![]() |
![]() |
|
| عاشق ترین ترانه ی دریاست قلب تو هر صحنه بی فروغ تو با ماست قلب تو |
|
تاحالا شده اونقدر دلتنگ بشي که نفست به سختي بالا بياد؟ تا حالا شده اونقدر دلتنگ بشي که دنيا با همه قشنگي هاش به نظرت سياه و سفيد بياد؟ تا حالا شده اونقدر دلتنگ بشي که خنده و گريه هات يکي بشه؟ تا حالا شده اونقد دلتنگ بشي که قدمهاتو سنگين برداري؟ تا حالا شده زير بار سکوت خفه بشي ؟ صدات در نياد ؟ وقتي سنگيني حرف هاي نگفتت مثل بغض راه نفست رو مي گيره چيکار ميکني؟
سکوت می کنم که نگفتنم بهتر است که نفس کشیدنم بهانه است بهانه ای برای انتظار دروغ و صد دروغ که برگردی باور نکردن رفتنت از کنار من شکستن سکوت شب با گریه های من خسته ام از بی وفایی تو نمی توانم حتی گله ای کنم از حرف های تو این عشق راه گلویم را بسته چه بگویم که نگفتن و گفتنم رسواییست دلیل بر نبودن عقل است بر این عاشق تنهایی!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 تیر1388ساعت 10:11 AM توسط بازیچه سرنوشت |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به نام آنکه تو را شیداء و مرا دیوانه آفرید.
عزیزم می نویسم از آنچه که در اعماق قلبم نسبت به شما نهفته است. ای کاش می توانستم یک دسته از گلهای دنیا را برایت هدیه دهم ولی افسوس که نمی توانم و حال شما به عنوان یک گل زیبا و خوشبو در قلب من جا داری و خواهی داشت. قلم را برسینه ی خشک کاغذ می دوانم و به او التماس می کنم تا بیانگر احساسات درونی من باشد. عزیزم از همان لحظه ی اول که شما رو دیدم نهال عشقت در دلم جوانه زد صبحگاهان که شبنم سحری بر رخسارت سایه افکنده بود در گلستان بدیدارت آمدم هیچگاه شما را با آن صفاء و شگفتی ندیده بودم زاین بیش به خویشتن فکر نمی کردم که موجود واهی در دام تخیلات تلخ و غوطه ور در ناکامیهای خویش بودم دنیا و زیبائیهایش را ندیده گرفتم ولی اکنون با داشتن شما دیگر اینگونه نیست. من از یاران عاشق می نویسم نه از اسرار حقایق می نویسم نه از شبنم نه از باران ونه از گل من از داغ شقایق می نویسم |
|
RSS
|