تبليغاتX
««« love just for u »»»
عاشق ترین ترانه ی دریاست قلب تو هر صحنه بی فروغ تو با ماست قلب تو

برای تو می نویسم........
برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...
برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست...
برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست...
برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...
برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...
برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...
برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...
برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...
برای تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است....
برای تويی كه قلبت پـاك است...
برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...
برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...
برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...
برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است...
برای تویی که آرزوهایت آرزویم است.....
 

بس که دیوار دلم کوتاه است ، هرکه از کوچه ی تنهایی من می گذرد

به هوای هوسی هم که شده سرکی می کشد و می گذرد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 5:2 PM  توسط بازیچه سرنوشت | 
 

 

 

بانتظار دیدار

در زندگی مواقع انتظار تلختر از سایۀ مرگ است که آهسته و آرام ببالین محتضری

پیش بیاید تو این عذاب را برای من فراهم مکن که تحملش از عهدۀ من خارج است.

هنگامیکه زیر سایۀ درختان بانتظار ملاقات تو دقیقه شماری می کنم رنج مشقت

بی پایان نصیبم می شود که جز سرشک سوزان مداوا نمی پذیرد .

تو این رنج و مشقت بی پایان را نصیب من مکن که ریزش اشک چون شعلۀ لرزندۀ

شمعی جانم را بسوزاند و عمرم را پایان بخشد.

جوانی عمرم بانتظار دیدار تو به پیری رسید و آخرین شب تار من به سپیدی صبح

نیانجامید. در آن ظلمت شب چشم بدر دوختم تا از آن بدر آئی و دیده ام را هنگام

جان دادن روشنی بخشی !

تو این آخرین تمنای مرا رد مکن زیرا که دوست دارم در مردمک چشم ، رویایی از

صورت زیبایت برای ابد باقی بماند!!!

 

انسان در نهایت شكست باز هم تكیه گاهی همچون خدا دارد

 

 

 

قلب سرزمین عجیبی است. . زیرا هم زادگاه عشق است . . هم آرامگاه آن

 

 

قلب شکستن هنر انسان هاست ، گر شکستی قلبی  فردا میشکند دگری قلب تو را . . .

 

 

گاهی باید کم باشی تا کمبودت احساس شه ، نه اینکه نباشی تا نبودنت عادت شه

دیروزها کسی را دوست می داشتی
                       

                                                 این روزها دلتنگی  ، این روزها تنهایی 
                                                            

                                                                                تمام عمر ما به همین سادگی گذشت .

 

مانند سایه ناپایداریم و مانند خاک بی مقدار از کجا بدانیم که تا فردا زنده خواهیم ماند..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وقتی ناله های خرد شدنت زیر پای باران نوای دل انگیزی شد، چه فرقی می کند برگ سبز کدام درختی

 

 

زندگی حكمت اوست ، زندگی دفتری از حادثه هاست ، چند برگی را تو ورق خواهی زد مابقی را قسمت .

نفرین به قسمت و سرنوشت !!!

 

 

 

 

 با تو ای همدرد ای عشق

با تو درمان یافت این دل

خانه ات جاوید آباد

از تو سامان یافت این دل

ای سراپا عاطفه جز یاریت یاری ندارم

ای کلامت شعر بوسه بی تو غمخواری ندارم

آسمان خانه ات یک کهکشان رنگین کمان است

ان نگاهت روشنی چون نو عروس اسمان است

زندگانیت ترانه گریه هایت هایت عاشقانه

واژه هایت ساده گویی گفتگوی کودکانه

با تو ای همدرد ای عشق

با تو بارم در بهاران

مثل یک قطره تو دریا

گم شدن در جمع یاران

با تو ای همزاد همدل

با توام بی باده مستم

سر مپیچم هرگز از ان عهد و پیمانی که بستم

ای سراپا بی نیازی در کنارت بی نیازم

با تو رودم با تو ابرم هم نشیبم هم فرازم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 2:11 PM  توسط بازیچه سرنوشت | 
 

اساسي ترين كيفيت عشق،‌ ماندگار بودن است.


آنگاه كه طعم جاودانگي عشق، طعم ابديت عشق را بچشي، دگرگون مي شوي. ديگر جزيي از اين دنياي خاكي

نيستي. وارد دنياي معنوي و مقدس مي شوي. البته تو به همان شيوه معمول زندگي ات را خواهي گذراند. حتي

معمولي تر و طبيعي تر از هر زمان ديگر خواهي بود، ‌زيرا همه رياكاري ها و رفتارهاي خودمحورانه ات را ترك گفته

اي. همه چيز را در مورد كسي بودنت فراموش كرده اي و كاملا فراموش شده اي.


اما در اين معمولي بودن، شوريدگي، ‌شكوه، زيبايي و جذابيت هست. تو سرشار از نور و نشاط مي شوي، ‌زيرا

سرشار از عشق هستي. هميشه آماده اي تا از خود ببخشي، ‌زيرا به منبعي پايان ناپذير دست يافته اي. ديگر

ممكن نيست...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 5:10 PM  توسط بازیچه سرنوشت | 

 

شبی غمگین شبی بارانی و سرد


                                        مرا در غربت فردا رها کرد


دلم در  حسرتش ماند  


                                       مرا چشم انتظار کوچه ها کرد


به من می گفت تنهایی غریب است


                                       ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست


                                       که در قلبم چه آشوبی به پا کرد


و او هرگز شکستم را نفهمید


                                      اگر چه تا ته دنیا صدا کرد...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 7:46 PM  توسط بازیچه سرنوشت | 
 

کوله بار عشق تو را من میگذارم بر زمین

بار عشق تو بر دوش کشیدن سنگین است جان فرساست

در زیر این کوله بار سنگین شکسته ام ، خسته ام

و خستگی روحم از صبوری عشقم بزرگتر است

عشق تو گردبادیست من تکیه بر باد داده ام....

 در گلویم آنچنان بغضی نشسته که هیچ گریه ای از سر بازش نمیکند

روبروی دری گشوده به ناکجایی نشسته ام.....

تمام زندگیم چون آینه ای در دستم میشکند

و این گونه است که زندگی میگذرد

در هر گذری چاهی در کمین و بدنبال آن افتادنی سنگین

چگونه زیستم این همه درد را

و چگونه بر دوش کشیدم بار سنگین تحمل را

عشق تو گردبادیست  من تکیه بر باد داده ام....

من به استواری یک کوه اما شکستنی همچون بغض

من تابش خورشید گرفتار نفس ظلمت

من به پهنای آسمان اما در تنگی یک قفس

من در سنگینی یک فاجعه اما سبکبال چون لبخند

حس سبز جوانی در برگریز خزان.......

عشق تو گردبادیست من تکیه بر باد داده ام....

گاه از پشت نفسهای اژدهای وحشت از بطن نا سرانجامی می وزد

عشق تو گردبادیست من تکیه بر باد داده ام....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 6:20 PM  توسط بازیچه سرنوشت | 

 

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 6:18 PM  توسط بازیچه سرنوشت | 

 

من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه گويا قبل از هر فريادي لازم است

من تمام هستي ام را در نبرد با سرنوشت ، در تهاجم با زمان آتش زدم، كُشتم

من بهار عشق را ديدم اما باور نكردم، يك كلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم.

من ز مقصدها پي مقصودهاي پوچ افتادم ، تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم

من به عشق منتظر بودن ، همه صبر و قرارم رفت... بهارم رفت...

عشقم مُرد...يارم رفت

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 7:23 PM  توسط بازیچه سرنوشت | 
 

سکوت سرخ شقایقها را در این ویرانی، تو می‌دانی   

                                                                 غم پنهان نگاه مارا در این حیرانی تو می‌خوانی....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 7:6 PM  توسط بازیچه سرنوشت | 

 مي ترسم از نبودنت...

و از بودنت بيشتر!!!

نداشتن تو ويرانم ميكند...

و داشتنت متوقفم!!!

وقتي نيستي كسي را نمي خواهم.

و وقتي هستي" تو را" می خواهم.

رنگهايم بي تو سياه است ،و در كنارت خاكستري ام

خداحافظي ات به جنونم مي كشاند...

و سلامت به پريشانيم!؟!

بي تو دلتنگم و با تو بي قرار....

بي تو خسته ام و با تو در فرار...

در خيال من بمان

از كنار من برو

من خو گرفته ام به نبودنت

تنها برای چشمان تو می نویسم که نگاهت تکراری از آسمان است… تو همانی هستی که بهار

را برایم به ارمغان آوردی و من همانی هستم که به عشقت وفادار مانده ام و روزهای

 بی تو را در دفتر دلم شمارش کردم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 6:54 PM  توسط بازیچه سرنوشت | 

 

 

عشق مرگ نيست زندگي است. سخت نيست عين سادگي است. عشق عاشقانه هاي باد و گندم

است . اولين پناهگاه کودکي آخرين پناهگاه آدم است. زندگي زيباست حتي اگر کور باشي ؟

خوش آهنگ است حتي اگر کر باشي مسحور کننده است حتي اگر فلج باشي؟

 اما بي ارزش است اگرثانيه اي عاشق نباشي اگر مي دانستي

 دل ترک خورده ي من با ياد چشمان باراني ات شکسته تر

مي شود هيچ گاه به من پشت نمي کردي اگر مي بيني

 کسي به روي تو لبخند نمي زند

علت را در لبان فرو بسته خودت جستجو کن.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 6:42 PM  توسط بازیچه سرنوشت | 
 
کاش به جای جدایی مردن بود ، چون مردن یک لحظه است و جدایی ذره ذره مردن .
 
 
از دوست داشتن گفتم ازمن بیزار شدی . ازعشق گفتم از من متنفر شدی .
 
 
از ماندن گفتم ازمن دور شدی توای دوست بیا به من بیاموز چگونه دوست داشتن را .
 
 
بیاموز معنی عشق را و همیشه درکنارم بمان.
 
 
آخر ای دوست نخواهی پرسید که دل از دوری رویت چه کشید ؟
 
سوخت در آتش و خاکستر شد وعده های تو بدادش نرسید .
 
 
گل بودم در ایام جوانی ، جوان بودم نکردم زندگانی .
 
 
خداوندا تو تنهایی من نیز تنهایم.

 
تو یکتا و بی همتایی ولی من نه یکتایم نه بی همتا
 
ولی تنهای تنهایم
 
تو خودت برس به فریادم

 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 1:27 PM  توسط بازیچه سرنوشت | 

هر لحظه هر کجا


نگاهم تو را جستجو می کند


ثانیه ها را برای دیدن تو می شمارم


قلب من در کنار قلب تو می تبد


روح من تو را صدامی زند

من تو را می خواهم

  

 

عاشق عاشق شدن باش و دوست داشتن را دوست بدار از تنفر متنفر باش به مهرباني مهر

بورز با آشتي آشتي كن و از جدايي جدا باش..........

ترنم باران را می شنوم و به یاد تو در زیر باران غزل عشق را می سرایم ، اینک من در

بهاری پر از خون نشسته و سرود شقایق را زمزمه می کنم .


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 1:20 PM  توسط بازیچه سرنوشت | 

 

رفت واحساس مرا با خود برد                                     

                                                                        غنچه های التماسم را فشرد

گریه کردم تا حوالی سحر                                                

                                                                         که بیا تنها مرا با خود ببر

یاد تو هر شب صدایم می کند                                          

                                                                         در کنار شب رهایم می کند

تو چه هستی لطف بی پایان عشق                                  

                                                                         یاور شب های بی پایان عشق

من به پای عشق تو فانی شدم                                      

                                                                        طرحی از اندوه و ویرانی شدم

سروری رخسار زردم را ببین                                           

                                                                        بیا این گل پژمرده باغم را بچین

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 4:49 PM  توسط بازیچه سرنوشت | 

 

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم     

دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت

بنشینم سر رو شانه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن

تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش

بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام

وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تو را دوست دارم

و عاشقانه تو را می ستایم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 4:42 PM  توسط بازیچه سرنوشت | 

 

تا کجای قصه باید ز دلتنگی نوشت ؟

 تا به کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت

تا به کی با ضربه های درد باید رام شد

 یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد

بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار ...

خسته از این زندگی با غصه های بی شمار

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 4:41 PM  توسط بازیچه سرنوشت | 

 بی اشک هم می توان پرواز کرد

بی اشک هم می توان پرواز کرد تا سرزمین نقره ای باور یک عشق بی صدا هم می توان فریادی به

بلندای دوستت دارم ها سر داد بدون نگاه هم می شود از راز درونی قلب سخن گفت اما بدون تو نمی

شود. . . نه پرواز كرد نه فریاد زد و نه سخن گفت : می توان یک شعر بلند بود که خواننده از خواندنت

همیشه خسته شود یا می توان یک جمله بود که تا همیشه در ذهن دیگری نقش بندد. می توان فریاد

بود که بلند است اما زجر آور و خسته کننده و یا می توان ارامش بود که تمام فریاد ها را در خود پنهان

می کند . می توان از یک کلمه جمله ای گفت و با آن دلی را شاد کرد و یا می شود با همان کلمه کینه

ای ابدی را در قلبها شعله ور ساخت ؛

برای انسان بودن و به انسانیت رسیدن؛راه های ممکن و ناممکن زیادی را باید طی کرد اما از چه گفتن و

به کجا رفتن، با كه بودن و از كه گفتن مهم است نه به هدفی نامعلوم رسیدن بی شک زندگی همین

رفتن هاست و آنچه می ماند خاطره ما انسانهاست که زندگی قرن ها را به هم پیوند می زند ، بی شک

این همان غربت درونی ست که از وجود زمان بر وجود آدمیت خود نمایی می کند. اینها همه بانگ بر

خورد مرز افکار ما انسانهاست که هنوز هم می شود انرا در هیاهوی زمان احساس کرد. من همیشه

برای گفتن اینجا نیستم گاهی هم برای شنیدن می آیم ، می خواهم بدانم هنوز ؛ تا پایان (من شدن)

چقدر راه باقیست و هنوز چقدر می توان بر نگاه عابرین پیاده خیره شد و هیچ نگفت : هنوز ما به باور

حقیقتها دوریم....به همین خاطر ؛ آسان بر چهره واقعی ریا لبخند می زنیم و صداقت را کتمان می کنیم.

باید بیاموزیم که اگر لبخندی می زنیم از سخاوت باشد نه از ریا ! آری باید همه بیاموزیم که تا آدمیت

چقدر فاصله است .

( دست نوشته ی یکی مثل خودم البته با کمی تفاوتها ... ) 

 

 

 

 

 

 

 

عشق در جایی از قلب ما قرار دارد که به ابدیت راه دارد عشق را در زندگی پایانی نیست.

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388ساعت 3:23 PM  توسط بازیچه سرنوشت | 

  

از من نپرس که چه چیز خاصی در تو می بینم.

                                                    گمان می کنم راز زندگی در توست ،

                                                                                              نمی توانم به چیز دیگری بیندیشم 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 3:43 PM  توسط بازیچه سرنوشت | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
به نام آنکه تو را شیداء و مرا دیوانه آفرید.

عزیزم می نویسم از آنچه که در اعماق قلبم نسبت به شما نهفته است.

ای کاش می توانستم یک دسته از گلهای دنیا را برایت هدیه دهم ولی افسوس که نمی توانم و

حال شما به عنوان یک گل زیبا و خوشبو در قلب من جا داری و خواهی داشت.

قلم را برسینه ی خشک کاغذ می دوانم و به او التماس می کنم تا بیانگر احساسات درونی من

باشد.

عزیزم از همان لحظه ی اول که شما رو دیدم نهال عشقت در دلم جوانه زد صبحگاهان که شبنم

سحری بر رخسارت سایه افکنده بود در گلستان بدیدارت آمدم هیچگاه شما را با آن صفاء و

شگفتی ندیده بودم زاین بیش به خویشتن فکر نمی کردم که موجود واهی در دام تخیلات تلخ و

غوطه ور در ناکامیهای خویش بودم دنیا و زیبائیهایش را ندیده گرفتم ولی اکنون با داشتن شما

دیگر اینگونه نیست.

من از یاران عاشق می نویسم
نه از اسرار حقایق می نویسم
نه از شبنم نه از باران ونه از گل
من از داغ شقایق می نویسم

پیوندهای روزانه
تمنای ماندن
گنجینه صوتی
خواص سوره های قرآن
دانلود آهنگ های روز
آموزش آشپزی و شیرینی پزی
خرید اینترنتی لوازم ارایشی و بهداشتی
جوک و اس ام اس و مدل لباس مانیا
حسرت با تو بودن دلتنگیه
راز زندگی یعنی عشق
باشگاه جوانان ایرانی - هر متن و شعری دوست داری بنویس
forthelove
سایت تفریحی و آموزشی لوبیا
پیک مدل ( مدل لباس )
kopy
LOVE is not error
خطای 11 گانه ارایش
فراری از جاده ( بریدن آسانترین راه برای رسیدن است )
دانلود جدیدترین آهنگ های روز
http://www.mediafire.com
زندگی قصه تلخیست
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
آذر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
پیوندها
..... بهترین پاتوق بچه های رشت ......
تنهایی من
سایت دوست یابی
ایران ترانه سایت جدید
خسته دل
دانلود تک آهنگ جدید
زن و زیبایی
allPersians.com سایت آموزنده و تفریحی
یار آنلاین سرزمین مادری
بهار بیست
مرگ عشق
دست نوشته های همسر محمدرضا جلائی پور
مادران عزادار
وبلاگ jostlover
دانلود قران کامل با صدای شهریار پرهیزگار
http://www.findees.com
سایت دوستیابی خارجی http://badoo.com/
دنیا را انلاین گوش کنیدlaver
پایان عشق و دوستی
آشپزی و طرز پخت غذاهای متنوع
دعاها و نیازها
نکات جالب و دانستنی خانه داری و غیره و غیره
کلبه عشق و احساس
سیت چت روم
آپلود عکس در بهار بیست
جامعه مجازی ایرانیان طپش
مرسی دات کام بزرگترین سایت دوست یابی ایرانیان
بزرگترین مرجع موزیک در ایران فول آلبوم ترانه های داریوش
بزرگترین و کاملترین پرتال دانلود موزیک های ایرانی و خارجی پرس موزیک
لبیک حج
کلبه ی عشق
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

decoration: none; ">خدمات وبلاگی ها

قالب وبلاگ

< < آموزش قالب كدجاوا> > < قالب و كدهاي جاوا >

 

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس