه می توان کرد... جز خوردن افسوس؟ چقدر دوستت دارم به اندازه تمام شادی های دلت تمام چشمهای سبز دنیا! چقدر دوستت دارم چقدر غمگینم چقدر دلواپسم دلواپس دلخوشی هایت دلواپس دلگرمی هایت دلواپس دلواپسی هایت چقدر عاشقم افسوس نه می توان دل برد ؛ و نه می توان دل کند ... هیهات از این عشق ... ![]()
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 مرداد1388ساعت 7:54 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
عشق من ، ای تنها بهانه بودنم از تو می گویم ، از قصه شیرین زندگی که با تو آغاز کرده ام و تا پایان این راه همسفرت خواهم بود ، از تو می گویم از لحظه های تلخ و شیرینی که پا به پای تو در مسیر زندگیمان پیش رو داریم ، ای شریک زندگی ، ای همسفر جاده های تنهایی ، مونسم ، یار و یاورم بدان که برای همیشه با توهستم و تا آخرین لحظه نیز آغوش گرمم پذیرای حضور توست همسفر عزیزم دوستت دارم و برای این دوست داشتنم هزاران گل یاس سفید را که نمادی از خوشبختی است تقدیمت می کنم به امید آنکه زندگیمان در طلوع خورشید هستی، جاودان بماند *~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~* وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم گلای خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه مگه تن من میتونه بدون تو زنده باشه ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام میرسم من تو رو واسه خودم نه از روی هوس میخوام عمر دوباره منی تو رو واسه نفس میخوام MY LOVE
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 مرداد1388ساعت 5:44 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
پیداست هنوز یک شقایق نشدی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 مرداد1388ساعت 5:15 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
گویم دوستت دارم!!
شاید تصور کنی تنها چند واژه ساده را در کنار هم گذاشته ام
و جمله ای را بیان کرده ام اما این تنها یک جمله نیست دنیاییست لبریز از رویاها
همین جمله کوتاه آری همین چند واژه خود کتابیست سرشار از معنا
دوستت دارم یعنی بی حضور تو زندگی برایم بی معناست
یعنی آسمان آبی قلب من تنها با وجود تو بهاریست ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ اگر کلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست
اگر کلمه دوستت دارم راضي کننده و تسکين دهنده قلب هاست
اگر کلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست
اگر کلمه دوستت دارم نشانگر عشق راستين من به توست
اگر کلمه دوستت دارم کليد زندان من و توست پس
با تمام وجود فرياد ميزنم دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 مرداد1388ساعت 2:25 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه راکه نمی توانم تغییر دهم دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توان تغییر دهم بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 مرداد1388ساعت 2:21 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
ای پــــادشه خــوبــان داد از غـــم تنــهایی حضور گرامی شما دوستان خوبم در اینجا لازم میدانم اعیاد مبارك و گذشته ی شعبانیه و تقارن سالروز ولادت با سعادت سرور آزادگان حضرت اباعبدالله الحسین (ع)، سردار رشید و فداکار کربلا حضرت ابوالفضل العباس (ع)، سید الساجدین حضرت امام زین العابدین (ع) و اسوه ی ایثار و شجاعت حضرت علی اکبر (ع)، و همچنین مجددا فرا رسیدن نیمه شعبان، میلاد یگانه منجی عالم بشریت، حضرت مهدی صاحب الزمان (عج) را به حضور مسلمانان جهان، خصوصا محبان خاندان عصمت و طهارت، بویژه ایرانیان تبریک و تهنیت عرض نمایم. عید بزرگ نیمه شعبان، سالروز میلاد با سعادت قطب عالم امکان، منجی عالم بشریت، بر دلهای سبز و با نشاط منتظران، عدالت جویان و شیعیان راستین حضرت ولی عصر(عج) خجسته باد امیدوارم ایام شادمانه ی نیمه شعبان، سرآغازی بر تداوم شادکامی و خوشنودی های یکایک شما عزیزان باشد و در چراغانی ها، جشن ها و مراسم باشکوهی که تدارک دیده اید یا احیانا بدین مناسبت شرکت می کنید تا محقق شدن واژه ی سبز ظهور که همانا حاصل معنویت نهفته در این انتظار زیباست، همواره کامتان شیرین بماند و طعم گوارای نشاط و شادی در خاطرات خوبیهایتان ماندگار شود.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 7:56 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
با سلام
با تشکر از دوستانی که به وبلاگم سر می زنن و با نظراتشون ما را دلگرم می کنن و به اونایی که تو قسمت نظرات با اون حرفای چندش آور در مورد من و وبلاگم همه رو مزخرف می پندارن به اونا می گن نظر لطفشونه بازم از همتون ممنونم و شماها هم فکر کنین تمام نوشته هام مزخرف و بچه گونه هست؟ در ضمن نیازی نمی بینم از کسی اجازه بگیرم برای بیان احساساتم و .... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 9:36 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
به او بگویید دوستش دارم، به او که تنش بوی گلهای نیلوفر را میدهد، به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم. که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است، به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق و دلش به زلالییه باران است به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم ، به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که ............ به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهارمن است ،به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 9:28 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
هر وقت خواستی بدونی کسی دوست داره تو چشاش زل بزن تا عشقو تو چشاش ببینی...اگه نگات کرد عاشقته...اگه خجالت کشید برات میمیره...اگه سرشو انداخت پائین و یه لحظه رفت تو فکر بدون که بدون تو میمیره.......میدونم الان رفتی تو فکر زندگی اجبار است...مرگ انتظار است...عشق یک بار است...فکر تو تکرار است...جدائی دشوار است...کاش گناهی کنم که مجازاتش تبعید به قلب تو باشد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 6:34 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
اسمت را روی یخ نوشتم ،آب شد روی سنگ نوشتم ،خرد شد روی خاک نوشتم ،غبار شد روی آتش نوشتم ،خاموش شد روی آب نوشتم ،پاک شد روی دریا نوشتم ،موج شد روی برگ گل نوشتم ،پرپرشد اما اسمت را روی قلبم نوشتم ،جاودان شد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 6:29 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 1:46 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 1:38 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 1:22 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 8:57 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
در آخرین صحنه از زندگی بشر ، تنها سه خصوصیت باقی خواهد ماند :
« ایمــــــــــان ، امیـــــــد و عشــــــــــق »
ولی بزرگترین اینها عشق است.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 12:9 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
مهربانم، ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا بین آدمهایی که همه سرد و غریبند با تو تک و تنها، به تو می اندیشد و کمی دلش از دوری تو دلگیر است مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد، یک نفر هست که چشمش به رهت دوخته ، بر در مانده و شب و روز دعایش این است زیر این سقف بلند، هر کجا هستی، به سلامت باشی و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد، یک نفر هست که دنیایش را همه هستی و رویایش را به شکوفایی احساس تو پیوند زده و دلش می خواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد مهربانم ای خوب یک نفر هست که با تو تک و تنها با تو پر اندیشه و شعر است و شعور پراحساس و خیال است و سرور مهربانم این بار یاد قلبت باشد یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است و به یادت هر صبح گونه سبز اقاقی ها را از ته قلب و دلش می بوسد و دعا می کند این بار که تو با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی و پر از عاطفه و عشق و امید به شب معجزه و آبی فردا برسی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 5:29 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
عشق ؟
چه کلمه ی فریب انگیزی ؟ عشق !؟ اصلا وجود داره؟عشق وجود نداره همش فریبه همش دروغه در یک کلام دوست داشتن دروغی بیش نیست
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 8:6 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
درد دل راستش هر جا رفتم نتونستم درد دل کنم... اینجا بهترین جای درد دله... جایی که یه روزی با عشق ساختمش... ساختمش که همه غمهام رو بریزم توش... کجا بهتر از اینجا...جایی که باهاش خیلی خاطره دارم... حالا که تنها شدم تو میشی بهترین دوستم... با آهنگی که داری آرومم می کنی... همه غمایی که من دارم تو هم داری... پس بهتره که باهم باشیم این چند روزه رو... فقط مواظب باش کسی رو ناراحت نکنی... چون تو منی... و من بازم برای یک نفر می نویسم و تا وقتی من زنده ام تو نیز زنده ای و باید با هم آواز دل سر بدیم... ممنونم ازت غم من...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 7:55 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
هرگز از دوری این راه مگو
و از این فاصله ها که میان من و توست
و هر آنگه که دلت تنگ من است
بهترین شعر مرا قاب کن
و پشت نگاهت بگذار
تا که تنهایی ات
از دیدن من جا بخورد
و بداند که دل من با توست
و همین نزدیکی ست ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 7:39 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
پیداست هنوز یک شقایق نشدی زندانی زندان دقایق نشدی وقتی که مراازدل خودمیرانی یعنی که توهیچ وقت عاشق نشدی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 6:53 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: يادت بخير
شاخه با ریشه خود حس غریبی دارد
باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد
غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر
باخبرگشته که دنیا چه فریبی دارد
خاک کم آب شده مثل کویری تشنه
شایداز جای دگر مزرعه شیبی دارد
سیب هر سال این فصل شکوفا میشد
باغبان کرده فراموش که سیبی دارد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 6:48 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
زيبايي عشق به سکوت است، نه به فرياد
زيبايي عشق به تحمل است، نه به خرد شدن و فرو ريختن
عشق خيالي است که اگر به واقعيت بپيوندد
تمام شيريني اش را از دست مي دهد
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سوال : عشق چیه؟ جواب : عشق یعنی وقتی که یه نفر قلب تورو میشکنه و حیرت انگیزه که تو هنوز با قطعه قطعه ی قلب شکستت دوستش داری!! ميرسد روزي که بي من روزها را سر کني
ميرسد روزي که مرگ عشق را باور کني
ميرسد روزي که تنها در کنار عکس من
خاطرات کهنه ام مو به مو از بر کني
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() دلم را هيچکس باور نداشت / هيچکس کاري به کار من نداشت
بنويسيد بعد مرگم روي سنگ / با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ
او که خوابيده است در اين گور / بودنش را هيچکس باور نکرد
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() از غمت اشک نریزم تو بگو پس چه کنم / آتش قلب خود را با چه خاموش کنم مطمئن باش که مهرت نرود از دل من / مگر آن روز که در خاک شود منزل من . . .
عشق دیگر از شفقت بر کنار افتاده است / هرچه عاشق زارتر معشوق از او بیزارتر.. من نه آنه بودم که آسان رفتم اندر دام عشق / آفرین بر فرط استادی آن صیاد باد . . .
تو دریا بودی و من قایقی خرد / که هرجا خواست امواجت مرا برد دلم پارو زن بیچاره ای بود / که در امواج عشقت یک شبی مرد . .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 6:36 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت ! این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق ! به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟ سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟ چه زیباست لحظه ای که من به سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود ! چه زیباست لحظه ای که سر نوشت با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد! چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما ! این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود ! آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم ؟ سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 6:22 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 11:51 AM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 11:47 AM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
یازیغیم گلیر اوتوروب حالیما فیکیرلشنده
آی ائللر اؤزومه یازیغیم گلیر،
قلبه گوجوم چاتماییر، گؤزو دانلاییرام
هردنده گؤزومه یازیغیم گلیر.
آغلار گؤزلریمی یوخدور بیر سیلن
ایندی گؤروره م کی منمیشم اؤلن
یوخدور داها شئعرین قیمتین بیلن
آغزیمدا سؤزومه یازیغیم گلیر.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 مرداد1388ساعت 8:46 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
به اشکهایم قسم که دوستت دارم به آن قبله گاهی که روبروی آن نشسته ای و از خدای خویش آرزوی مرا داری قسم که به خاطر تو تمام سختی ها و مشکلات را تحمل کنم و به خاطر تو سالها انتظار بکشم تا روزی به تو برسم و تو را در آغوش بگیرم. به آن اشکهای مقدسم قسم ، به آن اشکهایی که روی گونه هایم سرازیر شده است قسم که هیچگاه حرفی نزنم که قلبت شکسته شود و کاری نکنم که دلت به درد بیاید و چشمانت خیس شود! عزیزم اینک دستانت را به من بده و بگذار دستانت را محکم و با تمام وجودم بفشارم و سوگند خویش را برایت یاد کنم…
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 مرداد1388ساعت 1:22 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
چه زیبا! گفتم دوستت دارم !چه صادقانه پذیرفتی! چه فریبنده ! آغوشم برایت باز شد !چه ابلهانه! با تو خوش بودم !چه کودکانه ! همه چیزم شدی ! چه زود ! به خاطره یک کلمه مرا ترک کردی ! چه ناجوانمردانه ! نیازمندت شدم ! چه حقیرانه! واژه غریبه خداحافظی به من آمد! چه بیرحمانه! من سوختم !............ ولی هنوز هم دوستت دارم
اگه گفتم خداحافظ نه اینكه رفتنت ساده ست نه اینكه میشه باور كرد دوباره آخر جاده ست خداحافظ واسه اینكه دیگه دارم از این دنیا می رم ولی باز بی تو میمیرم ، حتی توی اون دنیا
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 مرداد1388ساعت 1:17 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
به تو اندیشیدن را عادتی ساخته ام بهر تنهای خویش.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 مرداد1388ساعت 4:10 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
شبی غمگین شبی بارانی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد ، دلم در حسرت دیدار او
ماند ، مرا چشم انتظار جاده ها کرد به من می گفت تنهایی غریب است ببین با
رفتنش با من چه ها کرد تنها هستی ام بود و ندانست که در قلبم چه اشوبی به پا
کرد او هرگز شکستم را نفهمید اگر چه تا ته دنیا صدا کرد.......
من از عشقت وفا می خواستم در دلت یک ذره جا می خواستم چون غریبی ساده و بی ادعا مثل تو یک اشنا می خواستم به وقت رفتنت ماندنت را از خدا می خواستم من برای اشکهایم بعدتر قد یک دریاچه جا می خواستم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 مرداد1388ساعت 3:57 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
جهان باغینده ای عاقل بودور مقصود انس و جنّ
نه بیر کیمسنی سن اینجید نه کیمسه سندن اینجینسین این قطعه شعر از وصیت نامه سید احمد .... می باشد
الهی هر چه دارم از تو دارم بخوان نعمتت بی بند و بارم بجز لطف تو من کس را ندارم ندانم من ، چه گویم شرمسارم اَغثنی یا غیاث المُستغیثین ای آنکه نام رحمانم تو هستی مرا بیدار کن از راه مستی بگردانی مرا از تنگدستی نجاتم را دهی از راه پستی اَغثنی یا غیاث المُستغیثین خداوندا تویی ورد زبانم غم و اندوه دارم در نهانم خجالت دارم از تو ، بی زبانم بنالد در وجودم ، استخوانم اَغثنی یا غیاث المُستغیثین تویی صابر بر این جرم و خطاها تو هستی می کنی دفع بلاها کشانیده تویی از درد و غمها به لطف تو به ما آید صفاها اَغثنی یا غیاث المُستغیثین
دلي را نشكن شايد خانه خدا باشد كسي را تحقير مكن شايد محبوب خدا باشد از كمكي دريغ مكن شايد كليد بهشت باشد سر نماز اول وقت حاضر شو ، شايد آخرين ديدارت با خدا باشد در زمين . . .
به یاد آرزوهایم سکوتی می کنم بالاتر از فریاد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 مرداد1388ساعت 3:29 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
تقدیم به عشق ها و آرزوها و امیدها و انتظارها تقدیم به احساسات پاک دو عاشق و قلبهای تپنده و دستهای پر از نیازشان عشقت را کتاب کردم وبر سر قلبم نهادم تا روزی هزار بار خط به خطش را مرور کنم نامت را با اشک دلبر های دلسوخته بر قلبم حکاکی کردم در لحظه آمدنت اشک شوق بر دیدگانم جاری است و در لحظه رفتنت اشک حسرت همیشه تکیه گاه خستگی هایم بودی و مرهم دردهایم ای بهترینم حظورت برایم نیاز است نیاز به زندگی چون تو برایم خود زندگی هستی عزیزم ببخش... بدی هایم را ببخش اشک ها و لبخند هایم را ببخش تو خودت را به من بخشیدی و من تو را به اشک هایم در این دنیای دیوانه برایم بهترین بودی و در تاریکی شبهایم روشنی بخش آری ای بهترینم می خواهم برایت بهترین باشم
آرامش من دوستت دارم تقديم به تنها دلیل زندگيم كسي كه حاضرم هستي ام را به او ببخشم تا ابد در كنارش باشم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 مرداد1388ساعت 11:47 AM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
کسی خواهد آمد
زاشک دیده نوشتم هزار نامه برایت نگو که نامه ی بیچارگان جواب ندارد
من درد ترا زدست اسان ندهم دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم از دوست به یادگار دردی دارم کان درد به صد هزار درمان ندهم
با تمام بی کسی هایم کسی دارم هنوز چشم مشتاق و دل دلواپسی دارم هنوز خنده را از من گرفت و دل قرارم را ربود با تمام این حرفها دوستت دارم هنوز
از بس که سکوت کردم خسته شدم دلم مي خواد فرياد بزنم ... ********************************************* من نغمه ام ان نغمه ي شيداي تو ، من خنده ام ان خنده ي لبهاي تو من گريه ام ان گريه ي چشمان تو من حسرتم ان حسرت فرداي تو
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 8:50 PM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به نام آنکه تو را شیداء و مرا دیوانه آفرید.
عزیزم می نویسم از آنچه که در اعماق قلبم نسبت به شما نهفته است. ای کاش می توانستم یک دسته از گلهای دنیا را برایت هدیه دهم ولی افسوس که نمی توانم و حال شما به عنوان یک گل زیبا و خوشبو در قلب من جا داری و خواهی داشت. قلم را برسینه ی خشک کاغذ می دوانم و به او التماس می کنم تا بیانگر احساسات درونی من باشد. عزیزم از همان لحظه ی اول که شما رو دیدم نهال عشقت در دلم جوانه زد صبحگاهان که شبنم سحری بر رخسارت سایه افکنده بود در گلستان بدیدارت آمدم هیچگاه شما را با آن صفاء و شگفتی ندیده بودم زاین بیش به خویشتن فکر نمی کردم که موجود واهی در دام تخیلات تلخ و غوطه ور در ناکامیهای خویش بودم دنیا و زیبائیهایش را ندیده گرفتم ولی اکنون با داشتن شما دیگر اینگونه نیست. من از یاران عاشق می نویسم نه از اسرار حقایق می نویسم نه از شبنم نه از باران ونه از گل من از داغ شقایق می نویسم |
|
RSS
|